رمان منِِ سرکش

رمان منِِ سرکش

                                 رمان منِِ سرکش

 

نویسنده شایسته بانو

خلاصه :رمان منِِ سرکشمتین السادات موحد برخلاف عقاید فکری و فرهنگ خانوادگیش توی قشری از جامعه شروع به کار می کنه که موضع گیری چندان مناسبی نسبت به تفکرات، پوشش و به طور کلی خط مشی دینی اش ندارن … و همین باعث میشه آزمایش بزرگی پیش روش قرار بگیره … آزمایشی که ….


من اگر زبانم آتش، من اگر زبانم آتش
من اگر ترانه هایم همه شعله های سرکش

چه کنم که یک دل است و همه درد های یاران
چه کنم که یک تن است و تب و شعله های سوزان

من اگر زبانم آتش، من اگر زبانم آتش
من اگر ترانه هایم همه شعله های سرکش

از گذشته نیست یادی، یاد ها را برده بادی
تو کی آمدی چه گفتی به نهان دل نهفتی

نبرم ز یاد نامت نرسد باد به بامت
نرهان مرا ز دامت نرهان مرا ز دامت

چادر سیاهم رو که تازه اتو کشیدم با دقت تا میکنم و بعد از زدن عطر گل یاسی که مامان مونسم از مشهد برام آورده بود میذارمش توی کمد تا برای فردا اماده باشه … برای چند ثانیه بی هدف وسط اتاق وایمیسم .. این استرس لعنتی امونم رو بریده .. دوست داشتم با راضی یا مرضی یکم حرف میزدم تا آروم شم ..ولی امان از این قفلی که به لبهام بود … نفس عمیقی میکشم و با یه قدم سنگیم خودمو به تخت میرسونم و تقریبا روش ولو میشم ..موهای بلند مشکی نمدارم مثل همیشه دورم رو میگیره و منم بی اختیار یه دستش رو به بینی ام میبرم و بو میکنم … با پیچیدن بوی تمیزی موهام بی اختیار لبخند میزنم و به پیچک روی صندلی لهستانی گوشه اتاق که یادگار خانم جون خیره میشم … انگار همین دیروز بود که روی همین تخت نشسته بود و موهامو نوازش میکرد … چقدر دلم براش تنگه …کجاست که