دانلود رمان خانم مدیر عامل ⭐️

دانلود رمان خانم مدیر عامل پسری که به همراه اکیپی از همکارانش از خارج بر میگرده و قراره برای تعیین سمت جدید در شرکت با همکارانش به رقابت بپردازه فکر کردی همه اینا نمایشه؟! نه جونم .. . تمامش واقعیته حقیقت محضه حالا بهت ثابت میکنم کی راست میگه! حالا مشخص میشه که کی بهتره؟این رقابته یا جنگ؟ این غروره یا چاپلوسی؟دانلود رمان خانم مدیر عامل بهتره بدونی که من میبرم تو هنوز تیتیش مامانی و لوسی!

-چیکار میکنی؟ … هنوز درگیر اونی مزدک؟

مزدک : بابا دارم این لامصبو میتکونمش … ناسلامتی سوغات عمه خوشگله ست.

-اَه … توأم با اون عمه ت!

مزدک : خفه بمیر … عمه به این نایسی … مدونا جلوش لنگ میندازه.

زدم زیر خنده و گفتم :

-آره … با اون قیافه ی انترش!

مزدک : به عمه ی من توهین کنی ، انگار به فیض بن بنت ناصر توهین کردیا!

جفتمون خندیدیم و نواب رو دیدم که داره آروم و با ناز میاد سمت ما.

-به به خانم نواب … خوش آمدید دانلود رمان خانم مدیر عامل

نواب : شماها هنوز از گِیت خارج نشدین؟

مزدک : چرا بابا … یه چایی هم زدیم تو رگ!

من آروم خندیدم و نواب با لبخندی بر لب گفت :

-هنوز که مزه میریزی آقای مهدوی!

-این داره میتکونه!

چشمای نواب چهار تا شد و گفت :

-میتکونه؟ … چی رو میتکونه؟

-سوغات عمه خوشگله شو.

مزدک : هوی … درست حرف بزن.

-من چیکاره ام؟ … خودت میگی!

مزدک : من یه چی گفتم. تو چرا باور کردی؟

نواب : خُب حالا هرچی هست … زود عجله کنید. آقای رئیس منتظرمونه.

-میخواد بدونه من موفق تر بودم یا نسیم؟

 

دانلود رمان خانم مدیر عامل

 

 

دانلود رمان خانم مدیر عامل

 

 

نواب اخمی کرد و گفت :

-خانم ندامت!

-به حق که فامیلی ایشون شایسته شه.

مزدک : بله بله … کاملاً صحیح می فرمایند ایشون.

نواب ایشی گفت و رفت.

مزدک : تو چرا سر به سرش میذاری؟ … کرم داریا!

-بابا به جون تو این نسیمه روانیم کرده. مگه ندیدی چه مسخره بازیایی در می آورد؟ …

هی خودشو خوب نشون میداد! … اگه گذاشتم جلوی رئیس کاری کنه! … حالا ببین.

مزدک : بابا نترس … خودم میگیرمش.

-چی رو؟

مزدک : چی نه! … باید بگی کی؟!

-خُب کی؟

مزدک : نسیمو دیگه

-میگیریش؟ … یعنی چی؟

مزدک : بابا احسان قاط میزنیا … یعنی باهاش مزدوج میشم.

زدم زیر خنده. طوریکه چند نفر اونجا چپ چپ نگاهم کردن و مزدک فوراً گفت :

-چته؟ … آروم بابا دانلود رمان خانم مدیر عامل

-فکر کن اون بیاد زن توی دلقک بشه!

مزدک : چمه؟ … بر و رو ندارم که دارم … خوش تیپ نیستم که هستم. مایه دار نیستم که هستم.

زبون چرب و نرم و چاپلوسی ندارم که دارم. دیگه چی میخواد؟

-هیچی والا … ولی احتمالاً بچه هاتون خل و چل میشن.

مزدک : چرا؟

-چون تو زیادی جوکی! … اون زیادی عبوسه!

مزدک : آره اینم هست. بدمسب با هیچ کس جور نیست!

-کارت تموم شد؟

مزدک دستاشو تکونی داد و کُتِش رو مرتب کرد و دسته ی چمدون رو گرفت و گفت :

-آره بریم. دانلود رمان خانم مدیر عامل

خواستیم بیایم که نسیم رو دیدم. داشت با قیافه ای حق به جانب منو می پایید.

-مَزی؟ … پیس پیس … مَزی؟

 

 

پیشنهاد می شود

رمان نشود فاش کسى | innegareh

رمان طعم تلخ زندگی | hadis.85 

رمان زندگی پرتنش| Zahra_m

منتشر شده توسط :REZA_M در 641 روز پیش

بازدید :4137 نمایش

برچسب ها :

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 5 )


  1. آیسا گفت:

    عاخه خداییش این چی بوود؟
    مسخره ترین رمانی بود که خوندم

  2. آرامش گفت:

    یعنی چی واقعا؟ ربط دوتا شخصیت اول رمان چی بود؟ خیلی مضخرف و بی ربط بود

  3. مهشید گفت:

    هیچی دیگه، پشیمون شدم از دانلود کردنش

  4. تارا گفت:

    واقعا که این چی بود 😲
    وقتم تلف شد اه😒

  5. ممممد گفت:

    واقعا هیچی نفهمیدم ازش اصلا هیچ ربطی نداشتن بهم پایان هم مزخرف یهو بدون هیچ علامتی هم میپریدن تو شخصیت های دیگه