دانلود رمان خنده خدا

 

369 - دانلود رمان خنده خدا

 

خلاصه:

این داستان، زندگی یک دختر و یک پسر را برایمان، بازگو می‌کند. دختر و پسری که صد و هشتاد درجه با هم دیگر، تفاوت دارند. یکی مذهبی و دیگری به قول بعضی‌ها، قرتی است. اما در این داستان اتفاقاتی می‌افتد که تمام تفاوت‌های آنان را از بین می‌برد. حالا باید ببینیم چه اتفاقی باعثش می‌شود…

 

این رمان اختصاصی سایت یک رمان است

 

پیشنهاد می شود

دانلود رمان کلاف سردرگم

 

قسمتی از رمان :

باصدای تیراندازی، از خواب پریدم که یک‌دفعه، گرومب . . . 
با ترس از جام بلند شدم تا ببینم کی این وقت صبح، تیراندازی می‌کنه. تو دلم، برای عمش داشتم صلوات می‌فرستادم که یک‌دفعه، چشمم به گوشیم خورد.
_مانی دعا کن دستم به . . . 
با شنیدن صدای خنده های کسی، ترسیده نگاهی به دور اتاق، انداختم که . . .
_مانی!
داشتم دنبالش می‌کردم که یکهو با یه حالت خیلی خنده دار ، با سر، تو دیوار رفت . حالا این من بودم که داشتم هرهر به ریش نداشته ی مانی، می‌خندیدم و اونم حرص می‌خورد.
مانی: آخ الهی دستت بره زیر کامیون هیجده چرخ…الهی شوهرت افلیج شه که افلیجم کردی! الهی اون جلسه ای که امروز تو شرکتِ مه‌گستر ساعت ده صبح داریمو یادت بره الهی . . . 
_وای مانی پاشو… چرا چرتو پرت میگی؟ پاشو حاضر شو.
مانی: اِ خب حالــا! انگار عمه من بود که چند دقیقه پیش داشت هرهر می . . . 
_مانی جون!
مانی: باشه بابا خر شدم…فری جون!
_زهر مارو فری.
مانی: باشه بابا…حالا چرا خون کثیفتو کثیف تر میکنی؟! من رفتم.
تا اومدم چیزی بهش بگم، مثل جت از پله ها، پایین رفت. اوف گرفتاری شدیما.
وقتی مانی خان شرف‌یاب شدن؛ به سمت شرکت، راه افتادیم.
جلسه که تموم شد، کارای شرکت که مونده بود، انجام دادم و با مانی از شرکت بیرون زدیم .

پیشنهاد می شود

دانلود رمان