داستان کوتاه داستان کوتاه | اتاقی که هر شب کوچک‌تر می‌شد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع vanıa
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 0
  • بازدیدها بازدیدها 28
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

vanıa

مدیر ارشد
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/1/22
ارسالی‌ها
13,986
پسندها
37,657
امتیازها
96,874
  • نویسنده موضوع
  • #1
هر شب که آرش چراغ اتاقش را خاموش می‌کرد، احساس می‌کرد دیوارها چند سانتی‌متر به تختش نزدیک‌تر شده‌اند.
اول فکر کرد توهم است، اما یک شب که از خواب پرید، کف پاهایش به لبه‌ی دیوار برخورد کرد.
صبح فردا متر آورد:
اتاقی که همیشه ۴ متر طول داشت، حالا ۳ متر و ۷۰ سانتی بود.
ترسیده بود اما نمی‌توانست چیزی بگوید؛ می‌ترسید کسی باور نکند.
شب بعد تصمیم گرفت بیدار بماند.


ساعت سه نیمه‌شب، در تاریکی، صدای خش‌خشی آمد…
دیوارها آهسته تکان می‌خوردند؛ نه مثل یک ساختمان—مثل موجودی که نفس می‌کشد.
آرش جیغ زد و چراغ را روشن کرد.
دیوارها بی‌حرکت شدند.
فردا صبح با عجله وسایلش را جمع کرد تا از خانه برود.
وقتی چمدان را بیرون برد، در خانه را بست و با عجله از راه‌پله پایین رفت.
به خیابان که رسید،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
عقب
بالا