خلاصه:
کبوتر نارنجی من _داستان در مورد یه دختر به اسم رایا هست. رایا یه پسر به اسم سینا رو دوست داره؛ اما مطمئنه که سینا دوستش نداره. طی یه سری اتفاقات تو سن هجده سالگی نامزد میکنه و فکر میکنه خیلی خوشبخته؛ اما… .
کبوتر نارنجی من

قسمتی از رمان:
بعد از نیم ساعت که گوشیم زنگ خورد، ژلهها رو رول کردم و توی یه ظرف خوشگل همشو چیدم و دوباره گذاشتم توی یخچال تا برای شب کاملاً آماده بشه. همون موقع زنگ خونه رو زدن و مامان و سارا بودن. در رو باز کردم و اونا اومدن تو. نیم ساعت بعد هم بابا اومد و غذا رو خوردیم که طبق معمول با تعریفای مامان و به خصوص بابا از دستپختم مواجه شدم.
یکم خوابیدم و وقتی بلند شدم ساعت شش بود. رفتم سراغ لازانیا و موادشو آماده کردم و فقط مونده بود که بذارم توی فر که اونم هر وقت اومدن میذارم توی فر. ساعت هشت بود و دیگه الاناست که برسن. یه مانتو کوتاه لش صورتی کمرنگ که جلوباز بود پوشیدم با شلوار جین مشکی که یکم زاپ داشت و زیر لباسم هم یه تیشرت ساده مشکی پوشیدم. موهامو بافتم و فرق راست زدم و یه شال صورتی پوشیدم. یکمم کرمپودر زدم و یه برق لب هم زدم. دستبند و بندانگشتی و ساعتم رو هم بستم و یه جوراب کالج مشکی هم پوشیدم. از اتاق رفتم بیرون که زنگ رو زدن و دایی اینا و عمو علی اینا اومدن. دست عمو علی یه دسته گل بود و دست زندایی یه جعبه شیرینی! اینجا چه خبره؟! با همشون سلام و احوالپرسی کردم و جالب اینجا بود که سینا هم اومده بود! یه لحظه فکرم رفت سمت اینکه نکنه… ولی نه! خب دوست داشتن شیرینی بیارن اصلاً به من چه! همه نشستن و مامان شربت اُوُرد و نشست. من روی مبل سه نفره نشسته بودم و یه طرفم زندایی و اونطرفم مامان نشسته بود.
کمی که حرف زدن عمو علی گفت:
– خب راستش دلیل اومدن ما به اینجا یه کاری بود.
مامان با تعجب گفت:
– چه کاری؟
زهرا خانوم ادامه داد:
– راستش بابام قبل از مرگش وصیت کرده بود که سینا و رایا با هم ازدواج کنن!
هن؟! وات؟! چی چی؟! ازدواج اجباری به این میگنا! نخیرشم! اگه میگه وصیت پس یعنی سینا رو هم به اجبار اُوُردن! پس جواب منم منفیه! اگه سینا خودش خواسته بود شاید جواب مثبت میدادم ولی حالا نه! اصلاً حواسم به حرفاشون نبود. وقتی به خودم اومدم که زهرا خانوم داشت رو به مامان و بابا میگفت:
– اگه اجازه بدید رایا جان و سینا برن توی اتاق تا با هم حرفاشونو بزنن! این دوتا خیلی به هم میان!
من با قیافه پوکر و دهان باز نگاهشون میکردم و کسی حواسش به من نبود!
مامان و بابا: نه از نظر ما مشکلی نداره!
نه! نـه!
زندایی به سینا که نشسته بود اشارهای کرد و سینا نیمخیز شد و بعد زندایی دستشو گذاشت رو شونه من و گفت:
– پاشو گلم با هم برید توی اتاق حرفاتونو بزنید!
مجبوری دهنمو بستم و از جام بلند شدم. بدون نگاه کردن به سینا راه افتادم. سرمو مثل گاو انداخته بودم پایین و بیحرف راه میرفتم و سینای بیچاره هم پشت سر من بدون حرف میاومد. دم در اتاق که رسیدیم وایسادم و با دست به سینا اشاره کردم که بره داخل. بعد از اون خودم وارد اتاق شدم و در اتاق رو پیش گذاشتم و زیر لب شروع کردم به غرغر کردن:
– آخه یعنی چی خودشون میبرن میدوزن تنمون هم میکنن! من بیچاره بدبختم که هویج! من تازه از شر درس راحت شده بودم حالا با کله برم تو چاه؟ نخیرشم! نوچ نوچ مگه دوران قاجاره که به زور میخوان شوهرمون بدن؟! ای خدا!
اصلاً حواسم به سینا نبود. یه لحظه نگاهم به سینا افتاد که به زور جلوی خودشو گرفته بود تا نزنه زیر خنده.
بهش چشمغرهای رفتم و دهنمو کج کردم و گفتم:
– ها چیه؟ بخند بخند! خنده هم داره!
با این حرف من زد زیر خنده و منم با دهن کجی نگاهش میکردم. خندههاش که تموم شد چشمغرهای بهش رفتم و با دهنکجی بهش گفتم:
– خندههاتون تموم شد؟!
تکخندهای کرد و گفت:
– بله قربان.
زیر لب گفتم:
– زهرمار و بله قربان.
خندهای کرد و گفت:
– فهمیدم چی گفتیا!
– هه هه الان میخوای بگی گوشات تیزه؟
چیزی نگفت و نشست روی تخت سارا و منم نشستم رو تخت خودم. همینطور کلهم پایین بود و چیزی نمیگفتم که سینا گفت:
– الآن ما مثلاً اومدیم حرف بزنیما!
