نقد همراه نقد همراه رمان حیوانم آرزوست | ستاره حقیقت جو / توسط شورای نقد

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع YEKTA ONSORI
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 326
  • کاربران تگ شده هیچ

YEKTA ONSORI

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
16/8/19
ارسالی‌ها
912
پسندها
24,676
امتیازها
40,273
سن
20
~بسم رب النور~

IMG_20210302_234904_390.jpg


با سلام خدمت نویسنده محترم!
«نقد همچون آیینه‌ی نگرش ماست، بنگرید آیینه‌ی وجودیت را»
رمان «حیوانم آرزوست» پس از خواندن تمامی پست‌ها، بر اساس تعداد پست‌های صلاح دیده شده توسط مدیر مربوط، توسط شورای انجمن یک رمان، بر اساس اصول و پیشنهاداتی برای درخشیدن شما نویسنده عزیز نقد گردیده است.
لطفا کمی صبر کنید تا تعداد پست مشخصی از رمان شما نقد همراه شود و داخل تاپیک قرار گیرند.
پس از مطالعه نقدها، موظف هستید رمان خود را ویرایش کنید.
اگر سوالی در زمینه رمان‌نویسی و چگونگی تغییر رمانتان داشتید می‌توانید در همین تاپیک از منتقدان خود سوالاتتان را شرح دهید و درباره‌ی چگونگی رفع اشکالات، با منتقدان مشورت کنید
اگر مشکلی بود، خصوصی به مدیران نقد تذکر دهید و از بحث و جدل بپرهیزید.

@ستاره حقیقت جو

مدیریت تیم نقد یک رمان.
 
امضا : YEKTA ONSORI

M.Fakher

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
17/6/19
ارسالی‌ها
2,690
پسندها
38,845
امتیازها
66,873
سن
23
#20f21d

درجا خشکم زد! نمی‌دانستم باید چکار کنم و در عین حال غریزه‌ام می‌گفت باید خوددار باشم، باید خون‌سردیم را حفظ کنم‌ و هزار و یک باید دیگر!
پیکر بی‌جان گوشیم را نامحسوس در بین انگشتانم‌ فشردم، به حالت عادی برگشتم و سلام کوتاهی حواله وجود بی‌وجودش کردم (کجا ایستاده بود؟ نزدیک به در اتاق بوده؟ نزدیک میز بوده؟ اینجا می‌تونی توصیف مکان اضافه بکنی که صحنه‌ی دیدار سامر و باباش قابل تصور بشه)، باخیال بی‌خیالی دستش را به سمتم‌ دراز کرد. یعنی باید دستانم را در دستان کثیفش‌ می‌گذاشتند (می‌گذاشتم) و یا نمی‌دانم باید آن پنجه‌های حیوانی را در بین انگشتانم‌ می‌فشردم؟(خب بهتر بود که به جای اینکه بگید دستان کثیفش و پنجه‌های حیوانی, می‌گفتید دستان بی‌رحم یا یه چیزی شبیه به اون , چونکه با گفتن دستان بی‌رحم این تصور به ذهن خواننده وارد میشه که باباش یه زمانی با همین دست‌ها بی‌رحمی‌ای در حق سامر انجام داده و دلیل این‌همه نفرت رو توضیح میده ولی خب دستان کثیف یا پنجه‌های حیوانی تا حدی دور از انتظاره مگه اینکه اشاره کنی که سامر بخاطر چه چیزی این ویژگی رو بهش نسبت داده)
سرم به طور محسوس برای قانع کردن خودم تکان می‌خورد(می‌خورد فعل مناسبی نیست بهتره بگی تکان دادم و خب می‌تونی اینجا از حالات سامر بگی, وقتی داشته خودش رو قانع می‌کرده چهره‌ش چطوری بوده, اخم کرده بوده, متعجب بوده, چطوری بوده؟). با اجبار از جا بلند شدم و کوتاه دستش را لمس کردم.
به رسم عادت «بفرمائید» کوتاهی از دهانم‌ خارج شد که خودخوری و خودخوری(دوتا کلمه‌ی تکراری اینجا وجود داره و خب بهتره ویرایش بشه) را به همراه داشت.(قبل از اینکه بگی اومد دستانم را فشرد بهتره یه مقداری توصیف مکان اینجا اضافه کنی, مثلا بگی چند قدم آمد جلو و به نزدیکی میز چوبیام که رسید دستم را صمیمانه فشرد.)
دستم را صمیمانه فشرد (از نوع نگاهش بگو معمولا نوع نگاه‌ها اطلاعات زیادی به خواننده میده با نگاهی پشیمون بوده؟ توی نگاهش دلتنگی بوده؟ مهر بوده؟) و بعد از ثانیه‌های کوتاهی که برایم مثل چند سال گذشت، رضایت داد و رهایم کرد.
نامحسوس برای خلاص شدن از شر نجاست وجودش دستم را روی ران پا و شلوار نسبتاً زخیمم‌ کشیدم؛ اما کارساز نبود.
احساس می‌کردم از درون در حال سوختن هستم.(با گفتن توصیف احساسات بیش‌تر می‌تونی متن رو زیبا تر بکنی مثلا: احساس می‌کنم از درون درحال سوختن هستم و نمی‌توانم این حجم از خاطرات تلخی را که به وجودم القا می‌شود تحمل کنم.)
آرام روی صندلی جاخوش کردم که متقابلاً او نیز نشست. ثانیه‌های کوتاهی در سکوت محض سپری شد. نمی‌دانستم باید چه بگویم و او را نمی‌دانم شاید مثل من ( مگه خود سامر دییقا چطوری بوده؟ سردرگم بوده؟ کلافه بوده؟ عصبی بوده؟ معذب بوده؟ بهتره حالش رو بگید) بود و شاید در حال جمع‌بندی افکارش بود.‌(از حالت باباش بگو, با نگاهی نامطمئن نگاهم کرد و سپس بعد از مکثی با صدایش روانم را آزرد) صدایش روانم را آزرد:
- خوبی؟
او در مقابلم بود؛ اما نمی‌خواستم به چهره‌اش نگاه کنم، سرم را با گنگی‌ به سمت چپ متمایل کردم (به کجا نگاه کرد؟ میتونی توصیف مکان اینجا اضافه بکنی چونکه بالاخره سامر باید یه وسیله یا اشیاءی رو انتخاب کرده باشه که به جای پدرش به اون نگاه بکنه دیگه) و همزمان( هم‌زمان درست‌تره) که با انگشت کوچک دست راستم پشت ابروی راستم را می‌خواندم کوتاه گفتم:
- آره.
و دوباره چند لحظه سکوت، از سر کلافگی‌ با دست چپ کف سرم (اینجا توصیفات چهره می‌تونه کمک کننده باشه) را خاراندم و با دوباره به حالت عادی برگشتم.(مگه حالت قبلش چطور بوده؟ مدل نشستنش چطور بوده؟ اینجا توصیف کنید که منظورش از حالت قبل چیه)
صدایش دوباره سکوت اتاق را شکست:
- سامر؟
نگاهم را به چهره‌اش دوختم، به چشمان جنگلی، بینی قوس‌دار و ابروان پهنی که نظر هر شخصی را به خود جلب می‌کردند. چهره‌ش آشنای غریبی را می‌مانست که در خیالاتم‌ می شناختم. خیالات...؟(خیالات؟! درست‌تره)
چرا باید سکوت می‌کردم( ؟) او برایم غریبه بود، باید خود را جمع و جور می‌کردم.
پس بدون توجه به وضعیت (خب باتوجه که اینجا می‌خواسته خودش رو جمع و جور کنه, از حالت نشستنش بگو می‌تونی بگی حالت نشستنش رو تغییر داده و صاف نشسته یا مثلا به چشماش خیره شده و با لحنی سرد و معمولی سوالش رو پرسیده) پرسیدم:
- برای ثبت نام اومدید؟
لبخند محوی زد (لبخند محو در اینجا زیاد معقول نیست بهتره که اشاره کنی معذبه و یا اینکه خیلی راحت و عادیه حالت باباش و لحنش دستوریه) و گفت:
- باید حرف بزنیم.
توجه بیشتری را صرفش‌ کردم، موهایش کم حجم‌تر از قبل شده بود؛ اما تارهای سفیدی در آن مشاهده نمی‌کردم و آن خال بزرگ روی گونه‌اش... ( سه نقطه توی مونولوگ درست نیست بهتره از ویرگول استفاده بشه) دیگر خبری از آن خال نبود. گمان می‌کنم او در این چند سال اخیر فقط و فقط به خود رسیده است.
نمی‌خواستم فکر کنم و یا باور کنم او چه کسی است! چرا که روانم را آزرده خاطر می‌کرد!
بنابر این با وجود اینکه او برای ملاقاتم‌ به آموزشگاه آمده بود تنها یک متقاضی بود، متقاضی کلاس‌های هنر و نه به اصطلاح پدرم!
( بین دیالوگ‌ها سعی کن بیشتر توصیفات رو اضافه کنی, به خصوص توصیف مکان و چهره که در کل کمتر از توصیف حالات و احساسات به اون پرداخته‌ شده)


