دانلود رمان عمر گل شقایق ⭐️

1 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 51 vote, average: 5,00 out of 5 (1 کل رای ها )
ratingsLoading...

خلاصه رمان :

دانلود رمان عمر گل شقایق  پسری صاف و ساده که عاشق دختری به نام شقایق می شود اما دست آخر شقایق می میرد و پوریا تبدیل به یک کوه یخ بی رحم می شود اما یک روز اتفاقی به دختری به نام سوگول بر میخورد که مجبور به ازدواج میشن و تمام انتقام شقایق را میخاد از او بگیرد.

بعد از پنح دقیقه اتوبوس اومد و منم سوار شدم.به ساعت توی گوشیم نگاه کردم.

ساعت هفت و نیم بود.خدا کنه سریع برسم.

بعد از ده دقیقه رسیدم.از اتوبوس پیاده شدم و به سمت شرکت پا تند کردم.

سریع سوار آسانسور شدم وطبقه ی شیش رو زدم.

در آسانسور هنوز کامل بسته نشده بود که پوریا داخل اومد.

لبخندی زدم. سلام آقا!لبخندی زد. سلام، مگه نگفتم دیگه بهم نگو آقا؟ اسم من پوریاست.

لبخندی زدم. چشم آقا پوریا.

یکم به چشم هام نگاه کرد.بعد سریع سرش رو برگردوند.

 خوبه.سرم رو از خجالت پایین انداختم.

چه چشم های خوشرنگی داره.

بالاخره اسانسور ایستاد و با پوریا هردو از اسانسور بیرون اومدیم.

به سمت اتاقم حرکت کردم.

قبل از اینکه وارد اتاقم بشم صداش به گوشم رسید.

 موفق باشی!لبخندی زدم.

 ممنونم، همچنین!بعد وارد اتاقم شدم.

دانلود رمان عمر گل شقایق

دانلود رمان عمر گل شقایق

 

پشت میزم نشستم.اوه امروز چقدر نامه دارم که باید تایپ کنم.عیب نداره.به قول معروف این نیز بگذرد.

پشت میز نشستم و شروع به تایپ نامه ها کردم.صدای پچ پچ دخترها به گوشم میرسید.

 وای رئیس شرکتو دیدی شیدا، خیلی خوش هیکلو قشنگه، تازه خیلیم خوش

اخلاقه، منکه حس می کنم عاشقش شدم!آروم خندیدم.

خوش به حالشون رئیس رو دیدن.ای کاش منم بتونم ببینمش.

دلم می خواد بدونم چه شکلیه.یهو سیما گفت:

 به چی میخندی شقایق؟لبخندی زدم.

هیچی!زهرا شیطون بهم نگاه کرد.

 نکنه عاشق شدی و به ما نمیگی؟!زبونم رو گزیدم.

نه بابا عشق کیلو چنده؟ همینطوری خندم گرفت.

شیدا گفت:راستی شقایق رئیس شرکت رو دیدی؟!

سرم رو به معنای نه تکون دادم._ خو پس نصف عمرت رمان عاشقانه  به فنا رفته، توله سگ یه چشمایی داره که نگو.

بلند شروع کردم به خندیدم._ بیچاره چه گناهی کرده که اینقدر خوشگله؟!

شیدا گفت: منکه فکر کنم عاشقش شدم، وای خدا خودت منو بهش برسون.

بعد از گفتن حرف شیدا هر چهارتاییمون شروع به خندیدن کردیم.

تایم کاریمون تموم شده بود.دخترا رفتن.

منم کم کم وسایلم رو جمع کردم و به سمت اسانسور حرکت کردم.

سوار اسانسور شدم و دکمه ی پارکینگ رو زدم.

بالاخره رسیدم پارکینگ و از شرکت بیرون زدم و به ایستگاه اتوبوس رفتم،

سوار اتوبوس شدم و به سمت خونه حرکت کردم.

 بله بله متوجه شدم؛ چشم پس من برنامه می ریزم فردا بچه ها رو اماده

میکنم، همچنین منم خوشحال شدم قربانتان خداحافظ. چی شد پوریا؟

 

پیشنهاد می‌شود

دانلود رمان گذر از فردا

دانلود رمان جای مادرم زندان نیست

رمان ملعبه کبود | کارگروهی

رمان مروارید الوان | ریحانه السادات خسروی 

کتاب چهارم شرقی

منتشر شده توسط :REZA_M در 150 روز پیش

بازدید :9963 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

عمر گل شقایق

نویسنده

بانوی طلایی

ژانر

عاشقانه/همخونه ای

طراح

مائده شمش

تعداد صفحات

1000

منبع

رمانکده

اندروید

دانلود فایل apk

پی دی اف

دانلود فایل pdf



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. محدثه گفت:

    صد صفحه اول خوندم اینکه خیلی سریع اتفاقات رو جلو میبرد زیاد خوشم نیومد، جذبم نکرد دیگه ادامه اش ندادم، درکل خسته نباشید میگم به نویسنده

  2. shaghaok گفت:

    مسخره و شل و ول
    تو دو دیقه عاشق شدن، همه هم عاشق شقایق بودن، خیلیم خانواده ها و کارای خودشون غیرمنطقی بودن/:

  3. رویا گفت:

    سلام ، این رمان اصلا ارزش دانلود و وقت گذاشتن رو نداره
    باید قسمت ژانر رمان مینوشتین تخیلی
    آخه چه آدمی وقتی میمیره انقدر به خوابه همه میاد و تعیین تکلیف میکنه
    اووووف حیف وقت

افزودن نظر