دانلود رمان ما ماندیم و عشق ⭐️

 داستان درباره پسری جوانی به نام عباس است که درگیر مسائل و مشکلات جامعه امروزی شده و تلاش دارد اوضاع زندگی اش را تغییر دهد و در این بین با دختر جوانی به نام بهار آشنا می شود. بهمن با اخم گفت: آرایشگاه برای چی میری؟

بهار که فکر نمیکرد برادرش انقدر از این کار بدش بیاید رنجیده گفت:

دوست دارم خب!

ـ بیخود دوست داری. نه خوشم میاد خواهرم آرایشگاه باز کنه نه زنم.

 برای چی؟

 لازم نکرده دلیلشو بپرسی. داداش بزرگتم. حق به گردنت دارم. وقتی میگم نه بگو چشم.

چشمان بهار پر از اشک شد وگفت:

 حالا چون حق برادری به گردن من داری باید از چیزی که دوست دارم بگذرم؟

و با بغض به طرف اتاقش رفت و در را بست. بهمن پشیمان از زیاده رویاش به طرف اتاق بهار رفت.

در زد و وقتی جوابی نشنید آن را باز کرد و داخل رفت:

من لابد یه چیز میدونم که می گم نرو اونجا.

 محیط اونجا خوب و سالمه.

 می دونم ولی من دوست ندرام تو به جای اینکه بری یه کار مناسب با رشتهت انتخاب کنی بری تو همچین کاری.

ملیحه گفت:

 حالا بذار یه مدت بره. شاید سرد شد دیگه خودش نرفت. برای چی میزنی تو ذوقش بهمن؟

بهمن لبش را گزید و گفت:

 میتونی یه مدت بری ولی تفریحی.

آرایشگاه شلوغ بود و هر کسی به کاری مشغول بود. بهار مرتب از این کار آموز به آن کارآموز پاس داده می شد.

 گیرههارو بده.

 مو مصنوعی رو درست کن بده به من.

دانلود رمان ما ماندیم و عشق

 

دانلود رمان ما ماندیم و عشق

 

فوم کجاس؟

اشرف خانم داد زد:

لیلا! کدوم گوری رفتی؟ اون سنجاقارو بده من.

بهار با بلوز آستین کوتاه صورتی و شلوارک سفید مثل دختر بچهها این طرف و آن طرف میدوید و چند تا از مشتریها با لبخند بر اندازش میکردند.

ـ خانم عزیز! ما چه دروغی داریم بگیم؟ اشرف خانمو تو این محل همه میشناسن. بیست و سه ساله آرایشگره. کارشو خوب بلده. موی هر کسیام دست من و لیلا نمیده. بهمون خاطر جمعه. 

زن اصلاً متوجه نمیشد. فریاد میزد و فحش میداد. اشرف خانم اختیارش را از دست داد و با اخم داد زد:

ـ دِ خفه شو دیگه… هی هیچی نمیگم بیشتر زر زر میکنه. 

ـ به پلیس میگم بیاد در آرایشگاهتو تخته کنه. همهتونو میکشونم دادگاه بی شرفا. 

ـ برو هر غلطی دلت خواست کن.

اشرف زن را با دستان قوی و تپلش به عقب هل داد و گفت:

ـ برو بیرون. برو بیرون تا کفرم در نیومده.

زن جیغ زد و دست اشرف را پس زد:

ـ پولمو وردار بیار.

ـ یه قرونم کف دستت نمیذارم.

بهار وحشت زده به اشرف خانم و زن که غرنده به اشرف خانم خیره شده و با داد و بیداد پولش را میخواست خیره شده بود. اشرف خانم به کارآموزانش گفت:

ـ موهاشو مخصوصاً این جوری کرده بیاد پولشو پس بگیره.

بهار هراسان به صدیقه گفت:

ـ کاش من پول داشتم بهش میدادم میرفت. خیلی داره آبروریزی میکنه.

به درخواست نویسنده پاک شده است

رمان های جذاب دیگر ما:

منتشر شده توسط :REZA_M در 265 روز پیش

بازدید :2524 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..