• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان ابر زمین می‌خورد | میم.شبان کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم. شبان
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 99
  • بازدیدها بازدیدها 3,053
  • کاربران تگ شده هیچ

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
ابر زمین می‌خورد
نام نویسنده:
میم. شبان
ژانر رمان:
#اجتماعی #تراژدی #عاشقانه
کد: ۴۲۱۱
ناظر: @M A H D I S
تگ: برگزیده


993910_692d63f78d531674a7b7152f0766df7f.jpg

خلاصه:

«خون، خون را می‌کِشد.» این را از قدیم‌الایام گفته‌اند. این روایتی ست از زندگی سهند و ملودی، پسر عمو و دختر عمویی که از همان بچگی نافشان را با تیغِ تیز وَبال و شوربختی بریده‌اند. روزگار با رخداد‌های پیش‌بینی نشده‌اش بار‌ها بینشان فاصله می‌اندازد. برای اینکه این فاصله‌ها تبدیل به جدایی شوند، باید ببینیم کِشِش خون بیشتر است یا جبر زمانه؟ شاید‌هم پای چیز دیگری در میان باشد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Raha~A

نویسنده برتر
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,825
پسندها
47,493
امتیازها
63,073
  • #2
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #3
*حوادث و رویداد‌های اولیه این رمان در روستای خیالی ده‌سنگ، در حوالی شهرستان اشنویه، از توابع استان آذربایجان غربی روایت می‌شود.

شناور در خلأِ خواب و بیداری، خارش آزار دهنده‌ای در حفره بینیش احساس کرد. ابرو به هم گره داد و با پشت دست سخت روی دماغش کشید. خنده‌‌‌های ریز و آشنایی خوابش را به سرقت برد و با چشمان بسته بیدار شد. به محض بیداری، تلخی‌های دیشب پشت پلک‌هایش به نمایش در آمد. عینهو فیلم‌های ترسناک خارجکی که نیمه‌شب‌ها یواشکی و با هزار ترس و لرز توی تلویزیونِ عتیقه ناسیونال توی اندرونی تماشا می‌کرد و از ترس تا سپیده دم بی‌خواب میشد. همان‌قدر وهمناک و رعب آور. دم صبحی اوقاتش تلخ شد و لب‌هایش را بی‌اختیار جمع کرد.
- می‌دونم بیداری، خودتو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #4
چند دقیقه بعد، آخرین لنگ از گالش‌های آستردار مشکی‌اش را به پا کرد و از روی پله‌های سیمانی بلند شد. کلاه لبه‌دار زمستانی که به سر کرده بود تنگ بود و حس خفگی می‌داد؛ با این همه هوای امروز ده‌سنگ به تبعیت از دیگر روز‌های سال سرد و خشک بود و با وجود آفتابی بودن سرمای استخوان‌سوزی داشت. پس تحملِ تنگی کلاه را به پنی‌سیلین‌های دردآور دکتر پیر عنق و اخموی روستا ترجیح داد.
- بریم؟
با صدای ملودی کوزه را از کنار راه‌ پله برداشت و بریمی گفت. قدم اول را برداشت و رد گالش‌ها روی گِل نیمه سفت کف حیاط ماند. از اثرات باران چهار روز پیش بود که خرابی بدی به بار آورده بود. بیگم‌جان همیشه می‌گفت باران رحمت خداست، این‌بار اما زحمت خدا بود که ستار و برادرش باقر، جای رسیدن به دام و طیور مشغول مرمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #5
چشم از منظره خیالی دهشتناک برداشت و روی خاکریز دور استخر نشست تا جوراب‌هایش را بپوشد. ملودی با کلافگی آمد و بالای سرش ایستاد.
- استخاره می‌کنی؟ پاشو بریم دیگه.
با پرخاش گفت:
- برو اون‌ور سایه می‌ندازی روم!
- باز دیوونه شدی‌؟ پاشو داره دیر میشه.
وقتی جوابی نداد ملودی سری به تأسف تکان داد، کنار رفت و آفتاب دوباره روی سهند تابید. سهند به قصد اینکه حرص ملودی را در بیاورد آرام و با حوصله‌ای مثال زدنی گالش‌هایش را به پا کرد و بالأخره بلند شد. ملودی دوباره سر تکان داد.
- خدا شفات بده!
مسیر آمده را در پیش گرفتند. میانه راه برگشت و به ملودی نگاه کرد که کوزه را دو دستی گرفته بود و به سختی با خود می‌کشید. انگار قواره کوزه با قد او نمی‌خواند.
- بده من میارم.
ملودی نگاهش کرد. می‌ترسید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #6
ملودی کمی فکر کرد و گفت:
- نه، تو ناموس من میشی!
هر چه فکر کرد مغزش به کاهدان می‌زد. اصلاً با عقل جور در نمی‌آمد.
- اینجوری که نمیشه. من پسرم تو دختری. تو باید ناموس من باشی.
- مگه به دختر و پسر بودنه؟
- پس به چیه؟
- به بزرگ بودنه! من ازت بزرگترم.

