مقدمه:
نوشتن رادوست دارم.
تنهامامن ارامشِ دلم!
ان گاه که قلمِ قلبم رابه دست میگیرم و جوهرِ وجودم را بر رویِ کاغذ افکارم میکشم… احساس میکنم از هر احساسی تهی میشوم!
نوشتن، مامن آرامش دلم رادوست دارم.
گو اینکه تمامِ مشکلات از زیرِ دستم سَربراورده باشد.
و افکار سیاه و چرکم را روی کاغذ سفید پیاده میکنم
و چونان سبکبار میشوم، که میخواهم همچو قاصدک پرواز کنم و به همه خبر دهم؛ من خالی از هر احساسم:)
انقدرخالی که هرکس دلنوشتهام را میخواند…
ناخوداگاه اشک ازچشمانش جاری میشود و نمیداند که این اشک، چکیدهای از وجود من است!
پس مراقب باش، نمک گیر جاننوشتههای اشک الودم نشوی!
دلنوشتهی دلآشوب

قسمتی از دلنوشته:
قدم زدن درکوچه پس کوچههای عشق!
همان موقع که قدم زدن روی برگهای خشکیده چنار،
زیباترین سمفونی آن روزهاست و یا شاید تنها یادگاری از آن روزها!
اما، پاییز تمام شد و دفتر خاطرات به نیمه رسید!
***
سردترازهوای حیاط ،بوی احساسات من است!
انقدرسردکه دیگرهیچ دستان گرمی نمی تواندبه من گرماهدیه دهد
آسمان دل من ازابری گذشته
تاریکاست همانندیک ظرف قیر،درست مثل اسمان شب اما بی ستاره!
***
دیگر نگو!
کافیست، دیگر برایم از عشق نگو!
ساکت شو! برو! بمیر اصلا برایم مهم نیست…
من همان آدم خردشدهام من همان آدمم که دوریت قلبم رامریض کرد و امدنت
برایم از هزار بار مردن بدتربود.
اما لعنتی دوست داشتنی!
نمیدانی هرگاه نگاه تیرهام به نگاه کویر روشنت میافتد
عقلم فریاد میکشد: برو!
قلبم میتپد و داد میزند: نه! لعنتی بمان!
او میگفت: بماند که چه؟ بیتفاوتیاش را ببیند؟
دل میگفت: بیانصاف نباش، از این نمیتوانی بگذری!
خندههایش ر اببین.
***
آدما عوض میشن عقایدشون، افکارشون، طرز لباس پوشیدنشون، طرز حرف زدنشون، تغییر میکنه!
هرروز، هرساعت، هردقیقه
یکی پس ازدیگری، یکی دیگه متولد میشه!
ادما عوض میشن شاید امروز فاطمه منطقی قصههات باشم و فردا…
یکی بیدرک تر و بیمنطق تر از خودت!
شاید هم انقدر بزرگ بشم که دیگه چشمهام رو روی همه چیز ببندم
و فقط بگم”هرچه باداباد”
کار با این روزها و آن روزها ندارم…
بذار حال رو برات تفسیر کنم…
الان
این ساعت
این دقیقه
بیخیالترین آدم روی کره زمین هستم… و جز پنج حرفی زندگیام به هیچ چیز اهمیت نمیدهم!