#21
لب‌هایم‌ را به‌واسطه زبانم خیس کردم و مادام که سوال‌های مربوط را روی برگه مقابلم یادداشت می‌کردم گفتم:
- کلاس‌های ما از شنبه تا پنجشنبه( پنج‌شنبه) بر قرارن‌ و جمعه‌ها تمرین گروهی داریم انتخاب اعضای گروه موسیقیمون‌ که معمولاً تو همایش‌های‌ مختلف شهر اجرا دارن‌، معرفی کتاب، جشن های مناسبتی و...، درش انجام میشه. البته یه کار اختیاریه آقای مقصودی‌ (بنظرم جالب‌تر بود که اصلا مخاطب قرارش نمی‌داد چون مسلما ازش خاطره‌ی خوشی نداشته و خب طبیعی‌تره که سعی کنی نسبت فامیلیشون رو در دلش انکار کنه و به همین منظور فامیلیش رو نگه) و اصلاً اجباری نیست! سازهای ما مستقیم از کارگاه تولیدی خودمون به اینجا میان و به سادگی قابل سفارشن‌. چه ساده و چه به معنی واقعی کلمه سفارشی، اصلاً نگران کیفیت نباشید که ما بهترین‌ها رو عرضه میکنیم.‌
( بعد مکالمه و یا قبلش بگو که این صحبت‌ها از روی عادت پشت سر هم گفته شده, درسته که سوال‌های مصاحبه بودن اما اگه به این مورد که از روی عادت بوده اشاره کنی رفتارش طبیعی‌تر جلوه می‌کنه)
برگه‌ای که حاوی سوالات، «نام نام‌خانوادگی، سابقه‌ی فعالیت هنری، ساز انتخابی و... .» بود را در مقابلش گذاشتم و گفتم:
- اینو پر کنید لطفا.
مشغول پر کردن ادامه برگه‌ها برای متقاضیان بعدی شدم.
با حس نگاه سنگینی سرم را بالا آوردم که به محض دیدن تغییر حالتم‌ با بی‌حالتی محض (بنظرم می‌تونستی بیش‌تر حالت باباش رو توصیف کنی, نوع نشستنش, نحوه‌ی نگاه کردنش, نحوه‌ی قرار دادن دستش چطوری بوده که گفتی بی‌حالتی محض؟) زیر لب گفت:
- خیلی خوب حرف میزنی!
خوب حرف می‌زدم؟ بله! ( این جمله رو تغییر بده, باتوجه به جمله‌ی بعدش, اگه می‌خواسته خوب جلوه بکنه پس نیازی نبوده که از خودش سوال بپرسه و بگه که خوب بودم یا نه... بهتره اینجا یکم از توصیف حالات و چهره‌اش بگی که احساس غرور یا افتخار نسبت به خودش رو مشخص کنه.)
خوب حرف می‌زدم، اصلاً او را یک متقاضی تصور کرده بودم تا ببیند خوب حرف می‌زنم، تا ببیند چه بودم و چه شدم!
تا تلاش‌هایم برای یک شروع دوباره را ببیند و خود خوری کند، شاید خودخوری کند! ( بهتر بود جمله‌ی آخر رو ننویسی چون که از کلمه‌ی خودخوری دوبار استفاده شده زیبایی جمله رو از بین برده بهتر بود بنویسی " که شاید خودخوری کند.")
نمی‌دانم، من (شناسه‌ی فعل مشخص کرده که منظورش خودشه پس کلمه‌ی من رو حذف کن) فقط می‌خواستم مثل یک کودک ( بهتره بگی چجور کودکی: کودکی که کینه به دل داره؟ کودکی که دلگیره؟ یا کودکی که فقط از سر لجبازی این کار رو انجام میده. ) او را بچزانم.‌
صدایش دوباره در گوشم (بگو با چه لحنی: دستوی؟ ملتمس؟ ) پیچید:
- برگرد.
خودکار را با حرص در دستم فشردم و با دندان‌های چفت شده گفتم:
- فرم رو پر کنید.
جوابم چند لحظه سکوت بود و سپس اسم نحسم از زبانش:
- سامر؟
اوه خدای من! شنیدن اسمم با صدای او یاد آور تهوع بر انگیز بودنم‌ میشد!
برگه اول را کنار گذاشتم و به سراغ دیگری رفتم، با دیدن بی‌توجهیم‌ ادامه داد:
- می‌دونم نمی‌خوای به حرفام گوش کنی؛ اما من مصمم، فکرامو کردم و به این نتیجه رسیدم که حتی اگر مامانت هم اینجا بود می‌خواست تو پشیمون باشی.
با شنیدن «مامانت» چشمانم ناخودآگاه به سمتش چرخید ( از حالت چهره‌ش بگو اگه شخصی می‌خواد کنایه آمیز حرف بزنه مشخصا حالت چهره‌ش هم تغییر میکنه.) و دهانم به کنایه باز شد:
- اگر مامان بود می‌خواست با بیشترین سرعت ازت دورش کنم، البته اگر قبلش کیلومترها ازت فاصله نگرفته بود!
اخم‌هایش واضح در هم رفت( یکم بیشتر توصیف حالات اضافه کن, از اونجایی که مکالمه‌شون خوب پیش نرفته هر دو طرف کلافه شدن, با گفتن حالات و ظاهرشون کمک می‌کنی که این کلافه بودنه نمود بیش‌تری داشته باشه) ، ضربان قلبم اوج گرفته بود.‌ دوست داشتم زودتر گورش را گم کند‌ تا بتوانم از این آموزشگاه مزخرف خارج شوم و در گوشه‌ای از ناکجاآباد و یا نمی‌دانم‌ در آغوش آیگین یک دل سیر گریه کنم.‌
سرم را گرم‌ برگه‌های روبه‌رویم کردم که گفت:
- عادل می‌خواد ازدواج کنه!


