داستان درمورد دختری به اسم باران هست که توی یه خانواده عادی و توی شمال زندگی میکنه!این دختر سختی های زیادی میکشه…تا به عشقش برسه.یه پیرمرد که ایا کمکش میکنه؟ یا شاید هم فریبش میده!!!همین طور که دهنش باز بود موهامو که بافته بودم کششو در آوردم و توی دهنش چپوندم.عصبانی کش رو بیرون آورد و از پنجره پرتش کرد بیرون وداد کشید:«تو چیکار کردی؟» خونسرد به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:«کشمو توی ده نت کردم!»

 

رمان های دیگر ما:

راننده که هنوز توسط من هیچ آسیبی ندیده بود گفت:«هوروش میشه

این دختره رو ولش کنی؟حوصلشو ندارم،سربه سرش نزار بزار خفه بمونه

پس اسمش هوروشه؟! هوروش حرف راننده رو قبول کرد و چرخید.منم

با کف دست محکم پشت گردن راننده کوبیدم و گفتم:«هیچ کی حق نداره

حوصله منو نداشته باشه.حتی شما دوست عزیز

فرمون رو فشار داد و هیچی نگفت.من که اصلا نمی تونستم یه جا بشینم

روبه سمت چپی که چشم و ابرو مشکی بود گفتم:«منو کجا میبرین؟»

پسره لبخند کم رنگی زد و گفت:«آروم باش آبجی جای بدی نمیبریمت

این پسر خیلی خوش اخلاقه.

اون موقع همین پسره رو محکم زدی.خاک بر سرد که زدنم بلد نیستی.

بی توجه به وجدان کثیف و بی شعور روبه پسره گفتم:«میدونم میریم یه شهر دیگه.کجا میریم؟»

پسر مهربون _ بهتره بخوابی صبح میرسیم به مقصد.

رومو ازش گرفتم و به بیرون از ماشین خیره شدم.خب حالا چیکار کنم؟

باید یه جوری فرار کنم!ولی چجوری خدا میدونه.والا آخه کم که نیستن،

چهار تا غولن.اِ پسره احمق به من میگه بخواب،همین الان خواب بودم بیدارشدم،

دانلود رمان تاریخ برلیان

دانلود رمان تاریخ برلیان

 

بابا خرسم وقتی بیدار میشه دوباره همون موقع نمی خوابه که من بخوابم.همین جورکه

غر میزدم چشمام گرم شد و به خواب رفتم

با دیدن یه خواب وحشتناک از جام پریدم که همون موقع سرم بایه چیزی برخورد کرد.

کم کم از شوک بیرون اومدم و متوجه شدم اون موقعی که خواب بودم ولو شده بودم

روی پسر مهربون و حالا که

شایان صورتمو گرفت و تکون تکون داد…ولی من فقط دوتا اتاقک شیشه ای می دیدم که آتش و شیده توش زندونی بودن.آتش دستاشو به سرش گرفته بود و شیده توی اتاقک دیگه خودشو به در و دیوار میکوبید،جیغ میکشید و جیغ و جیغ…

باهاشون چیکار کرده بودن؟ 

بعد از آتش و شیده چشمم به اشکای هوروش افتاد و بعد سریع ازون فضا بیرون زد.شهریار منو به سمت در خروجی راهنمایی کرد و شایان و ارشام اومدن بیرون و درو بستن.

دیگه صدای جیغ های شیده نمی اومد.

هوروش رفت شیر آب گوشه سالنو باز کرد و بعد یه بار ، دوبار ، سه بار ، چهار بار و پنج بار اب توی صورتش پاشید.

شهریار صندلی گوشه سالونو اورد و کمک کرد نشستم روی صندلی.خودشم کنارم روی زمین نشست و دستمو توی دستش گرفت و همین طور که دستای سرد من توی دستاش بود سرشو روی زانو هاش گذاشت.

شایان کمک کرد به هوروش و اونو روی یه صندلی نشوند.آرشام کمی از اب قندی که درست کرده بود توی لیوان ریخت و داد دست من و بقیه روهم توی لیوان دیگه ریخت و همین طور که هم میزد رفت سمت هوروش.سعی داشت به زور ازون به هوروش بده.

 

منتشر شده توسط :REZA_M در 94 روز پیش

بازدید :749 نمایش

برچسب ها : , , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان:تاریخ برلیان

نویسنده

نویسنده:شادی

موضوع

موضوع:عاشقانه،تخیلی،اجتماعی

طراح

طراح:سدنا

تعداد صفحات

تعداد صفحات:300



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. کیانا گفت:

    با سلام و عرض خسته نباشید خدمت مسئول گرامی سایت
    با تشکر از وبسایت بسیار خوبتون
    می خواستم بگم من و چند نفر از دوستانم در حال نوشتن یک رمان هستیم و فکر می کنیم خوب میشه اگه منتشر بشه
    سعی داریم تا بعد از عید تمومش کنیم
    می خواستم بدونم اگه قرار باشه تو سایت بذاریمش باید چیکار کنیم؟
    با تشکر

  2. nafas گفت:

    خیلی درهم برهم بود و به نظرم اگه بیشتر وقت گذاشته میشد و با دقت نوشته میشد رمان خوبی از اب در می اومد ولی درکل رمان جالب و قشنگی نبود