دانلود رمان از کفر من تا دین تو ⭐️

نه دخترم، من اگه میگم ورزش کن بخاطر سلامتی خودته واگرنه چیزی به من نمیرسه.خب چرا بابا رو مجبور به این کار نمیکنید؟ اون بیشتر از من به ورزش نیاز داره.به سرش اشاره کرد: این موها با آسیاب سفید نشد، اون شکم بابات سفید اش کرد. نه مامان موهاتون سفید نیست که صورتیه. دیگه منتظر نشدم تا چپ نگاهم کند، خودم از آشپزخانه فرار کردم.

ساعتی بعد بابا به جمع ما پیوست و سه نفره مشغول نهار خوردن شدیم.

مثل همیشه غر زدنهای مامان شروع شد: آخه مرد مگه تو به فکر سلامتی خودت نیستی چرا انقدر غذا

میخوری خوبه چربی و قندی هم داری.

بابا هم مانند همیشه با بیخیالی غذا خورد: ای بابا دنیا دو روز خانم بزار حال کنیم.

مامان همچنان حرص میخورد که بابا گفت: راستی یه خبر خوب.

من و مامان به طرف بابا برگشتیم، منتظر شنیدن خبر خوب شدیم.

با دستمال دور لبش را پاک کرد: بارمون با یه قیمت خوب قرار به فروش بره.

منکه از چنین خبری اصلا خوشحال نشدم بلکه کمی ناراحت شدم، زیرا در چنین موقعیتی بابا میرود و ما را تنها میگذارد.

مامان با ذوق گفت: همونی که مدتها انتظارش رو میکشیدی؟

پدر لیوان آب را سر کشید و گفت: دقیقاً.

از جا بلند شدم که بابا گفت: بشین.

با دلخوری نگاهش کردم: بله؟

_از این خبر خوشحال نشدی؟

با دلخوری پاسخ دادم: اصلاً.

بغض گلویم را با آب دهانم فرو بردم: من پدری میخوام که همیشه بالا سرم باشه نه تو سفر.

بابا بلند شد جلو آمد، دستم را گرفت: قول میدم این آخرین دفعه باشه.

دستم را کشیدم: از این قولها زیاد دادی.

 

دانلود رمان از کفر من تا دین تو

 

دانلود رمان از کفر من تا دین تو

 

 

از آشپزخانه بیرون رفتم فریاد مامان را شنیدم: برنا این چه کاریه؟

اهمیت ندادم و به اتاق خودم پناه بردم.

اشکهایم هجوم آوردند، مگر من چه گناهی دارم که دلم خانواده میخواهد خواهر و برادر که ندارم بابا همیشه

مسافرت میرود مامان هم که مدام در فکر رژیم و ورزش است.

به ساعت نگاه کردم دوازده و نیم رو نشون میده.

بهتره که سر کارم برم.

مانتو زرشکی و شلوار و روسری سفید پوشیدم یه آرایش ملایم انجام دادم.

با ماشین خودم به آرایشگاه رفتم.

کلید رو از کیفم در آوردم و توی قفل در چرخوندمش داخل شدم.

روسری و مانتوم رو در آوردم و مشغول گردگیری شدم تا اینکه بقیه همکارها اومدن و کم کم کارمون شروع شد.

آنیل طبق معمول دیر اومد، هنوز نیومده هم داره حرف از رفتن میزنه.

بابای آنیل با بابای من شریک هستن در واقع از بچهگی با هم دوست بودن، درست مثل من و آنیل.

آنیل درحالی که صورت یه خانمی رو اصلاح میکرد گفت: خب میگفتم برنا جون امشب خونه شما دعوت شدیم

و باید زودتر سالن رو تعطیل کنی.

_من حوصله ندارم میخوای خودت برو.

_چیزی شده؟

از سکوتم انگار متوجه آشوب درونام شد: حتما از رفتن بابات ناراحتی.

سرم رو به علامت مثبت تکون دادم.

_ناراحتی نداره، بابات داره میره که پول بیشتری به تو برسه.

_ آنیل خودت بگو من چند وقته اینجا دارم کار میکنم؟

متفکر گفت: اووم از وقتی که دیپلم گرفتی یعنی دو سالی میشه.

دوباره پرسیدم: دیدی تو این مدت از بابا پول بخوام؟_نه.

_خب دیگه من نیازی به پولش ندارم دوست دارم خودش باشه واسه من پدری کنه الان وقت استراحت اون

رسیده اصلا اگه لازم باشه خودم بهش پول میدم فقط میخوام باشه.

آنیل که دیگر کارش به اتمام رسید، جلو اومد: کاش همه مثل تو فکر میکردن.

به اصرار آنیل زودتر سالن را تعطیل کردم و آنیل را با خودم به خانه بردم.

 

 

رمان های پر مخاطب انجمن یک رمان:

رمان اغما زده | سهیلا زاهدی

رمان سیگار نقره‌ای | Fateme TB

رمان شیاطین در نیویورک | This is jawad

دانلود رمان نقاب من در برابر تو

کتاب با ماهی ها غرق می شوم

منتشر شده توسط :REZA_M در 13 روز پیش

بازدید :173 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 2 )


  1. ava گفت:

    در کل رمان خوبی با موضوع نسبتا متفاوتی بود ، یک مقداری تلخ بود داستانش بعضی جا ها هم تناقض وجود داشت ولی خیلی مهم نبود . به هر حال من ازش خوشم اومد رمان جذابی بود!
    ممنون از نویسنده 🙂

  2. یه دوست گفت:

    چه خوب که تعداد صفحاتش کمه. حالا بخونیم ببینیم چطور مطوره:)
    به هر حال از اینکه خلاصش رو در جمع خانوادگی نشون داده بودی خوشم اومده. و حتما کلی هم انرژی پای داستان گذاشتی. خسته نباشی نویسنده جان