دانلود رمان بلخره تموم شد ⭐️

ترانه تهرانی که سرگرد دایره جنایی توسط یه فرد ناشناس که خودشو رایان معرفی میکنه تهدید میشه واتفاقاتی براش می افته که منم یه دخترشیردل، زیراین چرخ گردون که زندگیش را پی یک گرگ خشن، درکف خیابانهای خیس سرد شهر،یا گاهی قدم قدم، با نگاهای تیزدرپس اطراف کوه های بلند میگردم تا بیابم او را. اما تنها! تا بگیرم انتقام ارامش زندگی ام را. مانند شکارچی ای که درپی طعمه اش میرود حتی به قیمت مرگ.

احسان با تعجب ازجاش بلند شد.حالا صدای زنگ یه سره شده بود.قفل دروچرخوند

و بازش کرد.ازچیزی که میدیدم هم خوشحال بودم هم میخواستم پس بی افتم.

حسام وتینا پشت در بودن.ازشک خارج شدم وبا تموم وجودم بغلش کردم که اخش دراومد.

با هل عقب کشیدم.با دقت به جفتشون ازسرتا پا نگاه کردم تا ببینم سالما یا نه.

خدا روشکرجایشون نشکسته بود.اما تموم صورت وبدنشون زخمی وکبود بود.دلم به درد

اومد.لباساشون کثیف وپاره شده بود.ازجلوی در،کناررفتم تا داخل بیان.داخل شدن

وبه سمت مبلها رفتن.بلافاصله داخل اشپزخونه شدم تا براشون غذا داغ کنم.

هنوزهیچ حرفی نزدن.یعنی حالی براشون نمونده که حرف بزنن.قابلمه ی غذا روروی گاز گذاشتم تا داغ بشه.چای سازم روشن کردم تا اب جوش بیاد.همه ی این کارها روهل هلکی انجام میدادم.شاید فکر میکردم که هنوز خوابم.اخه بودن تینا وحسام یه معجزه ست.چطورازدست رایان زنده موندن؟اونقدرتوی شک بودیم که حتی احسان به حسام هم سلام نکرد.ازاشپزخونه خارج شدم وروبه روی بچه ها نشستم.توی این مدت خیلی لاغر شده بودن.دلم به درد اومد.حسام خواست گزارش بده که گفتم:

اول پاشید دوش بگیریدو شام بخورید،بعد درباره ی همه چی حرف میزنیم.ازجام بلند شدم وتینا روبه اتاقش بردم.یک دست لباس براش انتخاب کردم.چون حموم توی راه رو بودبه احسان اشاره کردم حسام وبه اتاقم ببره.احسان هم که متوجه منظورم شده بود.رو به حسام گفت:

دانلود رمان بلخره تموم شد

دانلود رمان بلخره تموم شد

 

پاشوبریم یه دست لباس بهت بدم تا بپوشی. عاشق گیرایی شم.با رفتن اونا،تینا وارد حموم شد ومنم به طرف اشپزخونه راه افتادم.تا برای زخمهاشون مرهم درست کنم.چندتا چیزوباهم مخلوط کردم وتوی دوتا ظرف جداگونه ریختم.یه مشنبا یخ هم داخل پلاستیک گذاشتم تا روی کبودیهاشون قراربدن.اینقدر بلا سرم اومده که برای خودم شدم یه پا دکتر.زیر قابلمه روخاموش کردم ویه چای همراه با گلاب هم دم کردم.ظرفهای شام توی سینی گذاشتم وبه همراه سفره ازاشپز خونه خارج شدم.تموم وسایل و روی سفره چیدم.همون موقع هم حسام و تینا به پذیرایی اومدن.یخ ودادم دستشون تا روی کبودیهاشون بذارن.بعد از یه ربع برای شام صداشون کردم.اونقدربا هل غذا میکشیدن که دلم براشون سوخت.به احسان نگاه کردم.غرق فکر بود.شاید به اون چیزی فکرمیکرد که منم درگیرش بودم.ازجا پاشدن وسفره روجمع کردم.بعد از شستن ظرفها با یه سینی چایی به پذیرایی رفتم وبهشون تعارف کردم.خودم هم کنار احسان نشستم.

خب تعریف کنید ببینم.البته میدونیم چطوردزدیده شدین.ازاونجایی که بودین بگین.

حسام:وقتی بهوش اومدیم وچشمامونوباز کردیم،توی یه اتاق تاریک بودیم که دست وپامون بسته شده بود.توی این مدتی که اونجا بودیم،فقط یه نفروارد میشدویه فصل کتکمون میزد وبه همون حال رهامون میکرد ومیرفت.هر وعده هم،مقدارکمی غذا میداد به اندازه ای که زنده بمونیم.تموم این مدت به همین روال پیش رفت.تا دیشب که از بیرون سرو صدایی به گوشمون خورد.یکهو یکی با تموم قدرت،دروباز کردو وارد اتاق شد.یه ادم سرتا پا مشکی بود.هرچقدرهم ازش سوال میکردیم حرفی نمیزد.فقط گفت میخوام ببرمتون خونه ی سرگرد.بهم اعتماد کنید.با همون دست و پای بسته مارو سوارماشین کرد وبه اینجا اورد.

دیگه از کلم داشت دود بلند میشد.این کی بود که منو میشناخت؟یعنی ممکنه همون سیاه پوشی باشه که میخواست جون منو بگیره؟اگه این همونه پس چرا بلایی سراینا نیاورد؟تازه ازاین همه سوال راحت شده بودم که یه معمای جدید مطرح شد.ازجام بلند شدم ویکی ازظرفهای مرهم ودادم به احسان ویکی هم دستم نگه داشتم

 

اگر رمان پلیسی دوست دارید:

دانلود رمان نفوذ انتقام مرگ

دانلود رمان پایگاه ویژه

رمان دیباچه‌یِ شیفتگی | nazy.8

رمان خاموشی احساس| Reyhaneh.m

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

بلخره تموم شد

نویسنده

محبوبه برزگر

ژانر

عاشقانه،پلیسی

طراح

دنیا20

تعداد صفحات

221