دانلود رمان دختری از جنس شیشه

 

دانلود رمان دختری از جنس شیشه

 

خلاصه:

دانلود رمان دختری از جنس شیشه داستان درباره دختریه که ظاهرش تند و تیزو برندست،اما دلش مثل شیشه شفاف و شکننده روزگار از پاکی و سادگی این دختر سوء استفاده میکنه و ضربه ای بهش میزنه که شیشه ی دلش ترک برمیدارهبغض نمیذاشت درست نفس بکشم.ولی جلوی اشکامو گرفتم.عمو حمید همونطور که داشت صحبت میکرد بهم اشاره کرد

رمان های دیگر ما:

برم سمتش.واقعا نمیتونستم.شایان بغل گوشم گفت:

– قرار بود تو هر شرایطی محکم باشی!

– نمیتونم شایان!

دستشو گذاشت پشت کمرمو همزمان با هل دادنم گفت:

– میتونی.داری به خودت تلقین میکنی.

با قدمای لرزون رفتم سمت عمو حمید.خداحافظی کرد و گوشیو گرفت سمتم.

دستمو آروم بردم جلو گوشیو گرفتم.با چشمای اشکی بهشون نگاه کردم.

خاله چشماشو به نشونه ی اطمینان باز و بسته کرد.در عرض چند ثانیه همه رفتن و تنهام گذاشتن.

نفس عمیقی کشیدمو گوشی و گذاشتم دم گوشم.نمیتونستم

حرفی بزنم.فقط نفسای لرزونم بود که به گوشش میرسید.چند ثانیه به سکوت گذشت تا اینکه بالاخره گفت:

– نیکی؟

سعی کردم بغضمو قورت بدم.آروم گفتم:

دانلود رمان دختری از جنس شیشه

– سلام.

ماهان با صدای گرفته ای گفت:

– علیک سلام! خوبی عزیزم؟

چه مهربون شده بود. پوزخندی زدمو گفتم:

– بهتر از این نمیشم!

ماهان:براچی حاضر نمیشدی باهام حرف بزنی؟

سکوت!

ماهان:نیکی من بخاطر خودت تو رو فرستادم اینو چند بار باید بگم تا باورت شه؟

اگه اینجا میموندی یه آب خوش از گلوت پایین نمیرفت!

– کاری داشتی؟

ماهان وقتی متوجه لحن سرد و خشکم شد نفس کلافه ای کشید و بی مقدمه گفت:

– باید برگردی ایران! 

با صدای نسبتا بلندی گفتم:

– چـــــــــی؟

ماهان:واسه چی داد میزنی؟

– یه بار دیگه بگو چی گفتی!

ماهان:گفتم باید برگردی ایران!

پوزخندی عصبی نشست رو لبام.با خشم و ناراحتی گفتم:

– یعنی چی که باید برگردم؟ تازه دارم رنگ آرامشو میبینم……..

بیام که چی بشه؟……که دوباره گند بزنین تو زندگیم؟……

.اصلا تو مگه خودت منو نفرستادی که راحت زندگی کنم؟

بدون اذیت و آزار؟ مگه توپ فوتبالم که از این ور شوتم میکنین اونور دوباره از اونور شوت میکنین اینور؟

همینجور تند تند با عصبانیت حرف میزدم که ماهان بلند داد زد:

– نیــــــــکی!

انقدر با تحکم گفت که ناخودآگاه لال شدم.نفس عمیقی کشید و گفت:

– مهلت بده بذار منم حرف بزنم.خانوم بزرگ میخواد ببینت…….

دوباره پریدم وسط حرفش و گفتم:

– خا…….

ماهان:انقدر وسط حرفم نپر……خانوم بزرگ حالش بده!

آب دهنمو قورت دادمو گفتم:

– واسه چی حالش بده؟

با صدای ناراحتی گفت:

– وضعش وخیمه…….دکترش گفت این قلب تا چند ماه دیگه بیشتر دووم نمیاره.

…..میخواد تو رو ببینه……..میگه اگه نیکیو نبینم آروم نمیگیرم!

حس کردم بغضش گرفته.منم همینطور

…..نمیدونم تو وجود اون زن چی بود که با وجود تموم بداخلاقیاشو اخم و تخماش دوسش داشتم!

صدام میلرزید:

– ولی……من، من……..نمیتونم برگردم! اگه بیام……….

حرفمو قطع کرد و گفت:

– نگران نباش! دیگه هیچی مثل قبل نیست!

– یعنی چی؟

ماهان: نیکی تو این پنج سال خیلی چیزا تغییر کرده!

 

پیشنهاد می شود

رمان هوایی هوایت زمینی | غزل نارویی

رمان شیاطین هم فرشته اند | roro nei30

رمان شاهزاده ی گدا |ستاره حقیقت جو

 

لینک های دانلود پاک شده است

این مطلب را به اشتراک بگذارید