دانلود رمان تو شدی آرامشم

 

دانلود رمان تو شدی آرامشم

 

خلاصه:

دانلود رمان تو شدی آرامشم با صدای جیغ و داد از اتاقم خارج شدم، با ترس و لرز دنبال صدا می گشتم اما هر جا رو گشتم کسی نبود، حدس زدم تو اتاق مامان باشن. دویدم طرف اتاق، یکم در رو باز کردم؛ یه آقای هیکلی و مامانم داشتن بحث می کردن، مامان کلافه داد زد:

پیشنهاد می شود

دانلود رمان عروس اجباری

دانلود رمان خاتمه بهار

دانلود رمان نانحس 

-من نمی ذارم ببریش نمی تونی اون رو ازم بگیری، اون بچه منه تو هیچ حقی نداری.

با خودم گفتم تنها بچه مامان منم پس مامان داره راجبه کی حرف میزنه؟

مامان بچه دیگه ای نداره که.

با دیدن این صحنه چشمام گرد شده بود، می خواستم برم

جلو و مامان رو نجات بدم اما می ترسیدم؛ می ترسیدم بلایی سرم بیاره.

صورت مامانم کبود شده بود، اشک تو چشمام پر شد

بخاطر این که انقدر ترسو بودم که نمی تونستم مامانم رو نجات بدم.

یه دفعه مامان بی حال شد و افتاد، چشمام گرد تر شد، چرا مامان افتاد؟ چی شد یهو؟ چه اتفاقی افتاد؟

دانلود رمان تو شدی آرامشم

مرد بعد چند لحظه مامان رو ول کرد و داشت میومد

سمت در که دویدم و از پله ها پایین رفتم، روسریم رو سرم کردم و از خونه خارج شدم.

با صدای بوق ماشینی ایستادم، ماشین خیلی بهم نزدیک بود اما من انقدر شوکه بودم که نمی تونستم عکس العملی نشون بدم.

ماشین به طور سطحی بهم برخورد کرد،

درسته ضربه ش محکم نبود اما برای یه دختر بچه نه ساله ضربه آرومی هم نبود.

نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و افتادم روی زمین، راننده که یه پیرمرد بود

اومد کنارم و با اخم و داد گفت:

-دختر مگه کوری؟ ماشین رو نمی بینی که از جات تکون نمی خوری؟

اگه کوری چرا می خوای از خیابون رد بشی؟

دانلود رمان تو شدی آرامشم

با حرص نگاهش کردم، پیرمرد احمق کور خودتی،

با اون کله کچلش، خواستم چیزی بگم که با شنیدن صدای گرم و محکمی ساکت شدم:

-رحیم این چه طرز حرف زدن با یه دختره؟ نمی فهمی دختره شوکه شده بود؟ زود ازش عذرخواهی کن بخاطر حرفات.

پیرمرد اخمش بیشتر شد و خواست اعتراض کنه که اون صدا دوباره گفت:

-نکنه نشنیدی چی گفتم؟ می خوای اخراج بشی؟

پیرمرد پـــــــوفی کرد و با اخم و آروم گفت:

-عذر می خوام دختر جوان.

دانلود رمان عاشقانه تو شدی آرامشم

سری تکون دادم و به صاحب اون صدا خیره شدم، بهش می خورد هیجده، نوزده سالش باشه، اولین چیزی که تو صورتش توجه جلب می کرد چشمای آبیش بود.

همیشه فکر می کردم پسرا تو این سن باید خیلی زشت باشن اما انگار این طور نیست اون خیلی جذاب بود، کنارم زانو زد و با استرس گفت:

-چیزیت شده؟ دختر کوچولو حواست کجاست آخه؟

اخمی کردم و سریع گفتم:

-من کوچولو نیستم.

پیشنهاد می شود

 رمان جای مادرم زندان نیست | مریم علیخانی

 رمان کاش نبودم | مهلا جعفری

رمان به دنبال انتقام | Mahbanoo_A

این مطلب را به اشتراک بگذارید