#22
سرم طوری به سمتش‌ چرخید که صدای شکستن چیزی از داخلش‌ در فضای خفقان‌آور اتاق پیچید‌. ( از حالت باباش بگو, توی این شرایط معمولا شخص مقابل طرف رو زیر نظر می‌گیره ککه ببینه نسبت به حرف‌هاش چه واکنشی نشون میده حتی می‌تونی چند تا ویژگی ظاهری هم قرار بدی اینجا)ادامه داد:
- فکر می‌کردم حساسی...مثل قبل؛ اما سامر تو قوی‌تر از چیزی هستی که به نظر میای. تا چند سال قبل حتی دلت نمی‌خواست بگی مامان؛ ولی حالا می‌تونی باهاش یه تیکه سوا کنی و منو بکوبی.
کنایه میزد؟ به منه شوک‌زده و کوبیده شده توسط زمانه کنایه میزد؟
نمی‌دانستم چه باید بگویم، عمو عادل می‌خواست ازدواج کند؟ مردک می‌دانست و من نه؟ منی که که می‌گفت پسرش هستم نمی‌دانستم؛ اما مردک چرا!
با شنیدن سکوتم‌ فرصت را غنیمت شمرد و در ادامه صحبت هایش اضافه کرد:
- جا به جا شدید چون قراره با زهرا تو خونه حاجی زندگی کنن. از وقتی رفتین‌ دارن کارای تعمیرات رو انجام میدن و خب به نظرم قابل تعمله‌ (تأمل).
سکوت کرد (اینجا می‌تونی بگی سکوت کرد و با چشمانِ ... به من نگاه کرد)، چرا؟ منتظر شنیدن جوابی از سمت من بود؟ منتظر بود زخم‌هایی که زده خون ریزی کند؟ یا نه انتظار داشت فرد مقابلش برای اتمام شکنجه ای که انتخاب کرده بود طلب بخشش کند؟
در هر حال «خب» کوتاه و کم نوایی از میان لب‌هایم خارج شد، بدون عوض کردن حالتش گفت:
(-)عادل از وقتی هم سن و سال تو بود خاطر زهرا رو میخواست‌؛ اما بودن تو مانع‌ای بود که بهم نرسن‌.
سکوت کرد، باز جواب می‌خواست، بدون اهمیت دادن به او با خود فکر کردم نمردم و مانع هم شدم!( این فکر و جمله‌ای که گفت عادی بنظر نمی‌رسه واکنش معقولی نیست که یه نفر تو رو سربار بدونه و تو فقط بگی "نمردم و سربار هم شدم!" می‌تونی با یه جمله‌ی بهتر این بخش رو برجسته کنی)
ادامه داد ( از حالاتش بگو, محتاط جمله‌هاش رو می‌گفت؟ یا از اینکه می‌دید ممکنه تاثیر منفی‌ای روش بذاره لذت می‌برد؟):
- عادل میگه می‌تونه انقدر کنارت باشه که نفهمی اتفاقی افتاده، نفهمی ازدواج کرده.‌ اما تو که بچه نیستی سامر. با من برگرد، بعد این همه سال دوری با من برگرد پسرم!
گیج و گنگ نگاهش می‌کردم، حقایق برنده‌ای را به خوردم داده بود. حقایقی که گلو و سینه‌ام را زخمی کرده بودند.
از جا بلند شد و به سمتم مایل، آنقدر گنگ بودم که نمی‌توانستم خود را عقب بکشم. بی‌حرف خودکار پیک آبی رنگ را از بین انگشتانم‌ بیرون کشید و چیزی روی برگه‌ای که در اختیارش گذاشته بودم یادداشت کرد و مادام که به سمت درب خروج قدم بر می‌داشت ( چون یه درخواست داشته از سامر بهتره که حالت رو بگی, ملتمس بوده, چطوری درخواستش رو بیان کرده و از این موارد)گفت:
- به برگشت فکر کن سامر، من بهت نیاز دارم

#23
نمی‌دانم چطور با متقاضیان بعدی برخورد کردم. نمی‌دانم چطور و با چه حالی از آموزشگاه خارج شدم و حتی نمی‌دانم چطور و چگونه به خانه رسیدم!
فقط می‌دانم من بودم که زیر دوش آب سرد در هم شکسته بودم و آب با فشار به پشت گردنم برخورد می‌کرد و از همان‌جا به سمت پایین کشیده میشد‌؛ درست مثل من (ینی چی درست مثل من؟ تشبیه‌ش گنگه یه مقداری, نیاز به توضیح داره اینجا). البته خارج از لطف نیست که گه‌گاهی در بین خرمن موهای تیره‌ام دستی می‌کشید و حالم را زیر و رو می‌کرد.
در حال سوختن بودم، من از ازدواج عمو نمی‌سوختم‌ یعنی می‌سوختم؛ اما نه به این شدت. گُرم از پنهان کاری‌هایش بود. از غریبه شمرده شدنم بود آن‌ هم بعد از این همه سال.
شاید با خود فکر کنید (این جمله رو نگی بهتره, بهتره بگی" از آنجایی که او هرطور که بود دروغ‌گویی در ویژگی‌های اخلاقی‌اش جای نمی‌گرفت, امید اینکه شاید دروغ گفته باشد را نیز از من صلب کرده بود" یا جمله‌هایی مثل این, اینکه خواننده رو مخاطب قرار داده شده در اینجا جذابیتی نداره.)چرا گمان نمی‌پندارم که مردک‌ خزعبل بافته است؛ اما راستش او هر چه که بود؛ دروغ گو‌ نبود.
***
سه شبانه روز کار را تعطیل کردم. نه آب کافی از گلویم پایین می‌رفت و نه غذا گوشت به تنم میشد. راستش من می‌خواستم حرف‌های‌ مردک را عوق بزنم؛ اما گویا به اشتباه محتویات معده‌ام را پس می‌فرستادم.
عمو می‌گفت مسموم شده‌ام، حق با او بود. من مسموم حرف‌های نزده و گریه‌های نکرده و نعره‌های خاموش بودم.
جمعه شب بود و من در تب می‌سوختم، عمو مدام غر میزد که چرا درخواستش مبنی بر رفتن به بیمارستان را رد کرده‌ام و من می‌سوختم؛ در میان افکارم مبنی بر رفتن و نرفتن آتش می‌گرفتم.
عمو با تلفن پچ‌پچ می‌کرد و من در حرارت کوره‌ای که خود روشن کرده بودم ذوب می‌شدم.
سر انجام قرص‌های کوچک رنگارنگی ( جمله روان نیست بهتره بنویسی " سرانجام این قرص‌های کوچک رنگارنگ بودند که به نجاتم آمدند.")بودند که به نجاتم آمدند و آتش( آتش چی؟ خشم؟ غم؟ سرگردانی؟) خاموش شد، دهان عمو آرام گرفت.
کوره سرد شد، گوش‌هایم کر شد و چشمانم کور!
نمی‌دانم ساعت چند، اما از تشنگی زیاد از جای برخواستم. عمو در کنار تخت روی زمین به خواب رفته بود (اینجا می‌تونی از چهره‌ی عادل بگی, بگی با چه حالتی خوابیده, خستگی در صورتش دیده می‌شه؟ و توصیفاتی از این موارد.)، با وجود گیجی زیاد ملحفه‌ای به رویش کشیدم.
چشمانم می‌سوخت و دهانم خشک بود. تب داشتم؛ حسش می‌کردم!
شاید بهتر بود به آشپز خانه بروم و گلویی تازه کنم.
در میانه راه بودم که صدای ویبره تلفن همراه مرا به اتاق کشاند، گوشی عمو بود!
کمی به سمتش مایل شدم، پیامی از طرف زهرا بانو.
کمر راست کردم اما با به یادآوری حرف‌های مردک دو دل شدم.
- عادل از وقتی هم سن و سال تو بود خاطر زهرا رو می‌خواست.

نقد کلی:
اول رمان رمان با اینکه از وسط مشکل سامر با باباش شروع شده بود اما اطلاعات خاصی به رمان نمی‌داد و جذابیت کمی داشت و همین‌طور سیر رمان در قسمت‌های ابتدایی یه مقداری کند بود گرچه که اول‌های رمان اونطور هم نباید کشمکش داشته باشه که خواننده گیج بشه اما شما می‌تونستید در این خصوص عملکرد بهتری داشته باشید.
ایده‌ی رمان تا به اینجا کاملا مشخص نشده ولی مشخصا از ازدواج عادل و مشکلات سامر آغاز میشه.
توصیف حالات و احساسات به نسبت خوب بود اما توصیف مکان و چهره ضعیف بود, گرچه که در توصیف چهره هم از روش مستقیم و همچنین غیر مستقیم استفاده کرده بودید اما می‌تونسید مانور بیشتری در این خصوص داشته باشید.

