متفرقه تاپیک جامع دلنوشته های شما | انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع atiyeh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 215
  • بازدیدها بازدیدها 12,878
  • کاربران تگ شده هیچ

atiyeh

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/8/18
ارسالی‌ها
465
پسندها
2,942
امتیازها
14,573
《غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من پیر شد و حرف نزد》
ای مهربانم ای مادرم ای آنکه تو را به اندازه تمام روزهای که سپری کرده ای و سپری کرده ام دوست دارم ای که تو مظهر هر چه زیبایی است دوستت دارم.
احساس میکنم خدایم تو را ویژه آفریده و قدری بیشتر روی تو کار کرده است که این گونه آهنگین آفریده شده ای تو از همان ابتدا درست را به خوبی آموخته ای مهربانی کردن و فداکاری برای من تا همیشه. همیشه نقشت را به خوبی ایفا کرده ای و حقا که بهترین هنرمند در این صحنه ی گیتی هستی.چگونه میتوانی اینقدر خوب نقشت را بازی کنی؟، چگونه این حجم از مهربانی در تو زیبای من نهادینه شده است؟
حقا که سپاس از آن خدایی است که تو را برای این نقش این چنین هنرمندانه آفرید و برگزید،حقا که مستحق این همه ستایش و تمجید هستی مادرم.
نازنینم شاید خودت وسعت دل مهربان و دریایی ات را درک نکنی،شاید پیش خود بگویی که اغراق میکنم اما اینگونه نیست جملات من توان توصیف تو و مهربانی ات را نداردو هیچ زبانی قادر به سپاس تو نیست میدانم که پاداش تو دست دیگری است آن خدایی که منت خود رابر من تمام داشته و تو را برای روزهای تنهایی من قرار داده.
مادرم من از وجود مهربانت الهام میگیرم و از وجودت آرامشی که دنیا توان پرداخت آن رانداشت دریافت میکنم و به خوبی میدانم برای این آرامش چه غرامت سنگینی به اندازه روزهای جوانی ات پرداخته ای که من امروز اینجا باشم بنوسم، نفس بکشم، و زندگی کنم من خود را مدیون مهربانی بی دریغت و لطف پروردگارم می دانم.
مهربانم میدانی که حرف بسیار است درد دل هایی که فقط تو از آن خبر داری و این تکرار مکررات مرا همیشه با جان و دل پذیرا بودی،سنگ صبور روزهای بی کسی و سختی من بوده ای و خواهی بود و من با وجود تویی چه نیازی به دیگری دارم...
تا زمانی که قلبم میتپد برایت عاشقانه مینویسم،تا زمانی که حیاتم پابرجاست جان ناقابلم را فدایت میکنم ،و تا زمانی که اجازه ی زندگی دارم عاشقانه و بی بدیل سپاسگزار تو و مهربانی بی اندازه ات هستم.

مخاطب عاشقانه ترین عاشقانه هایم:مادر❤

"عطیه اناری"
 
آخرین ویرایش
امضا : atiyeh

نگین قاسمی

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
26/7/18
ارسالی‌ها
2,021
پسندها
60,536
امتیازها
77,373
سن
29
به نام او



در این تاپیک شما کاربران می‌توانید دلنوشته هایی با قلم خودتون قرار بدید

تاپیک صرفا برای شماست که تمایل ندارید دلنوشته هاتونو تاپیک کنید و متعهد به فعالیت در ان باشید.

..
✘دلنوشته ها حتمن زایده ذهن خودتون باشه✘

 
امضا : نگین قاسمی

* DoHaBr *

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/18
ارسالی‌ها
888
پسندها
9,899
امتیازها
30,873
دستان پرمهرت را غرق بوسه کرده‌ام؛
تا بتوانم این باری که در سفر آخرت،
درپیش دارم سبک‌تر کنم!
نتوانم که از دیدن چهره‌ی معصوم چروکیده‌ات،
دست بکشم؛
و از این فرصت بهره‌ای نبرم!
 
آخرین ویرایش

* DoHaBr *

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/18
ارسالی‌ها
888
پسندها
9,899
امتیازها
30,873
می‌نویسم!
می‌نویسم برای دلی که؛
خود برای خود می‌گذراند!
می‌گذارند زندگی‌ را همراه با،
سختی‌هایش، پستی و بلندی‌هایش
و چیز‌هایی که آن را در این راه سست می‌کردند!
گرچه،
او در تله‌ی این دنیا،
موفق شد؛
و در آزمایش پروردگار،
با‌ هر شرایطی
موفق به کسب نمره‌ی قبولی شد!
 

Mahan@

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
2/8/18
ارسالی‌ها
551
پسندها
10,272
امتیازها
28,173
دلتنگ روزهای از دست رفته ام.......

کیست شادی به دلم باز گرداند.....

کیست لبخند به لبم بنشاند.......

چشمانم پر از ناامیدیست......

قلبم پر از کینه....‌‌‌‌

ایا بیتابی اسمان برای باریدن را دیده اید؟..‌.

هوای دلم گرفته چشمانم تمنای باران میکنند...

این میان کسی هست که قلبه شکسته ام را مرحم باشد..

دستی هست که شانه ام را فشرده بگویید:


من همیشه پشتت هستم...

تنها نیستی گریه کن من تااخرش کنارت مینشینم


خدایا تنها هستم به اندازه ی بزرگی و عظمت تو تنها هستم یاریم کن

چشمان هیچ مردی گریان نباشد
 

* DoHaBr *

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/18
ارسالی‌ها
888
پسندها
9,899
امتیازها
30,873
چشمانی که تیره‌ و تار شدند؛
و دیگر توانی برای دیدن ندارند؛
تنها به شفاعت دستانی نیاز دارد؛
که از بزرگی
کسی دیگر، شکوفا شدند؛
عظمتی که،
قابل شمارش نیستند؛
تنهای برای تو گسترده شدند!
پس نفسی دوباره بگیر،
و به زندگی‌ پرشکوهت برگرد!
 

* DoHaBr *

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/7/18
ارسالی‌ها
888
پسندها
9,899
امتیازها
30,873
چرخِ فلک
ما را با خود وفق نداد!
هنگامی که تمنا می‌کردیم؛
تا از چرخ آن ما را بیرون بکشید؛
با‌ پوزخندی از ما پذیرایی می‌کردید؛
و ما هم نیز کاری جز تماشای ادامه‌ی مهمانی نداشتیم!
حال، خود شما دچار این اتفاق شدید؛
و ما دوباره نیز همانند مهمانی که؛
کاری جز تماشا کردن ندارند؛
پذیرای شما هستیم!

خوآستم یه چی گفته باشم ! :roflym:
 
عقب
بالا