مقدمه:
تَمَدُّنی غَنی
سرزمینِ مردمِ آزاده و نَجیب
فلاتِ پهناورِ ایران، خاکِ جاویدانِ من… .
خاکی که با خون آبیاری میشود. بوی اجسادِ فدایی شده، عطری با رایحهی شرافت را در گرداگرد این مرز و بوم میپاشد.
فرزندانِ ایران نشان میدهند که چَمروش¹ هیچگاه افسانه نبوده، بلکه خودِ خودِ آنها هستند.
مجموعه دلنوشتههای چَمروش

قسمتی از دلنوشته:
بر فرازِ خاکِ خون خورده پَر میزنند؛
مردمی با بالهایی فِسرده.
از جنوب اوج میگیرند؛ در جوار آفتابِ سوزان، زیر نور مستقیم خورشید، شعله میگیرند. اما چون سیمرغ زاده میشوند؛ از میان خاکسترها.
دانههای عرق شرم میچکد از پیشانی خورشید، گویی خجل شده است از تابش پرتوها.
پرندههای ایران نبرد را در پیش میگیرند، حتی اگر قرار بر نیستی باشد. حتی اگر ناوک قلبشان را بدرد باز میدوند و تن نحیف خود را سپر نخلستانهای جنوب میکنند.
با تورماهیگری عجیب اهریمن صید میکنند. چهرهی آفتابسوختهی خود را با خاکِ مقدسِ میهن گِلمالی و برای رهایی ایران صعود میکنند.
مردمی که با واژهی «ترس» بیگانه هستند.
***
بادبانهای کشتی را میگشایند، ناخدایانِ سرزمینِ آبها.
تن فرسودهی ایران را میکِشند بر موجِ دریاها.
وطن نفسنفس میزند و هزاران جسم زنده و مرده او را احاطه کردهاند.
بارانهای شمالی میبارند، درختی میروید و به دست اهریمنی شکنجه میشود. طوفان، خزرش را میبلعد. درختانِ جنگلهایش در فراسوی سبزی و طراوت چه بیرحمانه به دستِ شیاطین قطع میشوند. تبر میزنند به ساقه و درد میگیرد ریشهی ایران. قطع میکنند و مهآلودتر میشود آسمانِ شمال.
اما دستانی بلوری نگه میدارند نبضِ او را، ریشه و ساقه میدهند برای هوای او! با یکدست وطن و با دست دیگر دامن رنگارنگِ شمالی خود را میرقصانند و میآویزند به شاخ و برگ آن دستمالهایی به رنگ شوق. صدای پای کوبی را جهان میشنود و باز این چالوس است که جوانههایش را در آغوش میکشد.
***
نفسِ وطن بند ارومیه بود، نفسش را خشکاندند.
درنای کوچک دیگر نمیآید، شمال غربی مشکی بر تن کرده برای عذای چیچست.
آه کبودان خنجر میشود در سینه. لختهای از آرتمیا باقی نمانده، آنچه هست نامی در جغرافیای تاریخ، نویسندهای خسته در گوشهی دفتر، برای دانستنیها یادداشت کرده است.
کشتی چوبی افسرده، میان شورهزاری به نام دریاچه به نمک نشسته، بادبانهای پاره را خاک به گروگان گرفته است، باد میوزد و گرد و غبار جامانده از کف خشکیدهی دریاچه دود میشود در چشمِ کشتی درد دیده، نمکهای پاشیده چون برف میرقصند در تنفسها، کشتی اما امیدوار است… .
امید دارد تا ببارد از آسمان آب، امید دارد تا برسد دست اتحاد آذریها، دوباره متحد شوند مادها و بختک شوند بر سر بیگانگان.