قلمتون مانا
 
امضا : M.Fakher

Raha~A

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,825
پسندها
47,493
امتیازها
63,073
پارت 8
پوزخندی بر لبان نازکش نشاند(توصیف ظاهر کمی دارید) زد و از جایش بلند شد. با انگشت سبابه‌اش تاکید وارانه چند بار به میز ضربه زد و تکه‌تکه پرسید:
- حرف آخرته سام؟
با انگشت شست و اشاره کمی چشمانم را فشردم سپس‌ تلخندی زدم. او می‌دانست نباید مرا به این اسم خطاب کند!
جمله‌اش را با غیظ/خونسردی/ عصبانیت(نیازمند شرح حال شخصیت قبل از دیالوگ) تصحیح کردم:
-سامِر!
و در جواب سوالش گفتم:
- مطمئناً همین‌طوره.
گویی انتطار انتظار شنیدن این جواب را نداشت که عصبی به سمت در قدم برداشت و گفت:
- فکر نمی‌کردم منو رد کنی... پشیمون میشی. همتون پشیمون میشین!
سرم از اینجور حرف‌ها پر بود این جمله کوتاهه و میتونه شرح حس داشته باشه. نفس عمیقی کشیدم و قبل از خروجش اسمش را به زبان آوردم که (از که برای ربط دو جمله استفاده نکنید) و او با ژستی خاص و از خود متشکر به سمتم برگشت.‌
انتظار داشت چه چیزی‌ بشنود؟ نرو؟! بمان؟! یا چیزهایی از این قبیل؟
اما از بد ماجرا من قصد دیگری داشتم.
- اسامی کسایی که از کارگاه بردی رو برام لیست کن، حافظ نمی‌خوام هم از تو بخورن و هم از من!
پوزخندی زد و بدون این‌که جوابی بدهد در را به هم کوبید.
سرم را از افسوس تکان دادم و سعی کردم ذهنم را درگیرش نکنم. حافظ همین بود. زود جوش می‌آورد و بعد پشیمان میشد.
دوباره به خط منشی وصل شدم و گفتم تا شخصی را برای جمع و جور کردن دفتر بفرستند و خودم نیز بعد از جمع‌ کردن وسایلم از دفتر خارج شدم.
بعد از سلام و احوال پرسی کوتاهی با علیرضا که شدیداً در خود فرو رفته بود به سمت بخش طراحی و دفتر رامین روانه شدم. توصیف ظاهر تا اینجا نداشتیم.
مثل همیشه در مقابل پنجره، بزرگ‌ تمام شیشه‌ای جا خوش کرده بود، به قول خودش در حال تمرکز و دریافت انرژی مثبت بود یا یک چیزی مثل همین‌!
آرام دو تقه کوتاه به در چوبی/بلوطی/ نیمه‌باز زدم که (بازم برای ربط دو جمله استفاده شده) به سمتم برگشت، بدون این‌که منتظر حرف یا واکنشی باشم شمرده گفتم:
- قضیه حافظ حل شد، دیگه مشکلی نداریم!
کش و قوسی به قامت بلندش داد/ چشمان سیاهش برق زد و...(توصیف حالت رو به لبخند محدود نکنید و همزمان فضاسازی کنید) لبخند بزرگی زد و گفت:
- دمت گرم، چیکاره‌ای الان؟
با انگشت کوچک دست چپم، آرام پشت ابرویم را خاراندم و با لحن همیشگیم‌ گفتم:
- احتمالاً یه سر به آیگین می‌زنم و بعد از اون میرم خونه.‌
- سلام برسون!
سرم را تکان دادم و همزمان «حتما» کوتاهی زیر لب زمزمه کردم و مقصد بعدی مطمئناً کافه آرزو بود، محل کار آیگین‌ و خواهرش!
***
در این پارت توصیف ظاهر، مکان و حس وجود نداشت. فضاسازی خاصی نیز دیده نشد.

پارت 9
- رو لباست هیچ موی بلند یا رد رژی نمی‌بینم.
یکه خورده تنها توانستم یک کلمه به زبان بیاورم. شروع این بخش با دیالوگ، مونولوگی نیاز داره شامل توصیف فضا یا مکان: رفتیم کافه پس میشه فنجان قهوه رو بین دستاش بگیره/ صدای موزیک رو گوش بده/ بوی قهوه در مشامش بپیچه و...
- خب؟!
قدمی به سمتم برداشت، یقه پیراهن مردانه سفیدم را بدست به دست گرفت؛ کمی مرا به سمت خود کشید و با لحن مشکوکی که در انتها در حال انفجار از خنده بود پرسید:
-اون عوضی نامرئی کیه؟
در گلو خندیدم که متقابلاً شروع به خندیدن کرد. یقه پیراهنم را رها کرد و همزمان که (وجود دو کلمه یکسان در یک خط) چروک‌هایی که همزمان چروک‌هایی را که بر اثر فشار انگشتانش ایجاد شده بود را صاف می‌کرد و گفت:
- بالاخره پیداش می‌کنم.
وسط پذیرایی( از این لفظ خیلی استفاده نمیشه) محیط بزرگ کافه خلوت ایستاده بودیم و او مثل همیشه در لحظه اول دیدار عجیب اما شیرین ‌به نظر می‌رسد. خواست فاصله بگیرد که ارام آرام دستش را گرفتم و پیشانیش پیشانی‌اش را (نشانه مفعولی کنار مفعول قرار میگیرد) که نسبتاً تا روی سینه‌ام بود را آرام بوسیدم و گفتم:
- لطفاً به منم معرفیش کن!
پشت چشمی نازک کرد و با غیض گفت:
- لازم نکرده جناب ثور، بیا و تک پر باش.
با قدم‌های منظمی که چاشنی عشوه ذاتی وجودش بود، به سمت میز کوچک کنار کافه حرکت کرد و روی میز همیشگی جاگیر شد.
متقابلاً به سمتش رفتم و گفتم:
- ولی من می‌خوام آکوآمن باشم.
آیگین نگاه کلی به قواره‌ام انداخت و لحن این شخصیت: با خنده/ تمسخر/ شیطنت گفت:
- هنوز اونقدر هیکل گنده نکردی پسرم.
صدای بلند آرزو در محیط کافه پیچید:
- به خاطر اون تاتوهای زشتش می‌تونه آکوآمن باشه آیگین!
آیگین اخمی مصنوعی حواله‌ام کرد و خطاب به آرزو گفت: توصیف ظاهر رو بین جملات جا بدید.. هیچ رنگی از ظواهر دیده نمیشه.
- خیلی خوبن.
سپس آرام‌تر رو به من ادامه داد:
- به خودت نگیر، مزخرف‌تر از تاتوهای تو ندیدم.
آرزو که گویی متوجه کل ماجرا بود، شروع به خندیدن کرد و بعد از آن، صدای هروکر هر و کر من و آیگین هم به آسمان رسید؛ به قطع یقین همگان گمان می‌پنداشتند دیوانه‌ایم، اما ما تنها کمی رمزی صحبت می‌کردیم. به زبان ساده اتفاقاتی را وارد صحبت‌هایمان می‌کردیم که تنها خود شاهدشان بودیم و این به مقدار بسیاربسیار کم عجیب بود.
کمی بعد، قامت آرزو به همراه چرخ غذای همیشگی و شکم بزرگی که نشان ‌دهنده حمل یک فرشته پاک بود، در راهروی باریک/Xرنگ آشپز خانه رنگ گرفت و او بود که به آرامی به سمتمان می‌آمد.
محتویات چرخ جادوییش جادویی‌اش را که شامل سه عدد چای لیموی فوق العاده بود، روی میز مقابلمان گذاشت و خود نیز جاگیر شد.
بی هوا عطر دلنشین چای لیمو را نفس کشیدم و م**س.ت شدم از عطر شیرین و خوشش.
آرزو که به طور نسبی از علایقم با خبر بود، با مهربانی یکی از لیوان‌های جادوییش جادویی‌اش را مقابلم گذاشت و گفت:
- بهترین معتادی هستی که تا به حال دیدم سامر!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- خودت معتادم کردی.
و بعد از آن بی‌محابا و بدون اهمیت دادن به سینه سوخته و تمامی مشغله‌های امروزم، مشغول نوشیدن معجون آرزو شدم.
***

