رمان نقاب نفاق نوشته AMI74 اختصاصی یک رمان | یک رمان

صفحه اصلی نقشه سایت
کانال یک رمان فراموش نشه!

رمان نقاب نفاق نوشته AMI74 اختصاصی یک رمان

نویسنده : PARISA
۲۲ دی ۱۳۹۵
بازدیدها: 2,213

رمان نقاب نفاق نوشته AMI74 اختصاصی یک رمان

رمان نقاب نفاق نوشته AMI74 اختصاصی یک رمان

رمان نقاب نفاق نوشته AMI74 اختصاصی یک رمان

نام رمان: نقاب نفاق
نویسنده:Ami74
نویسنده رمان راز شاهزاده جادو
ژانر رمان: اجتماعی_عاشقانه_ روانشناختی_ هیجانی خلاصه رمان:
مردم شهر من همه نقاب هایی از جنس نفاق بر چهره زدن.دیگر دوست و دشمن خوب و بد ازهم جدا نیست.باطن مدفون شده مردم شهر من چگونه معلوم میشود؟من از مردم شهرم هراس دارم،میترسم از این چند رویی ها و انحرافات،میترسم از این مکرها و نیرنگ ها….
جنگ به خاطر پول،زندگی لوکس،شهرت؟پس ساده زیستن کجا رفت؟!

دیگر نمیتوان پاک ماند،برای زندگی در این شهر بی رحم باید نقابی بر باطن و چهره زد و در این باتلاق کثیف فرو رفت.
آیا امیدی هست؟ کسی برای نجات من قدم پیش میگذارد؟من نمیخواهم مثل مردم این شهر با این نقاب جدید اخت بگیرم و در این باتلاق تاریک دفن شوم.

مقدمه: عصر نفاق
شب است و جاعل و جانی زیاد می بینی
ظهور مزدک و مانی زیاد می بینی
مفسران ارسطو، مقلدان هگل
بله معلم ثانی زیاد می بینی!
حقوقدان حقیقت کش شریعت سوز
روانشناس روانی زیاد می بینی
به نام عقل تذبذب به نام عشق ه*و*س
به اسم صلح تبانی زیاد می بینی
چقدر مرتع عفت فقیر تر شده است
چقدر چشم چرانی زیاد می بینی
نگار کم شده گل کم، حیا و غیرت کم
و آنچه دانم و دانی زیاد می بینی
شاعر امیر سیاهپوش

ساعت از ۱۲ شب گذشته و لحظه ی جداییست شاهزاده ی من پس چرا نمیایی؟
من سیندرلا نیستم که لنگه کفشم را بگذارم یادگاری. به نام گشاینده کار ها
زنامش شود سهل،دشوار ها

*سپیده*

بعد تی کشیدن زمین، لباسام رو پوشیدم و رو به صاحب کارم گفتم:نرگس جان من دیگه میرم.
با نگاهی شرمنده گفت:ببخشید که زیاد نگهت داشتم،مشتریا زیاد بودن تنهایی از پسشون برنمیومدم،به خونه دیر میرسی نه؟میخوای زنگ بزنم به مادرتو بگم تا الان آرایشگاه بودیو نگران نباشه؟
قلبم تیر کشید و کلمه مادر چندبار توی ذهنم تکرار شد.
لبخندم بیشتر شبیه پوزخند بود.
_نه عزیز دل این حرفا چیه.هیچ اشکالی نداره،خودم توی راه بهش زنگ میزنم درک میکنه.
وبعد به سمت در رفتم:بهتر که تا دیرتر نشده برم.خداحافظ
نرگس:به سلامت.

*************************

به آسمون نگاه کردم تاریک و سیاه رنگ.
اول زمستون بود و هوا زود تاریک میشد.
سوز بدی میومد،دستام رو دور بدنم پیچیدم و از کنار خیابون رد شدم.
فردا حقوق این ماهم رو میگرفتم، تو فکر این بودم که قبل پس انداز کردن پولم یه پلیور گرم برای خودم بخرم.

ماشین ها مدام و پشت هم بوق میزدن و هر کدومشون یه چیزی میگفتن.
روبه روی خط عابر پیاده ایستادم،یک دویست و شیش مشکی رنگ مقابلم توقف کرد.

این رمان در حال تایپ است
Google plus
این پست 11 ماه پیش توسط PARISA ارسال شده:
QR code
دیدگاه کاربران
    hanita در پنج شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶ گفته :

    سلام
    چطور میتونم توی سایتتون عضو بشم تا رمان های درحال تایپو بخونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخرين مطالب ارسالي سايت
بیشترین بازدید
انجمن
انجمني براي همه سليقه ها