دانلود رمان آرزو رویایی ⭐️

این رمان راجب دختری ۱۷ ساله به اسم رها هست که بخاطر مادرش با پسر یکی از دوستان مادرش ازدواج میکنه و اتفاق های تلخ و شیرین براشون رقم میخوره هم وارد خونه شدم ئمامانم از آشپزخونه اومد بیرون منم رفتم جلو  کردم کر دم و گفتم : سلام مامان جونم سلام برو لباسات و عوض کن بیا غذا باشه

لباسام و عوض کردم و رفتم سمت اشپزخونه چون من امروز ساعت ۳ از مدرسه اومدم

باید تنها غذا بخورم غذا مو که تموم کردم نشستم رو مبل و تلویزیون رو روشن کردم

که مامان گفت تا ساعت ۶ استراحت کن که شب جای دعوتیم 

کجا مامان  خونه مریم دوستم 

مریم خانم دوست دوران راهنمایی مامانه که چند وقته همو پیدا کردن اما تا حالا منو ندیده

مامان جونم میشه من نیام مامان : چرا

چون نمیشناسمشون مامان : نخیر باید بیای 

باشه نزن رفتم تو اتاقم تا ساعت ۵ تو نت چرخ زدم بعدش رفتم حموم

لباسا مو پوشیدم و رفتم تو پذیرایی مامان از تو اتاق گفت : رها زنگ بزن آژانس 

زنگ زدم آژانس با مامان رفتیم بیرون و منتظر اژانس شدیم ماشین جلوی یکی از خونه های بالا شهری نگه داشت 

مامان زنگ و زد درکه باز شد با یک حیاط بزرگ رو به رو شدم روبه روم یک خونه بزرگ بود که نماش سنگ سفید بود 

دم در یک خانوم و اقا منتظر ما بودن که حتما مریم خانم و هسرش بودن سمت شون رفتم و دست دادیم 

دانلود رمان آرزو رویایی

دانلود رمان آرزو رویایی

 

مریم خانم رو به مامانم : ماشالا زهرا جان ( مامانم ) چه دختر خوشگلی داری 

مامان : ممنون بچه های شما کجان ؟ 

مریم خانوم : پارسا و خانومش تو راهن میان پوپک هم کلاس داشت الاناس که بیاد پرهام هم بالاس 

همین موقع یک پسر فوق العاده خوشگل اومد پایین

چند دقیقه بعد پوپک و پارسا و همسرش نیلوفر با دختر کوچولو شون نسیم اومدن

رفتیم پایین بچه ها داشتن صبحونه میخوردن 

بعد از خوردن صبحونه راه افتادیم اول قرار بود بریم تلکابین بعد بریم خرید 

خیلی خوش گذشت اونجا این آرتانم بد مشکوک میزد همش حواسش به پوپک بود 

بعد رفتیم خرید اونجا هم حسابی از خجالت جیب پرهام در اومدم یک عالمه خرت و پرت خریدم وای موقعی که رفتیم مغازه آلوچه فروشی یک کیلو قرقروت خریدم عاشقشم

پرهامم چپ میرم راست میرفت میگفت کوچولو

وقتی رفتیم ویلا نهار رو که خوردیم

آراد گفت میخواد فیلم بزار ببینیم 

یه بار دیده بودمش اما دوست داشتم بازم ببینم فیلم آنچه مردان درباره زنان نمی‌دانند

فیلم که تموم شد بحثمون هم شروع شد 

نیلوفر : اخ من اگه جای این زنه بودم موهای پارسا رو میکندم

تیدا : وای اصلا تصورش برام سخته که حتی دوست دختر داشته باشه

شیما : نامردی خیلی بده

ترانه : خدا رو شکر شوهرای ما اینجوری نیستن

 

رمان های پر مخاطب انجمن یک رمان:

رمان دیباچه‌یِ شیفتگی

رمان ساریلی

رمان رستا

منتشر شده توسط :REZA_M در 182 روز پیش

بازدید :1343 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 4 )


  1. 白猫 گفت:

    عزیزم یه نصیحت بهت میکنم
    تورو جان مادرت ننویس . آقا جان ننویس. بابا ننویس روانی شدم

  2. احسان گفت:

    چانگ چونگ شما نظرت برا خودت نگه دار.

  3. ..... گفت:

    خاک تو سرت چینگ چانگ خیلیم قشنگه

  4. Fateme گفت:

    خسته نباشی فرزانه جان