پارت 10
گویی دردهایم را پشت در کافه جا گذاشته بودم که قلب شکستهی حافظ، حتی در اعماق وجودم دیگر برایم اهمیت چندانی نداشت و یا شاید من می‌خواستم که نداشته باشد.‌
مغزم در حال جمع‌آوری وزنه برای مقیاس اطراف بود.
‌ترازوی ثابتی نبود، حافظ سرخورده در مقابل این‌ کافه قدیمی و یا شاید مهر درونیم درونی‌ام نسبت به حافظ، در مقابل آیگین.‌
دختری لاغر اندام با موهای بلند مشکی و چشمان درشت قهوه‌ای!
آیا می‌توانستم حافظ بی‌بند و حصار را با آیگین و یا حتی این بهشت گمشده مقایسه کنم؟
جالب است! اما به جایی رسیده بودم که حتی آرزو و فرشته کوچکش را نیز در یک‌ کفه ترازو گذاشته بودم و حافظ را با آن‌ها تراز می‌کردم.
اما سوالم هنوز بی پاسخ بود. آیا می‌توانستم حافظ را با آیگین مقایسه کنم؟
مطمئناً نه، نقش آن دختر مو مشکی در زندگیم کمی بیشتر از کمی پر رنگ‌تر از حافظ بود.
- سامر!
با صدای نسبتا بلند آیگین ‌به خودم آمدم و بی‌حواس گفتم: غوطه در افکار رو میشه با کمی توصیف حال رنگ داد: نفس ناگهانی/ تند پلک زدن و... که با توصیف ظاهر همراه بشه بهتره.
- بله؟!
با نگرانی براندازم کرد و پرسید:
-چیزی شده؟
آرزو میانه جویی کرد: شرح حالت/ ظاهر... ذهن مخاطب رو از محیط کافه خارج نکنید.
-راست میگه، تو فکری... .
کمی فکر کردم تا داستانی سر هم کنم، کمی دروغ مصلحتی به جایی نمی‌رسید. حالت: تر کردن لبان نازک/لبخند هول و...
-به اسم انتخابی برای گل پسرت فکر می‌کردم آرزو، برای انتخابش مطئنی مطمئنی؟
آیگین که قانع نشده بود، مستقیم به حرکاتم چشم دوخت و چشمان xرنگش را باریک کرد. اما آرزو سری تکان داد و در جواب به پرسش نسبتا احمقانه‌ای که بارها و بارها مطرح شده بود گفت:
-آره‌ دیگه، تو که عقده سام صدا کردن، خودتو رو دلمون گذاشتی. برچسبتو می‌زنیم رو این فندق که حصرت به دل نمیریم.
«خدا نکنه» آرامی بر زبان آوردم، کمی از چایم را مزه‌مزه کردم و پرسیدم:
- ارسلان چی؟
آرزو با بی‌خیالی گفت:
- ارسلان چی؟! بچه رو من دارم میزام. ارسلان هیچی.
سپس مشغول هورت کشیدن چایش آن هم با صدای بلند شد که گویی هیچ چیز برایش مهم نیست و سپس در گلو خندید.
لبخندی زدم و گفتم:
- استراتژیت رو دوست دارم.
آیگین آرام به بازویم کوبید و با سماجت پرسید:
-می‌دونم یه اتفاقی افتاده، بگو دیگه م... .
رشته کلامش با ورود چند دختر جوان پر سرو صدا در میانه راه بازجویی من دریده شد. آرزو از جای برخواست برخاست و با گفتن «ببخشید بچه‌ها» جمع را ترک کرد‌. با چشم مسیر حرکتش را دنبال کردم و گوش سپردم به صدای آیگینی که با سماجت سوالش را تکرار می‌کرد.
آخرش چه؟ خودش می‌فهمید قضیه از چه قرار است پس توضیح اجمالی در رابطه با اخراج آن پسر پرنده چیزی از من کم نمی‌کرد.
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه تغییری در وضعیتم بدهم وضعیتش چی بود که تغییر نکرد؟ گفتم:
- موضوع حافظ... .
آرام دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و سرم را به سمته سمت خود برگرداند و گفت:
- به من نگاه کن، خب... .
***

پارت 11
تلخندی زدم و ادامه دادم:
- مجبور شدم اخراجش کنم، پاشو از گلیمش درازتر کرده بود.
اخمی میان دو ابرویم کمانی/پهن/مشکی نشاندم و در راستای بحث پرسیدم:
- می‌دونی که گروه موسیقی زده و یه کارگاه کوچیک برای ساخت و طراحی ساز باز کرده؟
سرش را آرام به نشانه «بله» تکان داد. ادامه دادم:
- این چیزیه که من دارم براش تلاش می‌کنم، چیزیه که من دارمش! خدا شاهده نمی‌گم نزن! بزنه! باعث افتخاره! اما نیا آدمایی که من جمع کردم رو بُر نزن. بد میگم؟
زیر لب «نه» کوتاهی حواله‌ام کرد. حسی از آیگین دریافت نمیشه... حسش رو قالب میمیک صورت یا حالت نشون بده. انتظار برای شنیدن ماجرا... .
- باهاش صحبت کردم، قرار شد راه خودشو بره و فعالیت‌های گروهش به برای من لطمه نزنه اما اون... اون با بیخیالی تمام به همه بچه‌های اکیپ موزیک و کارگاه پیشنهاد کار داد‌.
آیگین که از صحبت‌هایم شوکه شده بود، دستش را در مقابل دهانش گذاشت و «وای» کوتاهی از دهانش خارج شد. من اما ادامه دادم:
- دلیلشم‌ پرسیدم! گفت«می‌خوام پیشرفت کنم و من... .»
نمی‌توانستم بگویم چکار کردم. سرم توان درک افکارم را نداشت و کاش همگان می‌توانستد بدون این‌که من چیزی بگویم، بفهمند وضعیت از چه قرار است.
سرم را پایین آوردم و با انگشتانم روی میز ضرب کوتاهی گرفتم و سپس با آرامش خاطر بیشتری که از صدای همان ضرب کوتاه نشات گرفته بود ادامه دادم:
- من مجبور شدم اخراجش کنم... .
سکوتم که طولانی شد با صدای مهربانی گفت:
- تو کار درستی کردی عزیزم. اون نباید چنین راهی رو برای پیشرفتش انتخاب می‌کرد. چه بسا این اصلاً پیشرفت نیست.
چشمانم را روی هم گذاشتم و زمزمه کردم:
- می‌دونم.
آرام دستم را که روی میز بود را در دستانش گرفت و گفت:
- پس نیازی نیست خودت رو سرزنش کنی. اون خودش راه خودشو انتخاب کرد جونم. نتیجش نتیجه‌ش به تو یا هر کس دیگه‌ای مربوط نیست.
لبخند بی‌جانی زدم و سرم را به نشانه تایید حرف‌هایش تکان دادم. بعد از کمی سکوت ادامه داد:
- می‌دونی سامر، حافظ... اون پسر عجیبیه فقط می‌خواد مثل تو باشه، جای تو باشه. باید ازش بگذری.
زیر لب گفتم: حس سامر اینجا باید گفته بشه.
- همه چیز از دور قشنگه آیگین!
آیگین کمی دستش را روی دستم کشید و گفت:
- بدجنس نباش! تو وضعیتت خوبه پسر.
لبخندی به حرفی که شاید از روی عادت گفته می‌شد زدم و مستقیم به چشمان شکلاتی آیگین که حاله‌ای هاله از مژه‌های پرپشت و بلندش در آن نمایان بود خیره شدم و ناخواسته گفتم:
- مرسی که هستی.

