دانلود رمان لیلی ترینم

 

دانلود رمان لیلی ترینم

 

خلاصه:

دانلود رمان لیلی ترینم رمان لیلی ترینم یک رمان عاشقانه و اجتماعی بسیار زیبا که اگر قصد مطالعه یک رمان عاشقانه و اجتماعی را دارید این رمان را از دست ندهید دختری که ۷ سال درگیر یک عشق بوده نسرین یهو بلند گفت:یلدا اون عماد نیست؟به سرعت از جام بلند شدم و برگشتم سمتی که اشاره کرد.

رمان های جذاب دیگر ما:

که صدای شلیک خنده ی هر سه هوا رفت و من فهمیدم سر به سرم گذاشتن.

د آخه یلدای خر عماد الان سربازیه چه جوری یهو میاد اینجا! با حرص برگشتم

و چشم غره ای به نسرین رفتم که ریز خندید و گفت:

-حقته.

-بی شعور، من همینجور دلتنگشم اونوقت تو این جوری می گی، نمی گی از ذوق پس میوفتم.

فریال با خنده دستم رو کشوند و نشوندم روی صندلی.

-بشین تعریف کن یلدا، زود،زود.

لبخندی روی لبم نشست، سرم رو به معنی باشه تکون دادم و نشستم.

-خب از کجا شروع کنم؟

هر سه هیجان زدن خودشون رو جلو کشیدن و با هم گفتن:

-از اول.

نسرین با تاکید اضافه کرد:

-از اول، اول.

با هیجان دستم رو زیر چوونم گذاشتم و با لذت به نقطه ی از رو به روم زل زدم

و به اقیانوسی از زمان گذشته پرت شدم. درست ۶سال قبل.

-الو دلارام کجایی؟……..من رسیدم مدرسه، تو کجایی؟

همزمان سر ایستگاه ایستادم و گفتم:

-منتظر اتوبو.سم.

دانلود رمان لیلی ترینم

-باشه پس سریع بیا.

-اوکی فعلا.

گوشی رو قطع کردم و به اطراف نگاه کردم، یاد حرف یسنا افتادم.

-یلدا پسری سر ایستگاه هست باید ببینیش اول از هر چیزی قدش رو می بینی

بعد خودش رو، لامصب دو متر رو رد کرده.

از یاد حرف یسنا که چقدر با آب و تاب تعریف می کرد خنده ام گرفت،

سرم رو برگردوندم و به اطراف نگاه کردم تا شاید پسره افسانه ی، یسنا رو ببینم که…

نگاه خیره اش به چشم هام، لبخند ملیحی روی لبش و….

واسه لحظه ی حس کردم قلبم نزد، هول شدم و سریع یک قدم عقب رفتم.

نمی دونم چم شده بود که نمی تونستم نگاهم رو از اون نگاه خاص و پر آرامشش بگیریم.

خیره خیره با یک نگاهی متفاوت و خاص نگاهم می کرد، انگار اونم مثل من شده بود

و نمی تونست نگاهش رو ازم بگیره که…

وای یلدا بسه، دیوونه شدی با نگاهت پسر مردم رو خوردی لامصب چه قدی هم…

به سرعت دوباره برگشتم سمتش، نگاه کلی به قدش انداختم وای نه!

این خودشه همونی که یسنا گفته بود. تازه به خودم اومدم و فهمیدم چه قدر بد برگشتم

سمتش و دارم نگاه می کنم، خجالت زده سرم رو پایین انداختم و لبم رو گزیدم.

لحظه ی آخر لبخندش رو دیدم که عجیب به دلم نشست.

لبخندش و نگاهش یه معصومیت خاصی داشت که از همه متفاوتش کرده بود.

سعی کردم دیگه نگاهش نکنم اما مگه میشد؟ تا اومدن سرویس صد بار برگشتم

و نگاهش کردم که هر دفعه می دیدم نگاهش روی منه.

تا این که سرویس اومد و با عجله سوار شدم اون روز رفتم مدرسه

اما هیچ وقت نتونستم اون نگاه و اون لبخند رو فراموش کنم.

 

پیشنهاد می شود

رمان نشود فاش کسى | innegareh

 رمان طعم تلخ زندگی | hadis.85 

رمان زندگی پرتنش| Zahra_m

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید