خلاصه:
داستان کوتاه آبرو و آرزو،
بحث، بحث آبروئه؛ آبروی یه دختر.
بحث غیرته، غیرت یه پدر.
بحث اعتماده، اعتماد یه مادر.
بحث، بحث عشق و هدف در مقابل آبروئه!
دختر کوچولوی داستان ما تو سن کم درگیر یه حس عجیب میشه؛ حسی که باعث میشه آبروش به خطر بیفته! از طرفی این کوچولوی روستایی عاشق هنر و گویندگیه؛ ولی موقعیت زندگیش این اجازه رو بهش نمیده!
داستان کوتاه آبرو و آرزو

قسمتی از رمان:
همچنان در حال شنیدن صحبتها یا نصیحتهای مامان بودم:
– ببین دریا دور این رفیقات رو خط بکش؛ اینقدر رفیقباز نباش!
– مامان من نمیتونم تنها باشم، نمیتونم حرفامو تو دلم بریزم و به کسی نگم!
– من مُردم پس؟ به من بگو!
ای خدا چرا مامان نمیفهمه من نمیخوام با اون حرف بزنم؟ آخه اگه بگم دیگه مثل الان آروم نمینشینه و حسابی دعوا میکنه و گوشی رو میگیره. از بس غُر زده بود خسته شده بودم!
– باشه مامان، من سعی میکنم زیاد باهاشون حرف نزنم باشه؟
– خب!
بلند میشم و میرم تو اتاق، مثل همیشه شلختهی شلختهست! یه اتاق بزرگ؛ اتاق من و پرگل. خدایا، خیلی مسخرهست! من و پرگل نمیتونیم دو دقیقه با هم یه جا باشیم اونوقت اتاقهامون باید یکی باشه. دلم میخواد زار بزنم! کاش بشه یه جوری این اتاق رو نصف کنیم تا من پیش این بیشعور نباشم. با بیحوصلگی روی تخت میشینم. گوشیم رو برمیدارم و مستقیم میرم توی اینستاگرام. «گویندگی» تنها چیزیه که میتونه حال داغونم رو خوب کنه. به پیجم نگاهی میندازم، یه فامیلی الکی گذاشته بودم. خدایا حقه؟ بعضیها هر کاری دلشون بخواد انجام میدن بعد من به خاطر اینکه دخترم حتی نمیتونم صدام رو بذارم اینستا؟! خدا جون میشه کاری کنی بابام راضی بشه؟
آخه غیرتش باعث پیشرفت نکردن من میشه.
میدونم حق با بابامه و اینجا یه روستای کوچیکه که اگه یکی یه کاری کنه زودی پخش میشه و آبروی اون میره. مامانم هم درست میگه که جامعه گرگه؛ ولی چرا واسه پسرا گرگ نیست؟ چرا اونها اگه عکس خودشون رو بذارن هیچ اهمیتی نداره؟ آخه بیعدالتی تا کِی؟ خدایا یعنی من فقط واسه یه غیرت به هدف و خواستهم نرسم؟ سرم در حال ترکیدن بود، بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه تا قرص بخورم. قرص رو بیرون اُوُردم و رفتم سمت شیر آب، لیوانم رو پر از آب کردم و قرص رو خوردم. برگشتم توی اتاقم و بازم گوشیم رو برداشتم. رفتم توی سایت و وارد قسمت انجمن شدم. بیشتر دوستهای من داخل انجمن هستن؛ فاطمه، آریامهر، بردیا، مریم، حیدر، فائزه، نیلوفر، ماهان، مهران، ژینا، مبینا و کلی آدم دیگه. رفتم توی گپ سه نفره من و فاطمه و آریامهر، کلی پیام داده بودن. خیلی دوستشون داشتم. یکیشون صمیمیترین رفیقم بود و اون یکی هم جای داداش بزرگم بود.
بودنشون حس خیلی خوبی بهم میداد، وقتی باهاشون حرف میزدم همه غم و غصههام رو یادم میرفت. پیامهاشون رو دونه به دونه شروع کردم به خوندن.
«فاطمه خبر نداری این رفیقت کجاست؟ میاد دوتا پیام میده یهو غیب میشه! منی که این همه محدودیت دارم بیشتر از این میام.»
«حق با توئه آریا، بذار بیاد خودم تیکه تیکهش میکنم.»
«منم کمکت میکنم.»
این روزها خیلی درگیرم از یه طرف گویندگیم از یه طرف خونوادهم و این باعث میشه بهشون بیتوجهی کنم. مخصوصاً الآنی که مامان تهدیدم کرده اگه دست از زبوندرازی و حاضرجوابی بر ندارم گوشی رو میگیره. با یادآوری حرفهاش بغض سنگینی توی دلم میشینه. سعی میکنم تموم حرفهاش رو یادم بره؛ ولی نمیشه. با زدن این حرفها اون حس تنفر توی وجود من رشد میکنه، هر بار با گفتن گوشی رو ازت میگیرم یا غُر زدن و دعوا کردن حس تنفر من نسبت بهش زیاد میشه
