پارت 8
پوزخندی
بر لبان نازکش نشاند(توصیف ظاهر کمی دارید) زد و از جایش بلند شد. با انگشت سبابهاش تاکید وارانه چند بار به میز ضربه زد و تکهتکه پرسید:
- حرف آخرته سام؟
با انگشت شست و اشاره کمی چشمانم را فشردم سپس تلخندی زدم. او میدانست نباید مرا به این اسم خطاب کند!
جملهاش را
با غیظ/خونسردی/ عصبانیت(نیازمند شرح حال شخصیت قبل از دیالوگ) تصحیح کردم:
-سامِر!
و در جواب سوالش گفتم:
- مطمئناً همینطوره.
گویی انتطار
انتظار شنیدن این جواب را نداشت که عصبی به سمت در قدم برداشت و گفت:
- فکر نمیکردم منو رد کنی... پشیمون میشی. همتون پشیمون میشین!
سرم از اینجور حرفها پر بود
این جمله کوتاهه و میتونه شرح حس داشته باشه. نفس عمیقی کشیدم و قبل از خروجش اسمش را به زبان آوردم
که (از که برای ربط دو جمله استفاده نکنید) و او با ژستی خاص و از خود متشکر به سمتم برگشت.
انتظار داشت چه چیزی بشنود؟ نرو؟! بمان؟! یا چیزهایی از این قبیل؟
اما از بد ماجرا من قصد دیگری داشتم.
- اسامی کسایی که از کارگاه بردی رو برام لیست کن، حافظ نمیخوام هم از تو بخورن و هم از من!
پوزخندی زد و بدون اینکه جوابی بدهد در را به هم کوبید.
سرم را از افسوس تکان دادم و سعی کردم ذهنم را درگیرش نکنم. حافظ همین بود. زود جوش میآورد و بعد پشیمان میشد.
دوباره به خط منشی وصل شدم و گفتم تا شخصی را برای جمع و جور کردن دفتر بفرستند و خودم نیز بعد از جمع کردن وسایلم از دفتر خارج شدم.
بعد از سلام و احوال پرسی کوتاهی با علیرضا که شدیداً در خود فرو رفته بود به سمت بخش طراحی و دفتر رامین روانه شدم.
توصیف ظاهر تا اینجا نداشتیم.
مثل همیشه در مقابل پنجره، بزرگ تمام شیشهای جا خوش کرده بود، به قول خودش در حال تمرکز و دریافت انرژی مثبت بود یا یک چیزی مثل همین!
آرام دو تقه کوتاه به در
چوبی/بلوطی/ نیمهباز زدم
که (بازم برای ربط دو جمله استفاده شده) به سمتم برگشت، بدون اینکه منتظر حرف یا واکنشی باشم شمرده گفتم:
- قضیه حافظ حل شد، دیگه مشکلی نداریم!
کش و قوسی به قامت بلندش داد/ چشمان سیاهش برق زد و...(توصیف حالت رو به لبخند محدود نکنید و همزمان فضاسازی کنید) لبخند بزرگی زد و گفت:
- دمت گرم، چیکارهای الان؟
با انگشت کوچک دست چپم، آرام پشت ابرویم را خاراندم و با لحن همیشگیم گفتم:
- احتمالاً یه سر به آیگین میزنم و بعد از اون میرم خونه.
- سلام برسون!
سرم را تکان دادم و همزمان «حتما» کوتاهی زیر لب زمزمه کردم و مقصد بعدی مطمئناً کافه آرزو بود، محل کار آیگین و خواهرش!
***
در این پارت توصیف ظاهر، مکان و حس وجود نداشت. فضاسازی خاصی نیز دیده نشد.
پارت 9
- رو لباست هیچ موی بلند یا رد رژی نمیبینم.
یکه خورده تنها توانستم یک کلمه به زبان بیاورم.
شروع این بخش با دیالوگ، مونولوگی نیاز داره شامل توصیف فضا یا مکان: رفتیم کافه پس میشه فنجان قهوه رو بین دستاش بگیره/ صدای موزیک رو گوش بده/ بوی قهوه در مشامش بپیچه و...
