دانلود رمان تزویر

 

دانلود رمان تزویر

 

خلاصه:

دانلود رمان تزویر امروز هم مثل دو سالِ گذشته تو اداره نشسته بود و منتظر که نامه ای بیاد تا تایپ کنه. می دونست همین که این تو این اتاقِ کوچیک و پشتِ این میز و با این صندلی ناراحت نشسته رو باید مدیون پارتی بازیِ فامیلِ دور باشه که رو انداختنُ خواهش های مادرش رو قبول کرده و این شغل رو براش دست و پا کرد، تا الان دست زیر گونش با سیستم مشغول ِ بازی باشه.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان گذشته ی خونین من

دانلود رمان از اجبار تا عشق 

دانلود رمان باران ماه مرداد ( سرآشپز زندگی من) 

در روز شاید چهار یا پنج نامه تایپ می کرد که نشون دهنده این باشه

تو این اداره پولِ یا مفت نمی گیره ُ کارِ مفیدی انجام میده.!وقتی هم که منتظر بود

تا نامه بیارن با بازی که خودش رو سیستم نصب کرده بود ،البته پنهان بود خودش رو مشغول می کرد.

بعضی او قات هم تو آروزهای دور ودرازش که بعضاً به نظرش نا ممکن می اومدند،

غرق می شد.یکی دوتا از این آرزو ها خیلی شدیدتر خودشون رو نمایان می کردند

دانلود رمان تزویر

و باعثِ خیال پردازیش می شدند.

یکی از آرزو هاش این بود که از این اتاق خلاصی پیدا کنه و با ارتقاء شغل

به طبقه بالا بره و حداقل منشیِ مدیرعامل بشه؛مزیتش این بود که با مهندس ها

و ارباب رجوع ها سرو کار بیشتری داشتُ شاید فرجی می شدُ بختش هم باز می شد.

خودش می دونست که سی رو رد کرده و اینو هم می دونست که قیافه خوبی هم نداره؛

از شانسِ خوشکلش هم جایی استخدام شده بود که حتی اجازه زدنِ یه رژ ساده

هم نداشت. البته که منشی های طبقه بالا از این قانون مستثنی بودند.دانلود رمان تزویر

قبل از این که مشغولِ کار بشه با دادنِ زیر میزی و واسطه یه آشنا شناسنامه

رو المثنی گرفته بود ، با این تفاوت که سنش رو ۷ سال کوچکتر براش زده بودند.

یعنی در حالِ حاضر با سنِ واقعیه سی و یک و شناسنامه ۲۴ روزگار می گذروند

دانلود رمان تزویر

.داشتم از آرزوهاش می گفتم: دومین آرزویی که از نظر خودش خیلی

و بیش از خیلی بعید بود اینه که مهندس جووونی که تازه مشغولِ به کار شده ؛ بهش یه توجه ای کنه!!!

این مهندس که کسی نبود جز آقا فرزاد فخار!!!! یکی دو بار که افتخار داشت

موقع تحویلِ نامه ها به منشی بخش زیارتشون کنه ، فوق العاده بد اخم بودُ

وَ صد البته خوش تیپ! اما وصف اخلاقِ خوشش!!!! رو همه شنیده بودند.دانلود رمان تزویر

با این که مدت زیادی نبود که به این اداره می اومد ، اما یکی دو بار با مدیر درگیریِ

دانلود رمان تزویر

لفظی پیدا کرده بود. با همه این اوصاف دلش بندِ ابرو های پرپشتُ درهم گره خورده این مهندسِ جوان بود.

دلش یه لیوان چای خواست . می دونست که آبدارچی زیاد گذرش به این طرف نمی افته ،

برای همین از جاش بلند شد تا بره بالا هم یه سروگوشی آب بده

هم لیوانش رو پر کنه و بیاره !قبل از رفتن از تو کیفش آینه اش رو در آورد و صورتش رو تو اون آینه کوچیک بررسی کرد.

 

پیشنهاد میشود

رمان ماهمه تنهاییم | اشکی

رمان عاشقانه‌ای برای هیچ | ROSHABANOO
رمان در پس یک پایان | روشنک.ا

این مطلب را به اشتراک بگذارید