مقدمه:
مصداقِ بارز «من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود»، منم!
جانم رفته و من ماندهام و واگویههایی که قصد کشتنم را دارند!
من ماندهام و خاطراتی که اسیر خاکِ فراموشی شدهاند.
مجموعه دلنوشتههای پریشاندل

قسمتی از دلنوشته:
در این دنیای وانفسا، یأس دست دراز کرده و دور گردنهایمان پیچیده!
شبها چنان سیاه و تاریکاند که امیدی به اتمامشان نیست!
جان گیرند این شبهای دراز که با تمام وجود دردها را بر تنهایمان شلاقوار میکوبند و نمیبینند تنهای گلگون شدهی ما را از شدت هجوم غمها!
به کجا پناه ببریم که رها شویم ازین بند سیهگون؟!
***
همه یکجایی میبُریم
یکجایی نفس کم میآوریم؛
همان زمان، رفتن را تنها راه چاره دانسته و میرویم!
من هم رفتم!
تو هم یکروز، یکجا میبری
خسته میشوی و تمام کوله بارت میشود
یککیف!
میدانی گاهی نداشتنها
خیلی بهتر از داشتن هاست!
تو هم یکروز دندان لق دوست داشتن کسی را میکنی و میروی!
شاید آن روز تو را در میانهی بارش دلتنگی ببینم؛ اما بیآنکه کلامی میانمان رد و بدل شود
از کنارت میگذرم.
***
مدت زیادی از آخرین خندهام میگذرد.
خندهی لبهایم را نه، خندهی چشمهایم را میگویم!
لبها به اجبار هم کِش میآیند و طرح لبخند به خود میگیرند؛ اما چشمها!
چشمها آینهی تمام نمای احساساتاند.
آنچه که حوالی دلهایمان رخ میدهد
در دیدگانمان میدرخشد.
چشمهای ما هرگز دروغ نمیگویند
و من سالها است با نگاه نخندیدهام!
