مقدمه: در هیاهوی شهر، سکوت ممتدی درونمان شروع به نواختن می‌کند؛ دیگر واژه‌ها سخن نمی‌گویند... و شب می‌شود... .   مجموعه شعر از دل بیهوده از عقل مگو؛ من غوطه‌ور در منطقم! از احساس می‌گویم؛ همان عضو از کار افتاده‌ام. چون زندگی در عقل نیست، عاقل کسی باشد که قلبش بله گویدش؛ عقلِ بی‌احساس همان جوب راکد است! ​*** جان یا بدن دانی چیست؟ تو همان جان در بدنی. تن من بی‌جان است؛ تو خودت را برسان...! ​

  • از دل
  • پناه سازگار
  • Raha
  • تعداد صفحات : 14
  • بازدید: 140
ادامه و دانلود