خلاصه:
داستان کوتاه کیهانیسم_چرخش افلاک، جبر ستارگان و اقتضای صورفلکی، پیروی از مکتبی تباه را سرلوحهی زندگی دختری اعجوبه قرار میدهد. در تقاطع خطوط موازی در سِیری کیهانی، سایههایی در جوار هم قرار میگیرند تا همسایگی، دو قطب موافق آهنربا را به هم جذب کند.
داستان کوتاه کیهانیسم

قسمتی از داستان:
– الهی… مورمور… بشین!
با نفسی بریدهشده، هر دو پایش را محکم بر پاگرد سرامیکی واحدش کوبید و دست به زانو شد تا نفسش قبل از جانش بالا بیاید. خدا بر عمهی تعمیرکار آسانسور رحم کند!
– این همه ماهیانه پول شارژ ساختمون بده، بازم نصف ماه از پله دخول و خروج کن. چقدر من الاغم که طبقهی هفتم مکان گرفتم!
کلید را با خستگی از جیب شلوار جینش بیرون کشید و حیف الاغ! سوءبرداشت نشود ها؛ چون الاغ ماده است و خر نر، نمیخواهم شبههای در ماهیت کیهان برایتان ایجاد شود، وگرنه که در خریّت این مورمورِ مادرزاد شکی نیست!
کلید را در قفل چرخاند و نفس راحتش را از سینهی بهتنگ آمدهاش بیرون داد. باز هم غر داشت که زیرلب بزند؛ اما ترجیح داد به الویهی سرد و تنهای داخل یخچال فکر کند و جون به دست و پنجهی ملیح جون!
این دفتر وکالت، به تعبیر شخص شخیص کیهان مالکی مکانی بود، بس راحت، خوش آب و هوا، با همسایگانی بهغایت جذاب و اوف اصلاً!
– پس کیهان تویی!
در واحدش تا ته باز شد و چشمانش تا ته گشاد! البته هول شدنش و برخورد کمر و دیگر متعلقاتش به در، مزید بر علت بود تا صدای برخورد در با دیوار در راهرو بپیچد.
همین چند لحظه پیش در ذهنش داشت همسایگان اوفدارش را مرور میکرد و حال این دخترِ جلوی در ایستاده کجایش اوف داشت؟!
آب دهانش را با صدا فرو داد و چشمان خاکیاش را بر شلوار و هودیِ مشکی دختر چرخاند. کلاهش روی سرش بود و مثل یک جن بو نداده به در واحد روبهرو تکیه زده بود. سکوت کیهان، کلاه دختر را کمی بالا داد و چهرهاش را عیان کرد. تمام زوایایش آنتیک بود و زوایایش را بیخیال؛ لپهایش را اوف!
یکی بیاید خارش انگشتان کیهان را رفع کند، قبل از آنکه لپ دختر مقابلش را بیاجازه بکشد. تقصیر خودِ طفلکش نیست ها؛ کلاً از بچگی میخارید… انگشتانش!
– عام! شما دقیقاً کی باشی؟
لبخند پهنی بر صورت مهتابی دختر حک شد و نگاهش بر تابلوی کنار واحد کیهان نشست. همان تابلویی که پایه یک بودنِ وکالت کیهان ِصادره از برلین را نشان میداد و این طفلک از بچگی پایه هم بود.
– من بلای جونتم!
– جونـم؟!
بهت بر صورت صیقلی کیهان نشست و یک اوفِ جانانه به والدین این دختر با این تربیت کردنشان! این دیگر چه وضع مخزدن است؟! بر فرض محال که کیهان مخ دارد، با همین لپهای هلوطور هم کیهان بند را به آب میدهد. الحق که جان به جانِ این بلای جان کنند!
دختر با طمأنینه جلو آمد و سرش را بر شانه کج کرد. موهای کوتاهش بر لبهی هودی ریخته شدند و قبل از آنکه کیهان چپش را از راستش تشخیص دهد، لپش خیلی محکم توسط دختر کشیده شد؛ حجمهایمان با هم!
– من همونی هستم که مقدر شده کشفت کنم!
کمر کیهان کامل بر دیوار پشتش مماس شد، نفسهایش از شدت تعجب صدادار شدند و لپش زقزق کرد. ولله که حق دارد هنگ کند!
یک عمر لپ همه را کشیده بود و حالا… کیهان که لپ میکشیدی همه عمر، دیدی که چگونه لپت را بلا گرفت؟! کیهانِ بلاگرفته یعنی همین ها!

به نظرم یکی از بهترین داستان کوتاههایی هست که خوندم. کیهان یک شخصیت به شدت دلنشین و بامزه که کلی میشه از دستش خندید. یکداستان جذاب و خفن با قلمی عالی😍 پیشنهاد میشه حتما بخونید اگر نخونید از دستتون رفته🙃🤩