دانلود رمان به قلب من نگاه کن

 

be ghalb man negah kon - دانلود رمان به قلب من نگاه کن

 

 

خلاصه:

دانلود رمان به قلب من نگاه کن کاش میفهمیدی قلبی که به راحتی نادیده می گیری و پسش میزنیصمیمانه عاشقته کاش درک میکردی قلبی که بهش بی اعتنایی برای اولین بار به خاطر توو به عشق تو تند زد…قلبی که نیاز داشت تو بهش توجه کنی…نگاهش کنی و درکش کنی…

پیشنهاد میشود

دانلود رمان بادیگارد اجباری

دانلود رمان ازدواج صوری

دانلود رمان ولهان

اما تو بی رحمانه از کنارش گذشتی و حتی نیم نگاهی هم بهش نینداختی…

ای کاش حداقل از تو نگاهم اون همه علاقه رو حس میکردی

کاش اون موقعی که به دوستت دارم گفتنت نیاز داشتم تنها به قلبم نگاه میکردی

به قلب منی که عاشقانه دوستت داشت و تنها تو رو میدید…

دانلود رمان به قلب من نگاه کن

با سرعت دویدم تا خودم و بهش برسونم.سرعت قدم هاش خیلی زیاد بود.انگار صد ها کیلومتر ازم فاصله داشت.همون طوری که نفس نفس میزدم با بغض گفتم:

-صبر کن بابا…تو رو خدا!

با شتاب بیشتری قدم هاشو به سمت خروجی برد

.حس می کردم دیگه جونی تو تنم نمونده. اون قدر داد

زده بودم و التماسش کرده بودم که گلوم درد میکرد.

به در که رسید ایستاد و به سمتم برگشت .برق اشک میون مردمک مشکی چشماش

خودنمایی میکرد.خدایا…بابا گریه اش گرفته بود! صدای لرزونش به گوشم خورد:

-مراقب خودت باش بابایی…!

دانلود رمان به قلب من نگاه کن

بغضم به آرومی شکسته شد و قطره های اشک از

چشمم جاری شدن. بابا دستی به صورتش کشید

و ساک اسپرت کوچیکش رو روی زمین رها کرد .

لبخند تلخی روی لب هاش نشوند و آغوشش رو

به روم باز کرد.بی اختیار به سمتش دویدم و خودم

و تو بغلش انداختم. دستاش و آروم روی موهام کشید و گفت:

-دلم برات تنگ میشه بابایی…مراقب خودت باش عزیزم باشه؟

سرمو از روی سینه اش برداشتم و نگاهم و به چشمای

خیسش دوختم.نه…من طاقت دل کندن از این

دانلود رمان به قلب من نگاه کن

چشما رو نداشتم. طاقت دور شدن از بابامو نداشتم!

انگشت شصتش رو روی گونه ام کشید و اشکامو پاک کرد

.اخماش تو هم رفت و با بغض گفت:

دانلود رمان جدید به قلب من نگاه کن

-حق نداری گریه کنی فهمیدی؟ دیگه حق نداری…

حرفشو خورد و کلافه چنگی میون موهاش زد.

عقب گرد کرد و به سمت ساکش رفت.ناخوداگاه

چیزی ته دلم فرو ریخت.به آستینش چنگ زدم

و سعی کردم مانعش بشم. بدون این که به

طرفم برگرده آرنجش رو از میون حصار دستای ظریفم بیرون کشید و در رو باز کرد…

چشمام و بستم و محکم فشردمشون.نمی خواستم

همچین چیزی رو ببینم! دستمو مقابل دهنم گرفتم

تا صدای گریه ام بلند نشه.صدای بسته شدن در مثل پتکی روی سرم خراب شد…

به پلک هام تکونی دادم و بازشون کردم. مات و

مبهوت به در بسته خیره شدم.انگار انتظار داشتم

وقتی چشمام و باز میکنم بابا با لبخند بهم خیره شده

باشه. ولی اون به همین سادگی رفته بود!

نگاهمو دور تا دور خونه چرخوندم. فقط من بودم و

دیوار هایی که هر کدومشون به نحوی بهم دهن

کجی میکردن. حالا من بودم و خونه ای که تا چند

وقت دیگه دولت مصادره اش میکرد و معلوم نبود چه بلایی سر سرنوشتم میاد…

درد بدی تو سرم پیچید.ابروهام و تو هم کشیدم و

دانلود رمان به قلب من نگاه کن

خودم و به نزدیکترین کاناپه ای که تو هال بود رسوندم

و تن بی حالم و روش رها کردم.سرمو به پشتیش تکیه

دادم تا آروم بگیرم.حرفای چند لحظه قبل بابا تو سرم چرخ می خورد.

-من امشب میرم ترکیه! شاید برای یه ماه…شاید یه سال و یا شاید… ممکنه بعدش یه جوری خودمو برسونم کانادا…نمیدونم اصلا هر جا. فقط میدونم که موندنم تو ایران اصلا صلاح نیست….

پیشنهاد میشود

رمان قاصدک من | دختر علی

رمان پایان روزهای تلخ | fatemeh_i

رمان کافه کاغذی | کار گروهی