دانلود رمان پناه

 

دانلود رمان پناه

 

 

خلاصه:

دانلود رمان پناه شاید میان خستگی هایم از نرسیدن یا در دل شهری که پا گیرم کرده بود، تو را در قلبِ قصه جا گذاشتم.نمی دانم، شاید هم زمانی که جای خالی ات و یادگاری هایت نبودنت را بر سرم فریاد می کشید و دل زبان نفهم ام زیر باران قد ت تو را از خاطرات مان می خواست و نبودی، مرده بودم!

پیشنهاد میشود

دانلود رمان عصر یخبندان

دانلود رمان هاله ماه

دانلود رمان دست منو بگیر حالم جهنمه

آن زمان بود که باورم شده رفته ای!

هم سفر قافله ی عمر، منزل به منزل سفر کرده بودیم تا رسانده بودمان

به تهِ این زندگی که خیلی هم شبیه زندگی نبود…

و دقیقا زیر باران و پاکتی سفید رنگ میان دستم، در گوشه ای زیر آسمان کبود،

بی خیال از نگاه های مردمی که انگار دیوانه دیده اند، دانستم درد هم خیلی شبیه درد نیست.

.. دانستم که رویا و امید، خیالی بیش نیستند…تمام شده بود! تمام شده بودیم..

. به همین سادگی زندگیِ نصفه و نیمه ای که پایش جان داده بودیم در حال احتضار بود

و به هیچ وجه، کاری حتی از دستِ خدا هم بر نمی آمد که انجام دهد.

معجزه دیگر مفهومی نداشت زمانی که مهر تأیید شان پای حکم اعدامِ عزیزمان نشسته بود.

_ پناه!

نگاهش نکردم…ترسیده بودم. آری ترسیده بودم از آبی های بُریده اش که پناهم بود…

حال جهنمی یمان قابل توصیف نبود…دردِ بی درمانمان میان رگ هایمان ریشه

دوانده و قصد خشکاندن همان اندک ته مانده ی جانمان را کرده بود.

..اشک هایمان آمیخته با باران و مهرِ سکوت بر لب هایمان بود و بی قراری ای

که به هیچ عنوان به ما نمی آمد، نشسته بر جانمان. و این همه،

خبر از مرگی می داد که سهمِ هر سه نفر مان بود.

مرگی که می دانستم در آغاز، سراغ مهیادی که چند سالیست شانه هایش خمیده تر شده می آید.

..سیگاری آتش زده و بلوا های درونم طغیان کردند…ویرانه بیشتر به مهیاد می آمد

تا تکیه گاهی که یک زمانی بود و حالا اصلا شبیه اش هم نبود…

_ خسته ام پناه! خیلی خسته!

دانلود رمان پناه

خسته تر از هر لحظه میان این زندگی که نشد که بشه حفظش کرد.

نتونستم…منِ بی عرضه ی لعنتی نتونستم امانت دار خوبی باشم پناه!

دست سردش را روی دست سرد ترم قرار داد: دیگه خورشید نداریم…. طلوعی هم انگاری نداریم.

با چشم های اشکبارم خیره اش شدم. دوام نمی آورد، یقین داشتم….

دست مهربان باد میان موهایم به نوازش در آمده بود. عطر بهارنارنج

و گل های نرگس در هم پیچیده و به زیباییِ شبِ مهتابیِ اردیبهشت افزوده بود.

در حقیقت زندگی در این جا نفس می کشید. صدای عمو که هرشب برایمان غزل حافظ می خواند در خانه باغ طنین انداز بود:

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد

چون بشد دلبرو با یار وفادار چه کرد

با  توحه به کپی بودن اثر لینکها برداشته شدن

پیشنهاد می شود

رمان سربه‌سر دردِسر | روشنک.ا و fateme078 

رمان شاهزاده ی گدا |ستاره حقیقت جو

رمان زندگی پرتنش | Zahra_m

این مطلب را به اشتراک بگذارید