- خب؟!
قدمی به سمتم برداشت، یقه پیراهن مردانه سفیدم را بدست
به دست گرفت؛ کمی مرا به سمت خود کشید و با لحن مشکوکی که در انتها در حال انفجار از خنده بود پرسید:
-اون عوضی نامرئی کیه؟
در گلو خندیدم که متقابلاً شروع به خندیدن کرد. یقه پیراهنم را رها کرد و همزمان
که (وجود دو کلمه یکسان در یک خط) چروکهایی
که همزمان چروکهایی را که بر اثر فشار انگشتانش ایجاد شده بود
را صاف
میکرد
و گفت:
- بالاخره پیداش میکنم.
وسط
پذیرایی( از این لفظ خیلی استفاده نمیشه) محیط بزرگ کافه خلوت ایستاده بودیم و او مثل همیشه در لحظه اول دیدار عجیب اما شیرین به نظر میرسد. خواست فاصله بگیرد که ارام
آرام دستش را گرفتم و پیشانیش
پیشانیاش را (نشانه مفعولی کنار مفعول قرار میگیرد) که نسبتاً تا روی سینهام بود
را آرام بوسیدم و گفتم:
- لطفاً به منم معرفیش کن!
پشت چشمی نازک کرد و با غیض گفت:
- لازم نکرده جناب ثور، بیا و تک پر باش.
با قدمهای منظمی که چاشنی عشوه ذاتی وجودش بود، به سمت میز کوچک کنار کافه حرکت کرد و روی میز همیشگی جاگیر شد.
متقابلاً به سمتش رفتم و گفتم:
- ولی من میخوام آکوآمن باشم.
آیگین نگاه کلی به قوارهام انداخت و
لحن این شخصیت: با خنده/ تمسخر/ شیطنت گفت:
- هنوز اونقدر هیکل گنده نکردی پسرم.
صدای بلند آرزو در محیط کافه پیچید:
- به خاطر اون تاتوهای زشتش میتونه آکوآمن باشه آیگین!
آیگین اخم
ی مصنوعی حوالهام کرد و خطاب به آرزو گفت:
توصیف ظاهر رو بین جملات جا بدید.. هیچ رنگی از ظواهر دیده نمیشه.
- خیلی خوبن.
سپس آرامتر رو به من ادامه داد:
- به خودت نگیر، مزخرفتر از تاتوهای تو ندیدم.
آرزو که گویی متوجه کل ماجرا بود، شروع به خندیدن کرد و بعد از آن، صدای هروکر
هر و کر من و آیگین هم به آسمان رسید؛ به قطع یقین همگان گمان میپنداشتند دیوانهایم، اما ما تنها کمی رمزی صحبت میکردیم. به زبان ساده اتفاقاتی را وارد صحبتهایمان میکردیم که تنها خود شاهدشان بودیم و این به مقدار بسیاربسیار کم عجیب بود.
کمی بعد، قامت آرزو به همراه چرخ غذای همیشگی و شکم بزرگی که نشان دهنده حمل یک فرشته پاک بود، در راهروی
باریک/Xرنگ آشپز خانه رنگ گرفت و او بود که به آرامی به سمتمان میآمد.
محتویات چرخ جادوییش
جادوییاش را که شامل سه عدد چای لیموی فوق العاده بود، روی میز مقابلمان گذاشت و خود نیز جاگیر شد.
بی هوا عطر دلنشین چای لیمو را نفس کشیدم و م**س.ت شدم از عطر شیرین و خوشش.
آرزو که به طور نسبی از علایقم با خبر بود، با مهربانی یکی از لیوانهای جادوییش
جادوییاش را مقابلم گذاشت و گفت:
- بهترین معتادی هستی که تا به حال دیدم سامر!
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- خودت معتادم کردی.
و بعد از آن بیمحابا و بدون اهمیت دادن به سینه سوخته و تمامی مشغلههای امروزم، مشغول نوشیدن معجون آرزو شدم.