نیاز به توصیف ظاهر و حس‌پردازی بیشتر در پارت‌ها دیده میشه. ویژگی‌های شخصیتی خاصی برای هر کس لحاظ شده و تنها ملزم به استمرار بیشتره. از توصیف فضا و حالات قبل از دیالوگ هم غافل نشید.
موفق باشید @ستاره حقیقت جو
 

WHITE SKY

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
25/9/19
ارسالی‌ها
1,034
پسندها
7,837
امتیازها
27,673
نقد پست سی‌ام رمان حیوانم آرزوست توسط منتقد WHITE SKY

-آره پسرم یه امشب درگیرم نمی‌رسم‌ از صدات مشخصه بهتری، غذا سفارش دادم برات ساعت ده میارن‌ دم در چن تا دی وی هم‌ گرفتم روی کنسوله‌. شب حتما(حتماً درست‌تره. تنوین کلمه‌های دارای تنوین رو بذارید) بمون خونه، صبح زود بر می‌گردم. باشه پسرم؟
(می‌تونستید لحن و صدای عمو را توصیف کنید. صداش چطوری بود؟ لحنش چطور بود؟ آروم حرف می‌زد یا بلند؟ تند حرف می‌زد یا شمرده‌شمرده؟)
لب‌های خشکیده‌ام را با زبانم‌ تر کردم تا جوابی بدهم؛ اما چیزی برای گفتن نداشتم و یا نه می‌توانستم بابت کودک شمردنم‌ از او تشکر کنم و یا حتی نمی‌دانم ابراز خوشحالی از گول زدنم‌ چطور بود؟!
گوشی را در دستم جا به جا(جابه‌جا درست‌‌تره) کردم و تلاش کردم حروفی سرهم کنم.
صدایش در سرم پیچید:
- هستی عمو جان؟
بودم؟ شاید گوشه‌ای در آن حوالی.
سعی کردم عادی باشم‌:
- بله بله مشکلی نیست، اگر هم بود تماس می‌گیرم اصلاً نگران نباشید‌.
(اینجا هم می‌تونستید لحن و تن صدا رو توصیف کنید)
چشمانم‌ را روی هم گذاشتم(پلک‌هایم را روی هم گذاشتم درست‌تر میشه). می‌توانستم لبخند رضایت روی لب‌هایش‌ را در خیالم ببینم‌.
با لحنی که به راحتی میشد(می‌شد درسته) همان لبخند من ساخته(من‌ساخته درسته) را در آن حس کرد گفت:
- مراقب خودت باش‌.
- عادل جانم؟
صدای یک زن؟!(صدای زن رو توصیف کنید. لحنش چطوری بود؟ آیا صداش برای شخصیت آشنا بود؟ از دور میومد یا نزدیک بود؟)
عمو با هول ولا‌ گفت:
- فعلاً پسرم.
و بعد از آن صدای بوق آزاد. چرا پنهان کاری(پنهان‌کاری درسته) میکرد(می‌کرد درسته)؟
مثلاً اگر‌ من می‌فهمیدم چه میشد؟! قرار بود خود کشی(خودکشی درسته) کنم؟ و یا نمی‌دانم عمو فکر می‌کرد قرار است مثل یک پسر بچه دبستانی بهم‌(به هم درسته) بریزم‌ و التماس کنم‌ رهایم نکند؟
راستش من این کار را کرده بودم؛ اما مدت‌ها پیش، درست زمانی که پدر بزرگ(پدربزرگ درسته) از میانمان‌ رفت و همه چیز(همه‌چیز درسته) نیست شد. من از تنهایی و بی‌کسی بعد از نبودنش‌ وحشت‌ داشتم. روزی که به دست و پای عمو افتادم‌ را خوب به یاد دارم‌، جای تمامی نیشگون‌‌ها، و ضربه‌هایی که از دست و پای ازرائیلم‌(عزرائیل درسته) خورده‌ بودم را دوباره روی تنم حس می‌کردم(می‌تونید این حس رو دقیق‌تر توصیف کنید طوری که یه جورایی مخاطب بتونه اون درد و سختی رو احساس کنه. جای زخم‌ها می‌سوخت؟ سوزش یا درد ضربه‌ها و نیشگون‌ها رو به چه درد یا سوزشی تشبیه می‌کنید؟ آیا این شخصیت رو یاد چیز خاصی مینداخت؟).
ضربات کوتاه‌ و بلند‌ کمر‌بند برای خواستن‌ یک اسباب‌ بازی جدید.(اینجا بهتر بود ویرگول گذاشته بشه) ضربه سنگین‌ گلدان‌ روی جناق‌ سینه‌ام‌‌ بابت‌ گم‌‌ کردن دفترچه‌ طلایی.(اینجا بهتر بود ؛ گذاشته بشه) بدن دوازده ساله‌ام درد داشت‌، زیاد هم داشت. من حتی ضرب اجسام‌ مختلف را حس می‌کردم و به ازای‌ تمامی آن‌ها التماس می‌کردم رهایم نکند‌ و او دست کشیده بود به بدنی که هیچوقت(هیچ‌وقت) خراشی روی آن نینداخته بود و بوسه میزد‌(می‌زد درسته) بر جای جای(جای‌جای درسته) صورتم‌ و قول میداد(می‌داد درسته) رهایم‌ نمی‌کند.‌
شاید مخفی کاریش‌(مخفی‌کاری‌اش درسته) خجالت از شکستن‌ قولش بود!
 

WHITE SKY

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
25/9/19
ارسالی‌ها
1,034
پسندها
7,837
امتیازها
27,673
نقد پست سی و یکم رمان حیوانم آرزوست توسط منتقد WHITE SKY

شاید باید فقط به زبان‌ می‌آوردم‌ که مشکلی ندارم اما در آن وضعیت او فقط خجالت زده(خجالت‌زده درسته) میشد‌(می‌شد صحیحه). او را می‌شناختم، بیشتر از خودش!
بهتر بود در تنهایی ‌و تاریکی تنها بگذارمش(اینجا بهتر بود ویرگول گذاشته بشه) همان چیزی که بی‌نهایت‌ عاشقش‌ بود،(اینجا بهتر بود ؛ گذاشته بشه) درست برعکس من.
در ذهن‌ و روح و وجودم روشنایی‌ را ترجیح می‌دادم‌. راستش خیال خام روشن کردن چراغ حیاط را از مادر به یاد دارم.
باور داشت پدر سر می‌رسد تا خداحافظی کنند. او رسید؛ اما برای خداحافظی دیر بود.‌
پدر نیز همیشه چراغ حیاط را به یاد او روشن می‌گذاشت‌ و من نمی‌دانم او منتظر یک خداحافظی بود و یا عذاب وجدان داشت بیچاره‌اش می‌کرد...؟!
و من...!
راستش نمی‌دانم خداحافظی می‌خواهم یا عذاب می‌کشم؛ اما جایی در میان قفسه سینه‌ام تیر می‌کشد با دیدن چراغ روشن و اگر خاموشش‌ کنم صورتک‌های زشت و ترسناک مادام به من زل زده‌اند.
بنابراین می‌توانم قسم‌ بخورم‌ خانه همیشه روشن‌ است‌، فرقی نمی‌کند تنها باشم یا مهمان‌ داشته باشم‌، فرقی نمیکند(نمی‌کند درسته) زمان خواب باشد یا مطالعه‌، من همیشه روشنی روز را ترجیح‌ میدهم(می‌دهم درسته و بهتر بود اینجا نقطه گذاشته بشه) درست مثل حالا(اینجا بهتر بود ویرگول بذارید) درست مثل دیروز و درست مثل دیروز‌های قبل‌(اینجا بهتر بود نقطه گذاشته بشه) نمی‌دانستم گناهم چیست‌ که گذشته رهایم نمی‌کند و در راستای این مقاومت‌ من نیز وابسته‌اش‌ هستم.‌
برای مثال اگر یکی بیاید‌ و درخواست کند گذشته را به باد هوا بسپارم‌ در خیالم درختی شکل می‌گیرد که همگان‌ می‌خواهند بیخیال ریشه‌اش‌ شود‌(اینجا باید از فعل «شوند» استفاده می‌شد). هر چند ریشه‌اش‌ پوسیده، خشک شده با هرچیز دیگر.
عمو‌ بند را آب داده بود، زندگی می‌خواست‌؛ یک زندگی واقعی(اینجا بهتر بود نقطه گذاشته بشه) حق هم داشت. او که نمی‌توانست همیشه به پای من بسوزد‌.
و حال که فکر می‌کنم شاید رفتن با مردک‌ گزینه‌‌ خوبی به شمار می‌آمد‌.
نمی‌دانم می‌رفتم یکی دوماهی‌ را در کنارش نفس می‌کشیدم و بعد با یک دعوای ساختگی‌ و یا گیرهای الکی در باب رنج‌ کلی زندگیشان‌(زندگی‌شان درسته) ترکشان‌ میکردم(می‌کردم درسته).
نقشه مشخص بود، من باید طوری وانمود‌ می‌کردم که میخواهم(می‌خواهم درسته) راحت زندگی کنم و افراد آن خانه‌ در تلاشند‌ که جلویم‌ را بگیرند‌.
هر چند(هرچند درسته) فکر میکنم(می‌کنم درسته) در واقعیت نیز چنین‌ چیزی نصیبم‌ شود، هر چه باشد آمنه دیروز و ستایش‌ امروز تنفر ویژه‌ای نسبت‌ به من در دل دارد و خب من نمی‌دانم مشکل کجاست‌.
شاید آنطور(آن‌طور درسته) که باید زیر دستش‌ زجر نکشیدم.
*چند جا(مثل جمله‌ی: هر چند فکر میکنم در واقعیت نیز چنین چیزی نصیبم شود) از افعال مضارع استفاده شده بود و طوری نوشته بودید که انگار رمان در زمان حال به وقوع می‌پیونده، این در حالیه که رمان شما در زمان گذشته به وقوع می‌پیونده و برای نشون دادن زمان در اغلب جاها از افعال ماضی استفاده کردید. این ایرادیه که نثر و زمان رمان رو دچار اختلال میکنه.
 

