آخرین نفس هایم را در سینه ام حبس کرده ام. اشک در چشمانم حلقه می زند. اما از دوست داشتن او دست نمی کشم. نفس هایم بوی درد می دهند. بوی فیلتر سوخته ای که زیر پایش له شد. نمی دانم چرا تلاشی نمی کنم این دقایق آخر. نفس کشیدن از جایی برایم سخت شد که نخواستم با سرنوشت کنار بیام. آنجا بود که فهمیدم جنگیدن با این دنیا فایده نداره.

 این یک رمان کوتاه می باشد وقتی  یه اتفاق خوب توی زمان و مکان درستش رخ نمی ده و به یه حسرت بزرگ تبدیل می شه، هرچه بیشتر دست و پا بزنی زودتر غرق می شی. وقتی برای زنده موندن به حافظه ی بلند مدتم چنگ زدم .   

وقتی آرزو های کوچکم به غده ی سرطانی بزرگ تبدیل شدن.

وقتی رویا های ریز و درشتم ، توی آینده محال ناپدید شدن.

 این یک رمان کوتاه می باشد

فهمیدم که توی جاده فراموشی قدم می زنم ، این عقربه های لعنتی اگر به عقب بر می گشتن، سعی می کردم بخش های بیشتر از تو رو تصاحب کنم.

سعی می کردم برای روزهای مبادا خاطرات بیشتری از تو نگه دارم.

سعی می کردم این قدر در قلبت ته نشین شم ، که هیچ وقت فراموشم نکنی.

این عقربه های لعنتی اگه به عقب بر می گشتن ، سعی می کردم عمیق تر کنارت زندگی کنم.

سعی می کردم حجم بیشتری از خودم رو با تو پر کنم. زندگی رو تو لحظه که نمی تونم تنهایی رو باهات قسمت کنم.

ولی این زندگی ارزش ادامه دادن نداره.

نفس: تا کی بترسم از رفتنت؟

 مهیار سعی در آروم کردن من داشت اما موفق نبود.

دانلود رمان نفسی از جنس سکوت

دانلود رمان نفسی از جنس سکوت

 

مهیار: صبر کن نفس ببین. دستم رو بالا آوردم و جلوی حرف زدنش رو گرفتم. اشک هام پشت سر هم در حال ریختن بودن. انگار قصد بند اومدن نداشتن. تنگی نفس امانم رو بریده بود اما ترجیح می دادم یه بار هم که شده حرف دلم رو بهش بگم. با دستم اشک هام رو پاک کردم و با تمام احساسی که نسبت به او داشتم حرفم رو گفتم.

نفس: می دونی شب ها به من چی می گذره؟ هر شب کابوس از دستت دادنت رو می بینم. تا کی خودم رو گول بزنم که توهم عاشقمی؟ می دونی…. آدم از یه جایی به بعد می ایسته و به تمام ترس هاش نه میگه. و بعد هیچ نبودنی نگرانش نمی کنه. قلبش از احساسات خالی میشه و با منطقش به دنیا نگاه میکنه!.  یاد می گیره که دیگه عشقش رو مفت و مجانی به کسی هدیه نکنه. من تمام زندگیم رو پای تو گذاشتم. این بود جواب من؟ من اگه جای تو بودم قدر دلی که برای تو می تپید رو می دونستم.

اشک هام مانع شد تا ادامه حرف هام رو بگم. مهیار سرش رو پایین انداخته بود و هیچی نمی گفت. چیزی برای گفتن نداشت. همون جا روی زمین نشستم و به دیوار کاهگلی تکیه دادم ، هوا روبه تاریکی بود اما زندگی من همیشه تاریک بود.

مهیار: نفس من مجبورم ازت جدا شم.

شاید برای هر فردی این حرف خنده دار بود اما برای منی که هر ثانیه زندگی رو پای یه نفر گذاشته بودم، دردناک ترین حرف دنیا بود. شاید این حرف رو هزاران نفر در دنیا شنیده باشن. لعنت به این دنیا که شاهد دل شکستن هایی بود. شاهد اشک های حاکی از جدایی بود که به خاطر یه حرف نابود شدند. آخ امان از دل شکسته.

 

رمان های که قطعا دوست خواهید داشت

منتشر شده توسط :REZA_M در 32 روز پیش

بازدید :775 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

نفسی از جنس سکوت

نویسنده

هستی بابایی

موضوع

عاشقانه ، تراژدی

طراح

دنیا20

تعداد صفحات

تعداد صفحات:25