***
پارت 10
گویی دردهایم را پشت در کافه جا گذاشته بودم که قلب شکسته
ی حافظ، حتی در اعماق وجودم دیگر برایم اهمیت چندانی نداشت و یا شاید من میخواستم که نداشته باشد.
مغزم در حال جمعآوری وزنه برای مقیاس اطراف بود.
ترازوی ثابتی نبود، حافظ سرخورده در مقابل این کافه قدیمی و یا شاید مهر درونیم
درونیام نسبت به حافظ، در مقابل آیگین.
دختری لاغر اندام با موهای بلند مشکی و چشمان درشت قهوهای!
آیا میتوانستم حافظ بیبند و حصار را با آیگین و یا حتی این بهشت گمشده مقایسه کنم؟
جالب است! اما به جایی رسیده بودم که حتی آرزو و فرشته کوچکش را نیز در یک کفه ترازو گذاشته بودم و حافظ را با آنها تراز میکردم.
اما سوالم هنوز بی پاسخ بود. آیا میتوانستم حافظ را با آیگین مقایسه کنم؟
مطمئناً نه، نقش آن دختر مو مشکی در زندگیم کمی بیشتر از کمی پر رنگتر از حافظ بود.
- سامر!
با صدای نسبتا بلند آیگین به خودم آمدم و بیحواس گفتم:
غوطه در افکار رو میشه با کمی توصیف حال رنگ داد: نفس ناگهانی/ تند پلک زدن و... که با توصیف ظاهر همراه بشه بهتره.
- بله؟!
با نگرانی براندازم کرد و پرسید:
-چیزی شده؟
آرزو میانه جویی کرد:
شرح حالت/ ظاهر... ذهن مخاطب رو از محیط کافه خارج نکنید.
-راست میگه، تو فکری... .
کمی فکر کردم تا داستانی سر هم کنم، کمی دروغ مصلحتی به جایی نمیرسید.
حالت: تر کردن لبان نازک/لبخند هول و...
-به اسم انتخابی برای گل پسرت فکر میکردم آرزو، برای انتخابش مطئنی
مطمئنی؟
آیگین که قانع نشده بود، مستقیم به حرکاتم چشم دوخت
و چشمان xرنگش را باریک کرد. اما آرزو سری تکان داد و در جواب به پرسش نسبتا احمقانهای که بارها و بارها مطرح شده بود گفت:
-آره دیگه، تو که عقده سام صدا کردن، خودتو رو دلمون گذاشتی. برچسبتو میزنیم رو این فندق که حصرت به دل نمیریم.
«خدا نکنه» آرامی بر زبان آوردم، کمی از چایم را مزهمزه کردم و پرسیدم:
- ارسلان چی؟
آرزو با بیخیالی گفت:
- ارسلان چی؟! بچه رو من دارم میزام. ارسلان هیچی.
سپس مشغول هورت کشیدن چایش آن هم با صدای بلند شد که گویی هیچ چیز برایش مهم نیست و سپس در گلو خندید.
لبخندی زدم و گفتم:
- استراتژیت رو دوست دارم.
آیگین آرام به بازویم کوبید و با سماجت پرسید:
-میدونم یه اتفاقی افتاده، بگو دیگه م... .
رشته کلامش با ورود چند دختر جوان پر سرو صدا در میانه راه بازجویی من دریده شد. آرزو از جای برخواست
برخاست و با گفتن «ببخشید بچهها» جمع را ترک کرد. با چشم مسیر حرکتش را دنبال کردم و گوش سپردم به صدای آیگینی که با سماجت سوالش را تکرار میکرد.
آخرش چه؟ خودش میفهمید قضیه از چه قرار است پس توضیح اجمالی در رابطه با اخراج آن پسر پرنده چیزی از من کم نمیکرد.
نفس عمیقی کشیدم و بدون اینکه تغییری در وضعیتم بدهم
وضعیتش چی بود که تغییر نکرد؟ گفتم:
- موضوع حافظ... .