WHITE SKY

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
25/9/19
ارسالی‌ها
1,034
پسندها
7,837
امتیازها
27,673
نقد پست سی و دوم رمان حیوانم آرزوست توسط منتقد WHITE SKY

صدای زنگ در نوید بخش(نویدبخش درست‌تره، و اینکه این حس و نویدبخش بودن صدای زنگ در رو می‌تونستید دقیق‌تر شرح بدید و توصیف کنید. دقیقاً چه احساسی به شخصیت دست داد؟ چرا براش نویدبخش بود؟) بود‌ قبل از حفظ قوای‌ حافظه.
لحظه‌ای کوتاه گمان پنداشتم‌(بهتره که به جای گمان پنداشتم، بنویسید گمان کردم یا پنداشتم) عمو برگشته است‌، اما مکالمه‌مان‌ در ذهنم شکل گرفت‌ و همه‌چیز را جمع‌ و جور کرد.‌
تقریبا(تقریباً درست‌تره) هوا تاریک شده بود و من معمولاً در این زمان مهمان خاصی نداشتم(بهتر بود اینجا ویرگول گذاشته بشه) ترجیح می‌دادم بعد از تاریکی هوا در آرامش باشم‌ و همه این را می‌دانستند به جز مردک‌ که بی وقتی(بی‌وقتی درسته) از او میبارید(می‌بارید درسته)!
بدون‌ نگاه کردن و حتی جواب به آیفون‌ دکمه‌‌اش را فشردم‌ و در مقابل‌‌ درب ورودی منتظر ماندم، هنوز لباس بیرون به تن داشتم و بی‌حالی و کسالت از چهره‌ام‌ می‌چکید.
با دیدن شخصی که در حال بالا آمدن‌ از پله‌ها بود در جا خشکم‌ زد.‌ در یک لحظه چهره معمولی‌ به خود گرفتم و سعی کردم لبخند بزنم.‌
آیگین؟ او اینجا چه کار می‌کرد؟!
لباسی سراسر مشکی به تن داشت و صورت بدون آرایش‌های(بدون آرایش درسته) و موهای ساده‌ای که بالای سر جمع ‌کرده بود نشان می‌داد به طرز معجزه آسایی‌(معجزه‌آسایی درسته) در کوتاه‌ترین زمان ممکن حاضر شده است؛ اما برای چه چیزی عجله داشته، خدا می‌داند!
*صورت آیگین چه حالتی داشت؟ بدنش چه حالتی داشت؟ کجا رو نگاه می‌کرد؟ از چهره و حرکاتش چه احساسی نمایان بود؟ می‌تونستید یکی-دو جمله توصیف ظریف در مورد ظاهرش بنویسید، که توصیف جذاب‌تر و توی ذهن مخاطب ماندگارتر بشه. به جای اینکه بنویسید «لباسی سراسر مشکی» می‌تونستید بنویسید که مثلاً آیگین یه مانتوی کوتاه مشکی با شلوار پارچه‌ای هم‌رنگش پوشیده بود. یا به جای ذکر «صورت بی‌آرایش» می‌تونستید بنویسید که آیگین رنگ‌پریده‌تر از قبل به نظر میومد چون خیلی اوقات افراد وقتی آرایش نمی‌کنن رنگ‌پریده به نظرِ آدم میان؛ یا مثلاً می‌تونستید بنویسید چشم‌ آیگین بر خلاف همیشه بی‌روح و ساده به نظر می‌رسید که نشون می‌داد آرایش نکرده. سعی کنید توصیفات رو طوری بنویسید که جذاب باشن، بعضی جاها دقت و ظرافت به خرج بدید و طوری بنویسید که مخاطب توصیفات رو یادش بمونه.
راه‌روی‌ کوچک منتهی‌ به درب ورودی را تقریبا(تقریباً درسته) پرواز کرد. با نگرانی رو برویم(رو به رویم درسته) قد علم‌ کرد و دستانم‌ را در دستان سردش‌ گرفت. با هول‌ و ولا پرسید:
- خوبی عزیزم؟...حالت خوبه؟
با تعجب‌ تک خنده‌ای(تک‌خنده‌ای درسته) هواله‌اش(حواله‌اش درسته) کردم، من خوب بودم.
- خوبم دختره! سلامت‌ کو؟
نفس آسوده‌‌ای کشید و مادام‌ که مرا به سمته(به سمت درسته) داخل خانه می‌کشید بی‌حوصله اما عصبی گفت:
- سلام سام. سلام سلام... .
درب ورودی را بستم، این حال آیگین همیشه منطقی شاد آزار دهنده(آزاردهنده درسته) بود.
- چرا عصبی؟ چیزی شده؟
به سمته آشپز خانه(آشپزخانه درسته) رفتم و چای ساز(چای‌ساز درسته) را روشن کردم‌، چای اعصابش را آرام میکرد(می‌کرد درسته). با صدای بلندی گفت:
- کوفت بخورم ‌‌چایی رو چرا روشن می‌کنی؟!
(اینجا می‌تونستید لحن رو توصیف کنید. اینکه کشیده میگه یا تند و عصبی، صداش رساست یا می‌لرزه و...)
گونه‌هایش‌ قرمز شده بودند‌ و آتش از قواره‌اش زبانه ‌‌می‌کشید(اینجا بهتر بود ویرگول بذارید) و این نمی‌توانست‌ بی‌دلیل باشد.
به کابینت‌ تکیه زدم و پرسیدم:
- چیزی شده؟
شال را(شالشم مشکی بود؟ جنسش چی بود؟ کهنه بود یا نو؟ چه شکلی بود؟ گرون‌قیمت به نظر می‌رسید؟) از سر کند و آن را روی نزدیک‌ترین مبل پرت کرد، طوری برخورد می‌کرد گویی‌ آن پارچه‌ کوچک در حال خفه کردن اوست.
- آیگین؟
نگاهی به قد و هیکلم‌ انداخت و از جا بلند شد و با حرص به سمتم‌ آمد و گفت:
-‌ می‌شنوم‌ بهم توضیح بده.‌
آن روی خود را نشانم‌ می‌داد و من در مغزم‌ به دنبال نزدیک‌ترین گندی که زده بودم‌ می‌گشتم، اما هیچ به هیچ.
من ‌‌جدیداً هیچ اشتباه به خصوصی نکرده بودم.
 