ایستاد و با شگفتی گفت:
- یه روز! فقط یه روز ازم بزرگتری!
- تو بگو ده دیقه! بالاخره من ازت بزرگترم. به خاطر همین یه روز یه کلاس سوادم از تو بیشتره، تازه‌شم قدم ازت بلند‌تره!
بعد به قصد اینکه سهند را عصبی کند با انگشت اشاره به بینیش کوبید و با لحن بچگانه‌ای جمله‌اش را تمام کرد:
- سهندوک!

صورت سرخ و چشم‌های کشیده‌اش که از غضب شبیه به خط صاف شده بود نشان می‌داد ملودی به خوبی به هدفش رسیده. قبل از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #7
بعد چرخید و برای تأثیر بیشتر و القای اُبُهت و مردانگی کمی به سوی ملودی خم شد.
- باریکلله دختر عمو، چشمم روشن! جای اینکه پشت مردتو بگیری، طرف این جغله وایمیستی؟ عمو می‌دونه دخترش اینقد هوای دامادشو داره یا خودم بهش یادآوری کنم؟
زبان ملودی از دم کوتاه شد. بغض کرد و سرش را پایین انداخت. تا همین‌جاهم چشم سفیدی کرده بود و بیشتر از این کار به جاهای باریک می‌کشید. نیشخندی گوشه لب‌های افشین نشست و سبیل‌های تازه جوانه زده‌اش کش آمد. گوش سهند را کشید و او را کشان‌کشان سوی خانه تنور برد تا چند ساعتی در آن زیر زمینی تاریک و نمور حبس شود. ملودی برای لحظاتی به این وصلت شک کرد. نظر مساعد باقر روی برادر زاده‌اش و رضایت مابقی به این وصلت خانوادگی و از پیش تعیین شده، جرأت مخالفت را از او گرفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #8
چندی بعد که قائله خوابید، باقر دست افشین را گرفت و برد خانه‌ خودش تا جوانک را آرام کند. ستار با اوقات تلخ وارد اندرونی شد. چشمش به سهند پتو پیچ شده‌ی چسبیده به بخاری افتاد. آرام نفس می‌کشید و خوابِ خواب بود. در جواب خسته نباشی همسرش سری تکان داد، نشست و تکیه‌‌اش را به پشتی قرمز رنگ داد. آذر از روی بخاری قوری و کتری را برداشت و مشغول چایی ریختن شد. بغچه درد و دلش خیلی راحت جلوی شوهرش وا شد.
- من به دلم بد افتاده ستار. افشین خیلی بچه‌ست. هنوز خدمتم نرفته.
ستار به صورت نگران آذر نگاه کرد.
- چرا پریشانی زن؟ قرار نیست که همین الان برن باهم زندگی کنن که. فعلاً نشان همن، وقتش که رسید می‌فرستیمشون سر خانه زندگی خودشان. یکی دو ماهه دیگه اعزامه، ایشالله بعد سربازیش زمین کنار آسیاب رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #9
باشه‌ای پراند و رفتن آرش را تماشا کرد. وقتی از چفت شدن در مطمئن شد، برگشت و به آن دو زل زد. هر دو خودشان را جمع کردند. نگاهش را بینشان چرخاند و گفت:
- ببینم باز دارین باهم ول می‌گردین و خدایی ناکرده، خدایی ناکرده، زبونم لال گوشام کر صدای کر‌کر خنده‌تون به آسمونه، یه کار می‌کنم مرغای همون آسمون به حالتون زار زار گریه کنن!
- ما باهمدیگه دوستیم. دلم می‌خواد باهاش این‌ور اون‌ور برم. چرا اذیتمون می‌کنی؟
افشین چشم غره‌ای نثار بلبل زبانی برادرش کرد. در جواب به سوی ملودی رفت، دستش را گرفت و مقابل صورت سهند گرفت:
- اینو می‌بینی؟ این انگشتر یعنی این دختری که الان اینجا ایستاده مال منه. یعنی وقتش که برسه میشه خانوم خونه‌ام. میشه همدمم! پس باید بساط دوست و رفاقتت با زن منو واسه همیشه جمع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

میم. شبان

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
31/10/20
ارسالی‌ها
701
پسندها
6,067
امتیازها
22,273
  • نویسنده موضوع
  • #10
بیگم جان گوشه‌ای نشسته بود و با عینک ته استکانیش آیه‌های قرآن روی رحل را زیر لب می‌خواند. آن طرف ستار و باقر بیخِ بخاری نفتی نشسته و طبق معمول گفت و گویشان در مورد علل تمام نشدن مرمت طویله و کشت و کار و دام‌ها و طیور به راه بود. پشت سرش صدای خنده‌های آذر و زن عمویش معصومه، که زور می‌زدند از حد مجاز بالاتر نرود از مطبخی می‌آمد و در نهایت مقابل ورودی خانه، به ترتیب ملودی، افشین و در انتها آرش نشسته بودند. افشین مثل صبح افسار خفقان‌آور توجهش را گردن ملودی نینداخته و تمام هوش و حواسش پِی چند تیله‌ با هسته‌های بهم تنیده رنگارنگ بود که هر از چندگاهی صدای جرینگ برخوردشان روی قالی به گوش سهند می‌رسید. در ذهن غر زد: «خرس گنده! چار روز دیگه می‌خوان دامادش کنن نشسته داره تیله بازی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
عقب
بالا