داستان درباره ی دختریست کہ مادرش او را به قیمت پانصد میلیون می فروشد ان دختر با هزار سختی فرار می کند و وارد گروهی جنایی می شود و حال در پی انتقام است انتقامی خونین من دختری هستم از جنس سنگ سنگی بدون نفوذ 

بدون شکستگی یا شکافتگی

من فریبکارم، همان فریبکاری کہ در پی قتل توست 

آری من همان دختر سنگدلی ام که مشکلات کمرم را خم نکرد 

مشکلات، مرا تبدیل به فولاد کرد سخت و محکم 

من انتقام می گیرم انتقامی از جنس فریبکاری… 

هر شکست، مقدمه ای برای پیروزی ام شد و حال… 

یقین دارم کہ موفق خواهم شد. 

(این رمان بر اساس واقعیت هست اما در خارج کشور) 

روی صندلی کارم نشستم و عکس پسرے کہ قرار بود طعمه ے این گرگ خستہ بشه رو روی میز کارم پرت کردم. 

توے این موقعیت تنها چیزے که همدم این دل خستہ می شد همین

بارون زمستونی بود و این باد تندے کہ محکم به پنجره کوبیده می شد. 

انگار تو قفس گیر کرده و تنها راه آزاد شدنش باز شدن پنجرست بارون با رعد و برق همراه بود. 

دانلود رمان فریبکار مرگ

دانلود رمان فریبکار مرگ

 

رعد و برقی که خشم و غضبم رو بیشتر می کرد و باعث می شد راحت تر بہ نقشه های شوم و پلیدم فکر کنم. 

این نقشه ها کاملاً دقیق و برنامه ریزی شده اند، یکی از چاقو های تیز و برنده ام

رو از کشوی میز کارم برداشتم و دستم رو زیر نور زرد رنگ آپاژور بردم و چاقو رو محکم روی کف دستم کشیدم. 

اوف خفیفے گفتم و لذت وصف نشدنیه درد رو با تمام وجود احساس کردم، این درد برام عین گاز گرفتن مورچہ مے مونہ دردے کہ من تحملش کردم بدتر از این هاست. 

حالا هشت تا خط روی کف دستم ایجاد شده بود و این هشتمین شکارم بود

دستم رو مشت کردم و تلفن رو قطع کردم مجبور بودم تحملش کنم رفتم کنار اتاق آرمان و تقه ای به در زدم صدای خشک و سردش به گوش رسید: بیا تو. 

وارد اتاق شدم آرمان درحال تایپ کردن با کامیپوتر بود رفتم نزدیک تر و با صدای رسایی جوری که بشنوه گفتم: طرح تبلیغات رو واستون ایمیل کردم اینم پروژه رقیب مقابل، کامل شده. 

پوشه ای که تو دستم بود رو روی میزش گذاشتم، نگاهش رو از صفحه کامپیوتر گرفت و عینکش رو در آورد و گفت: بشین کارت دارم. 

یعنی دوباره می خواست سر چی باهام دعوا کنه؟ 

روی صندلی نشستم که از کشوی میزش یه پلاستیک در آورد و جلوم گرفت داخل پلاستیک چاقو بود همون چاقوی برنده ای که بابا بهم هدیه داده بود و با اون روی دستم خط می کشیدم آرمان نگاهی بهم انداخت و گفت: آشنا نیست؟ 

_ مال منه پسش بده، درضمن با چه حقی تو اتاق کار من سرک می کشی؟ 

پوزخندی زد. 

_ من رئیستم این رو فراموش نکن اجازه ی هرکاری رو دارم. 

_ببین هرکی هستی واسه خودتی نه واسه من، الان هم وقت این چرندیات رو ندارم آقای رئیس می تونم برم؟ 

 

 

رمان های در حال تایپ:

رمان بهاران بی باران | roro nei30

رمان کافه اسپرسو | مریم علیخانی

منتشر شده توسط :REZA_M در 90 روز پیش

بازدید :694 نمایش

برچسب ها : , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نام رمان:فریبکار مرگ

نویسنده

نویسنده:آریانا عاشوری زاده

موضوع

موضوع:عاشقانه، پلیسی، معمایی

طراح

طراح:بهار قربانی

تعداد صفحات

تعداد صفحات:70



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. جمجمه خندان گفت:

    خوندین بگید چطور بود

  2. ف گفت:

    این رمان نبود یه داستان کوتاه بود به شدت نثر بدی داشت توش همش نویسنده میخواست نصیحت کنه انگار یه پرونده جنایی رو به صورت خلاصه تعریف میکرد متاسفم برای زمانی که گذاشتم

  3. ندا گفت:

    ضعیف بود خوشم نیومد :/