آرام دستش را زیر چانهام گذاشت و سرم را به سمته
سمت خود برگرداند و گفت:
- به من نگاه کن، خب... .
***
پارت 11
تلخندی زدم و ادامه دادم:
- مجبور شدم اخراجش کنم، پاشو از گلیمش درازتر کرده بود.
اخمی میان دو ابرویم
کمانی/پهن/مشکی نشاندم و در راستای بحث پرسیدم:
- میدونی که گروه موسیقی زده و یه کارگاه کوچیک برای ساخت و طراحی ساز باز کرده؟
سرش را آرام به نشانه «بله» تکان داد. ادامه دادم:
- این چیزیه که من دارم براش تلاش میکنم، چیزیه که من دارمش! خدا شاهده نمیگم نزن! بزنه! باعث افتخاره! اما نیا آدمایی که من جمع کردم رو بُر نزن. بد میگم؟
زیر لب «نه» کوتاهی حوالهام کرد.
حسی از آیگین دریافت نمیشه... حسش رو قالب میمیک صورت یا حالت نشون بده. انتظار برای شنیدن ماجرا... .
- باهاش صحبت کردم، قرار شد راه خودشو بره و فعالیتهای گروهش به برای من لطمه نزنه اما اون... اون با بیخیالی تمام به همه بچههای اکیپ موزیک و کارگاه پیشنهاد کار داد.
آیگین که از صحبتهایم شوکه شده بود، دستش را در مقابل دهانش گذاشت و «وای» کوتاهی از دهانش خارج شد. من اما ادامه دادم:
- دلیلشم پرسیدم! گفت«میخوام پیشرفت کنم و من... .»
نمیتوانستم بگویم چکار کردم. سرم توان درک افکارم را نداشت و کاش همگان میتوانستد بدون اینکه من چیزی بگویم، بفهمند وضعیت از چه قرار است.
سرم را پایین آوردم و با انگشتانم روی میز ضرب کوتاهی گرفتم و سپس با آرامش خاطر بیشتری که از صدای همان ضرب کوتاه نشات گرفته بود ادامه دادم:
- من مجبور شدم اخراجش کنم... .
سکوتم که طولانی شد با صدای مهربانی گفت:
- تو کار درستی کردی عزیزم. اون نباید چنین راهی رو برای پیشرفتش انتخاب میکرد. چه بسا این اصلاً پیشرفت نیست.
چشمانم را روی هم گذاشتم و زمزمه کردم:
- میدونم.
آرام دستم
را که روی میز بود
را در دستانش گرفت و گفت:
- پس نیازی نیست خودت رو سرزنش کنی. اون خودش راه خودشو انتخاب کرد جونم. نتیجش
نتیجهش به تو یا هر کس دیگهای مربوط نیست.
لبخند بیجانی زدم و سرم را به نشانه تایید حرفهایش تکان دادم. بعد از کمی سکوت ادامه داد:
- میدونی سامر، حافظ... اون پسر عجیبیه فقط میخواد مثل تو باشه، جای تو باشه. باید ازش بگذری.
زیر لب گفتم:
حس سامر اینجا باید گفته بشه.
- همه چیز از دور قشنگه آیگین!
آیگین کمی دستش را روی دستم کشید و گفت:
- بدجنس نباش! تو وضعیتت خوبه پسر.
لبخندی به حرفی که شاید از روی عادت گفته میشد زدم و مستقیم به چشمان شکلاتی آیگین که حالهای
هاله از مژههای پرپشت و بلندش در آن نمایان بود خیره شدم و ناخواسته گفتم:
- مرسی که هستی.
نیاز به توصیف ظاهر و حسپردازی بیشتر در پارتها دیده میشه. ویژگیهای شخصیتی خاصی برای هر کس لحاظ شده و تنها ملزم به استمرار بیشتره. از توصیف فضا و حالات قبل از دیالوگ هم غافل نشید.
موفق باشید @ستاره حقیقت جو