دانلود داستان کوتاه صوتی اتوبوس ⭐️

خوشم نیومدبد نبودمعمولی بودخوب بودفوق العاده بود (اولین امتیاز را شما بدهید)
Loading...

داستان قدیمی و دعواهای بی پایان خانزاده های ده بالا و ده پایین وکدخدایی طماع و حریص مردم ده برای رفتن به شهر از گاری و درشکه استفاده میکردند که سختی های زیادی داشت کدخدا یه ده پایین پیشنهاد خرید اتویوسی را میکند و از او میخواهد در قبال اتوبوس زمین بالرزش نمکش را خریداری کند با چرب زبانی های بسیار اتوبوس قراضه ای را به قیمتی گزاف به خان میفزوشد و زمین با ارزش را از دستش بیرون میکشد خان بالا از شنیدن این خبر احساس رقابت میکند در این بین با دسیسه های کدخدا دعواهایی میان اهالی ده و خانزاده ها اتفاق می افتد.
خانزاده ها که روزی یار گرمابه و گلستان هم بودند دشمن خونی میشوند دختر ده پایین عاشق پسر ده بالا میشود اما میترسد که این قضیه را مطرح کند خان ده بالا یرای پایان این دعواها پیشنهاد کدخدا را برای خرید اتوبوس دیگر قبول میکند و نمیداند که چه ضرر بزرگی میکند
و او نیز مانند خان پایین آسیاب ارزشمندش را به پول کم از دست میدهد مردم متوجه دسیسه ی کدخدا میشوند وآن را مجبور میکند اموال خان ها را باز گرداند و اتوبوس هویش را پس بگیرد و کدخدا از ده میرود رابطه ی دوخان مانند گذشته صمیمی میشود و پسر خان بالا با دختر خان پایین ازدواج میکند و مردم ده تصمیم میگیرند اتوبوس نویی برای ولایت خود خریداری کنند

دانلود داستان کوتاه صوتی اتوبوس

 

دانلود داستان کوتاه صوتی اتوبوس

 

 

اکرم (عیال حشمت)، قبل از اینکه خروسشان به آواز بنشیند، از خواب بیدار شد؛ یا بهتر است بگوییم، بعد از ادا کردن نماز دوگانه‌اش* خواب به چشمانش نیامد.
به سمت ایوان خانه رفت تا چای خوش‌رنگی را با سماور زغالی‌اش دم کند، تا زمانی که خانواده‌اش از خواب بیدار شدند، با شکم گرسنه، سر کارهایشان نروند.
درست است که چای زغالی بسیار خوش طعم است، اما هنوز یک چیز کم داشت؛ طعم دهنده‌ای که حشمت خان تنها با وجود او ل**ب به چایی می‌زد.
به همین سبب، اکرم خانم بدون این که کوچکترین سر و صدایی کند، به سمت آشپزخانه رفت؛ یکی از پارچه‌های آبی رنگ را که گل‌های ریز قرمز زیادی را در خود جای داده بود و به وسیله‌ی کش قیطونی، که بعد از خراب و یا کهنه شدن شلوارهایشان آن‌ها را جدا کرده بود و با مواد شوینده ضد عفونی کرده بود، به دیوار وصل شده بود و برایش نقش کابینت را ایفا می‌کرد؛ آخر در سال ۱۳۴۳ در روستایی اطراف شهر ارومیه که کابینت داشتن معنایی نداشت.
پرده را کنار زد و قوطی‌ای حاوی گل‌های سرخ را از روی تخته چوبی که به صورت عمود بر دیوار وصل شده بود، برداشت و بعد از برداشتن چند گلبرگ از آن گل‌های معطر، قوطی را سر جای خود قرار داد و پرده را کشید تا ظرف‌های پشت پرده، منظره‌ی زشتی را در آشپزخانه‌اش ایجاد نکند.

*در گذشته، به نماز صبح، نماز دوگانه می‌گفتند.

به سمت یخچال کوچکی که در گوشه‌ی آشپزخانه‌اش بود رفت و چند قالب پنیر را که خود، از شیر گاوشان درست کرده بود، در کاسه‌ای پر از آب انداخت؛ تا شوری بیش از حد پنیر محلی را بگیرد و برای ناشتایی* قابل خوردن باشد.
آهسته قدم برداشت و از خانه بیرون رفت، آب‌پاشش را از گوشه‌ی یکی از پله‌ها برداشت و به سمت حوض آبی رنگ وسط حیاط رفت و آن را پر از آب کرد و به سراغ گل‌های زیبایش که هر کدام درون گلدانی گِلی و بر لبه‌ی هر یک از پله‌های از جنس خشت حیاطش بود، قدم نهاد؛ تا آن‌ها را سیراب کند.

 

 

داستان های صوتی که دوست خواهید داشت:

منتشر شده توسط :REZA_M در 381 روز پیش

بازدید :718 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..