WHITE SKY

نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
25/9/19
ارسالی‌ها
1,034
پسندها
7,837
امتیازها
27,673
نقد پست سی و سوم رمان حیوانم آرزوست توسط منتقد WHITE SKY

- سامر!
با صدای فریادش‌ به خود آمدم(اینجا بهتر بود ویرگول گذاشته بشه) او به معنای واقعی کلمه جیغ کشیده بود.
اخم‌هایم در هم رفت، هر چه که بود او نباید صدایش را از حدی بلندتر‌ میکرد(می‌کرد درسته).
*به نظر میاد که اینجا به سامر بر خورد و از رفتار آیگین خوشش نیومد. خب، احساسش رو توصیف کنید. اگه همین‌طور بوده در حد دو-سه جمله بیشتر افکارش رو بنویسید و نشون بدید دقیقاً چه حسی داره و دلش می‌خواد چه واکنشی نشون بده.
جدی پرسیدم:
- موضوع چیه؟
دستی به چهره تبدارش‌(تب‌دار درسته) کشید، فهمیده بود زیاده روی(زیاده‌روی درسته) کرده است. با صدایی که سعی داشت ملایم‌ باشد گفت:
- تو علی رو دیدی و به من چیزی نگفتی سامر!
(گفتید «با لحنی که سعی داشت ملایم باشد»، بیشتر لحنش رو توصیف کنید. تن صداش، اینکه صداش می‌لرزه یا ضعیفه یا رسا و قویه، و حالت چهره و بدنش رو موقع گفتن این دیالوگ یکم توصیف کنید)
سکوتم که طولانی شد نگاه گلایه مندش‌(گلایه‌مند درسته) را حواله‌ام کرد(اینجا بهتر بود نقطه گذاشته بشه) سعی کردم من نیز ملایم باشم اما رد شدن او از خط قرمز وجودم‌ مانع از ایجادش‌ میشد(می‌شد درسته)
نگاهم را در لباس‌های‌ تیره رنگش گرداندم‌، سپس در چشمانش‌ خیره شدم‌ و بدون اینکه تغییری در وضعیتم‌ بدهم‌ گفتم:
- همیشه نیاز نیست در جریان‌ کارا باشی آیگین‌ من خودم می‌تونم همه چیزو(همه‌چیزو درسته) بسنجم‌.
با سستی‌ روی مبل ولو‌ شد و با بغض پرسید:
- تو که جایی نمیری نه؟
*نیازه که بیشتر حالات شخصیت‌ها رو توصیف کنید. اینکه وقتی حرفاشونو می‌زنن حال چهره‌شون چطوره، نگاه‌شون به کی یا چی یا کجاست، چه حرکتی می‌کنن و... مخاطب نیاز داره حالت فعلی سامر رو تصور کنه و همین‌طور حالت دقیق‌تری از آیگین توی ذهنش داشته باشه. اینکه نوشتید «با سستی روی مبل ولو شد و با بغض پرسید» کافی نیست، سرسری از توصیفات عبور نکنید. در زمینه‌ی توصیفات حالات ریزبین باشید. اینکه حالات شخصیت‌ها کامل و به حد کافی توصیف نشده باعث میشه مخاطب سخت با احساسات شخصیت‌ها ارتباط برقرار کنه.
او واقعا(واقعاً درست‌تره) قصد داشت در مقابلم‌ زار بزند؟ از موضعم‌ عقب کشیدم‌ و به سمتش‌ رفتم. با لحنی سراسر‌ آرامش‌ گفتم:
- چیشدی(چی شدی درسته) آخه؟ گریه چرا؟
مستقیم‌ در چشمانم‌ خیره شد و با نگاهی که هر آن احتمال میرفت‌(می‌رفت درسته) ببارد دوباره پرسید:
- تو م‌یخوای(می‌خوای درسته) بری یا نه؟
در کنارش جاگیر شدم‌ و دستانم را کلافه وار روی صورت و بار دیگر در بین موهایم‌ کشیدم. من قصد رفتن داشتم؟ مطمئن‌ نبودم‌. من می‌دانستم‌ پایان‌ مسیر تصمیم‌ به رفتن است و باید میرفتم‌(می‌رفتم درسته) اما در این لحظه مطمئن‌ نبودم‌ برای ماندن‌ چقدر زمان‌ دارم!
لب‌های‌ خشکیده‌ام را با زبان‌ تر کردم و گفتم:
- چیزی مشخص نیست آیگین‌ من فعلا(فعلاً درست‌تره) دارم‌ فکر می‌کنم.‌ میشه گفت همش(همه‌ش درسته) دارم فکر می‌کنم و منتظر نتیجم‌(نتیجه‌ام درسته).
بینی‌تش(بینی‌اش درسته) را بالا کشید و با یک نفس عمیق بغض خفته را فروتر‌ فرستاد و گفت:
- یه اشتباه رو دوباره تکرار نکن سامر. لطفا(لطفاً درست‌تره)!
او‌ نگرانم‌ بود، درک می‌کردم. لبخندی زدم و کامل‌ به سمتش‌ برگشتم.
- اگه برگردم به خاطر درست کردن یه اشتباهه! مگه تو همیشه نمیگفتی(نمی‌گفتی درسته) تو اون خونه حق دارم و اونجا حق منه؟! فکر کن می‌خوام برم حقمو بگیرم‌ و برگردم. رواله؟
روال بود؟ گمان نمی‌کنم!
*توی چندتا دیالوگ بالا هم نیاز هست بیشتر لحن و تن صدا و طرز حرف زدن شخصیت و همین‌طور حالتش رو کامل‌تر توصیف کنید.
من حتی یک کلمه از حرف‌هایی‌ که میزدم(می‌زدم درسته) را باور نداشتم اما برای دلداری به او کافی بود(اینجا بهتر بود اینجا نقطه گذاشته بشه) یعنی گمان می‌کردم کافیست.
من فقط باید ذهنش را منحرف میکردم(می‌کردم درسته) که مبادا‌ اگر آتشی در انتظارم‌ باشد او نیز بسوزد!
دستم‌ را در دستانش‌ فشرد و گفت:
- برگشت‌ دوباره تورو( تو رو درسته) می شکنه(میشکنه درسته)، تو رو میکشه(می‌کشه درسته)!
(لحن شخصیت، تن صداش موقع گفتن این دیالوگ، احساسی که این حرفش به سامر منتقل کرد و افکار سامر بعد از شنیدن این حرف چیزایی هستن که بهتر بود بهشون پرداخته بشه.)
در چشمانش خیره شدم و قول دادم:
- من خیلی مراقبم.

نقد کلی:

اشتباهات املایی و تایپی موجود توی متن رمان، مخاطب رو زده می‌کردن، همین‌طور جا داره که استفاده‌ی کامل‌تر و بهتری از علائم نگارشی بشه. چنین ایراداتی، حتی اگه جزئی باشن می‌تونن اثر زحمات نویسنده رو کم کنن.
توصیفات جا داره که پررنگ‌تر بشه. ما در مورد ویژگی‌های ظاهری بعضی از شخصیت‌ها مثل عمو، شروین و آرزو هیچی نمی‌دونیم و در مورد ظاهر سامر هم بهتره که توصیفات کامل‌تر بشن و اطلاعات بیشتری به مخاطب داده بشه. توصیفات مکان خیلی توی رمان کم‌رنگن و مخاطب نمی‌تونه مکان‌ها رو به خوبی توی ذهنش تصور کنه. توصیف احساسات هم جای کار داره. تا اینجای رمان مخاطب تونست تا حدودی به درگیری‌های ذهنی و افکار سامر پی ببره، اما در تمام مدت از حال بدش گفته می‌شد و این در حالی بود که مخاطب نمی‌تونست باهاش هم‌ذات پنداری کنه و این حال بد رو به قدر کافی نمی‌فهمید. سعی کنید بیشتر و بیشتر و واضح‌تر در مورد احساسات شخصیت بنویسید. خوب احساساتش رو توصیف کنید و سرسری ازشون نگذرید. دلیل حال بد شخصیت اینه که تنهاست؟ یا به خاطر گذشته‌ش؟ دلیلش رو ملموس‌تر کنید. بیشتر روش تمرکز کنید. مخاطب باید بتونه احساس شخصیت رو درک و حتی حس کنه.

از اول رمان تا اینجا، به نظر می‌رسید که هیچ گرهی وجود نداره. انگار شخصیت هدفی نداره. سوالی توی ذهن مخاطب به وجود نیومده که به خاطرش به خوندن ادامه بده. مثل اینه که ما هیچ فرازی توی رمان نداریم. سعی کنید این ایراد رو از بین ببرید. به مخاطب نشون بدید هدف شخصیت چیه، موانعی سر راهش بذارید، بذارید رمان هیجان داشته باشه، بذارید شخصیت بجنگه و مخاطب رو کنجکاو کنید و معماهایی طرح کنید که مخاطب برای رسیدن به جوابشون به خوندن و دنبال کردن رمان ادامه بده.
 
عقب
بالا