دانلود رمان سراشیبی عشق ⭐️

قصه ی بی مهری خواهری بد طینت که در حق خواهربی زبانش که معصوم ترین و خوش قلب ترین خواهران دنیاست ظلمی بی رحمانه انجام داد و برای ابد زندگی خود و اطرافیانش رو به نابودی کشید.در حق خواهری درد کشیده که از حق عشق و علاقه اش ،از صدرای مظلومش ، به خاطر اون بی رحم گذشت و ضربه های دردناکی بروح و تن خانواده و اطرافیانش وارد شد .ناریا … همون بنیتای بی نظیر ….ناریای ساکت و بی زبون دختری که از تموم بدیهای این دنیا ذره ای در نهادش پیدا نمی شد و تا آخر ایستاد و با بدی های روزگار سرسختانه جنگید.

بعدش چشمهاشو بست و تو دلش گفت خدایا ازت ممنونم یه وقت نشه از خواب پاشم و ببینم که همه یه رویایه شیرین بوده 

بزار یکم تو این خوشبختی غرق بشم و بعدش جونم رو بگیر

حتی اگه تا آخر عمرم نتونم کنارش سر پا بایستم و بغلش کنم بازم راضیم به این همه خوشبختی …….

ناریا آروم ویلچرش رو بحرکت در آورد و باهم به سالن رفتند  مدتها بود که صدرا با ثروتی که مادر در اختیارش گذاشته بود برای معلولین و کسانی که میتونستن 

یه کاری انجام بدن یه کارگاه بزرگتر راه اندازی کرده بود اون با این کار ثابت کرد میشه خوشبختی رو تقسیم کرد اگه حتی دورتر از دستها مون هم باشهیه روز ساکت و تنها گوشه ی حیاط نشسته بود

زمانی که هنوز خوشبختی پاشو به زندگیش نگذاشته بود بیشتر اوقات منتظر بود و چشم براه که دانا بیاد و بهش سر بزنه 

اون روز دیر کرده بود .ناریا بیشتر وقتها اونو میاورد و خودش تو حیاط چرخی میزد تا پدر و پسر با هم خلوت کنن

بعد با هم بخونه برمی گشتن  فکر کرد که دیگه نمیاد

نا امید و غمزده بطرف اتاقش راه افتاد  تو اتاقش ساکت و مغموم مشغول کار بود که در آروم صدا خورد

دانلود رمان سراشیبی عشق

دانلود رمان سراشیبی عشق

 

حوصله نداشت بلند گفت احمدی امروز کارگاه رو تعطیل کن  میخوام یکم استراحت کنم  دوباره در صدا خورد 

عصبی بطرف در رفت و بازش کرد که سرشون فریاد بزنه که نمیاد 

فقط اون لحظه دانا رو میخواست و قدمهای خوشگل ناریا رو که تو حیاط میچرخید و همون چند دقیقه تا ساعتها شارژ بود

باورش نمیشد  ناریا بهمراه دسته گلی زیبا و لبخندی قشنگ نگاهش میکرد دیگه چی میخواست اون چقدر عاشق این دیدار بود 

خدا رو آرزو میکرد که یه روزی اگه در رو بزنن پشت در اون باشه با همون 

چشمهای خوشگل و مشکی نگاهش کنه و بگه برگشتم کنارت عزیزم

اون با اشاره سلام کرد و گفت اومدم برای خواستگاری اگه راهم بدی

صدرا بود و هیجان انگار تو خواب باشه هنوز باور نکرده بود 

ناریا دسته گل رو بروی پاهاش گذاشت و دوباره اشاره کرد که 

اجازه میده که تا آخرش کنار هم باشناون بخونه برگشت جایی که سالها بهش تعلق داشت 

بودن رو حس کرد صدرا بدون پا تو لحظه لحظه ی زندگیش 

راه رفتن رو حس میکرد  وقتی خوشبخت باشی حتی اگه یه چیزهایی تو زندگی کم باشه بازم حالت خوبه …….

رفتن و گذشت امیر بهشون یاد داد  اون مثل یه ناجی قدمهای ناریا رو تو زندگی محکم کرد

چیزی که کار هر مردی نیست و قدرتش رو فقط آدمهای با گذشت دارن

یادش  فداکاریش نه برای کسی بود و بلکه این جور آدمها از جنس آب زلالن و با وجود شفافیت و لطیف بودن روحشون اما بمرور زمان که همون آب زلال قلب سنگ رو نرم میکنه جسم و روح اطرافیانشون رو آرامش میبخشن

 

رمان های عاشقانه جذاب دیگر ما :

منتشر شده توسط :REZA_M در 93 روز پیش

بازدید :1574 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

سراشیبی عشق

نویسنده

لیدا صبوری

ژانر

عاشقانه

طراح

سدنا

تعداد صفحات

331