دانلود رمان هنوزم باهاتم

 

دانلود رمان هنوزم باهاتم

 

خلاصه:

دانلود رمان هنوزم باهاتم این  رمان روایتگر دختری هست که از شهرستان میاد تهران که تو رشته پرستاری که قبول شده درس بخونه که در رمان ما دوتا پسر هستن یکی سهیل که علاقه داره به دختره داستان ما و یکی دیگه که وکیل هست حالا داستان از اینجا جالب میشه که اقای وکیل به خاطر پدرش که اصرار داره ازدواج کنه و از دختره داستان ما تقاضای ازدواج صوری میکنه و..

رمان های دیگر ما :

با صدای زنگ ساکمو برداشتم و رفتم درو باز کنم…احتمال دادم

سهیل باشه ولی با دیدن آرتان تعجب کردم

-شمایید؟

-آره…منتظر کسی بودی؟

-نه نه..فکر کردم سهیله.

چشمم خورد به لباساس..شلوار کتان مشکی و کت مشکی و

پیراهن قهوه ای تنش بود…تا حالا با تیپ اسپرت

ندیده بودش و برام جالب بود..

-این قدر خوشتیپ شدم؟

خودمو زدم به اون راه

-ایش..چه خودشیفته..

خندید و ساک رو ازم گرفت قبل از اینکه فرصت اعتراضی داشته باشم

-ممنون خودم میارم

-نیازی نیست..تو درو قفل کن منم میرم پایین

-باشه

بعد از اینکه درو قفل کردم رفتم پایین..گفتم الان همه منتظرن و سهیل هم اومده ولی کسی نبود.

-شما از سهیل خبر نداری؟

-خودش میاد..چطور؟

-آخه قرار بود با هم بریم

-کاری برش پیش اومد..گفت من بیام دنبالت

نمیدونم چرا حس کردم چیزی غیر از اینه…

رمان هنوزم باهاتم

-سوار شو

سری تکان دادم و نشستم..کمی بعد خودشم اومد نشست و بعد از بستن کمربندش حرکت کرد…

این دفعه بودن با آرتان توی یه ماشین و همسفر شدن

برام حس تازه ای داشت…چند وقتی میشد که وقتی

باهاش تنها میشدم ضربان قلبم میرفت بالا.یه لحظه ترسیدم نکنه حواسش بهم

باشه ولی خیلی جدی زل زده

بود به خیابون…چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم و ریه ام رو پر از عطرش کردم…

نمیدونم چقدر گذشته بود که گوشیم زنگ خورد.نگاهمو از جاده گرفتم و با دیدن صفحه ی گوشیم دیدم

سهیله…نیم نگاهی به آرتان کردم دیدم همه ی حواسش به منه

-الو

-سلام آنیل.

-سلام..کجایی تو؟

-شرمندم بخدا..یه کاری برام پیش اومد این بود که به آرتان گفتم زحمت بکشه بیاد دنبالت

-نه اشکالی نداره..خودت کجایی؟میای؟

-آره میام..یکم دیگه راه میفتم..خوبی؟مشکلی نداری؟

-خوبم.نه همه چیز خوبه

-خداروشکر..کاری داشتی بهم زنگ بزن خب؟

-سهیل؟باز شروع کردی؟خیله خب

-نگرانم دست خودم نیست.فعلا خداحافظ

-خداحافظ

-سهیل بود؟

-اوهوم.

-من نمیفهمم نگرانیش برای چیه

-نه نه..سوء تفاهم نشه..کلا مدلش اینطوریه

-میدونم

نمی خواستم فکر دیگه ای بکنه..دیگه چیزی نگفت و به جاش ظبط رو روشن کرد

…آهنگ ملایم خارجی داشت

پخش میشد…بی خوابی دیشب و فضای آروم ماشین باعث شد خوابم ببره…

-آنیل؟آنیل؟

صدای آرتان بود..به زور چشمامو باز کردم

-هوم

-نمیخوای نهار بخوری؟

-خوابم میاد

-پاشو تنبل..همه اومدن ها

گردنمو حرکتی دادم و چشمامو کامل باز کردم…آرتان روم خم شده بود و با خنده ای قشنگ و نگاهی شیطون

داشت نگاهم می کرد..سریع خودمو جمع کردم

-سلام..وای ببخشید..خیلی وقته خوابیدم؟

 

پیشنهاد می شود

رمان نشود فاش کسى | innegareh

 رمان طعم تلخ زندگی | hadis.85 

رمان زندگی پرتنش| Zahra_m

این مطلب را به اشتراک بگذارید