داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

 

1roman.ir  - داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

 

خلاصه:

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده  حسین را روی تختش گذاشت و لبخندی به چهره‌ی معصومش زد,این پسرک شش ماهه تمام دنیای خودش و محمدش بود.موهایش را با کش بالا ی سرش جمع کرد و بلند شد از اتاق خارج شد,اذان صبح بود و مردش با آن چهره‌ی آرامش با دست و رویی خیس از سرویس خارج شد و با دیدنش لبخندی قشنگ تحویلش داد و گفت:-علیک سلام خانومم,بدو نمازت قضا میشه!

محیا نزدیکش شد و طبق معمول روی  پاشنه پا بلند شد

و گونه‌ی محمدش را از ته دل بوسید و گفت:-سلام آقاییم,چشم الان

وضو میگیرم میام شما چند لحظه تحمل بفرمایید.

محمدش با دنیایی عشق نگاهش کرد و او به سمت سرویس رفت

و لحظه‌ای بعد وضو گرفته برگشت,محمد منتظرش بود تا مثل همیشه نمازشان را با هم شروع کنند.

دست و صورتش را خشک کرد و شال و چادر سفیدش را سر کرد,محمد

با دیدنش در آن چادر باز قلبش لرزید و خدایا این یک فرشته بود

که نصیبش شده بود!.محیا نگاهی پر از دوست داشتن نثارش کرد و گفت:-‌خب عشق من بسم‌الله!

محمد با گفتن بسم‌االله جانمازش را پهن کرد و بلند شد, محیا هم

چند قدم عقب‌ تر از مردش جانمازش را پهن کرد و هردو شروع کردند به نماز خواندن.

محمد پسر مذهبی که با مادر پیرش زندگی میکرد,محیا را چند باری

توی کتاب‌خانه دیده بود و هردو عاشق هم شده بودند.

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

محیا دختری آرام اما نازپرورده که دنیایش فرسنگ ها با محمد

فرق داشت,عشقشان به حدی عمیق بود که هردو برای هم پرپر میزدند و نگاه های دزدکیشان به هم هردو را کاملا لو میداد.

پیشنهاد می شود

دانلود رمان ساز دلم ناکوکه

دانلود رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه (جلد دوم)

دانلود رمان خاتمه بهار

بعد از مدتی محمد به خودش جرئت داد و پا پیش گذاشت, انقدری

من من کرده بود که محیا خودش فهمیده بود کجا چخبر است

اما باز هم منتظر شد,منتظر شد تا محمد حرف دلش را بزند,خودش را سبک کند و دل محیا را عاشق‌ تر!

بالاخره لب باز کرد:-میخواستم ازتون اجازه بگیرم اگه…خب

یعنی میخواستم بفهمم شما هم اگر مثل من هستید…مکث کرد و با کلی خجالت و عشق نگاهش را بالا برد و به چشم‌های قشنگ محیا دوخت و گفت:-من عاشقتان شدم!

دوباره مکث کرد و بعد از کلی دل دل کردن گفت:-میخواستم اگر ممکنه برای امر خیر مزاحم بشیم!

نفس راحتش رد لبخندی رو لب محیا نشاند و چقدر این لبخند به دل محمد نشست!

جوابش را گرفته بود اما فکرش را هم نمیکرد پدرش تا آن حد سخت‌گیر باشد…

بی‌طاقت فردای آن روز همراه مادرش روبروی پدر و مادر محیا

نشسته بود و سرش پایین, پدر محیا تاجر موفقی که برای تنها دخترش

سرسوزن هم کم نگذاشته بود,دنیایش را به پایش ریخته بود و الان

تصورش هم سخت بود که بخواهد دخترش را به پسری که معلوم بود مال و منال چندانی ندارد بسپارد.

پایش را روی پایش انداخت و شروع کرد:-خب پسرجان بسم‌الل

ه بگو ببینم چی تو چنتت  داری که بتونی نازپرورده منو خوشبخت کنی؟پول,سرمایه,ماشین,خونه؟چی؟

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

محمد نگاهش را بالا برد و جواب داد:-مثل شما نه,اما دستم

به دهنم میرسه و قول شرفم میدم خوشبختش کنم!

پوزخندی غلیظ روی لب خسروخان نشست و تقریبا داد زد:-

پاشو برو قولتو  بذار دم گوزه آبشو بخور,من دختر بزرگ نکردم که به یه آسمان جور هیچی ندار بسپارمش!

محیا که تمام مدت نگاه نگرانش بین پدرش و محمد میچرخید,

چادرش را جلو کشید و وارد سالن شد,مادر محمد با دیدنش لبخندی محبت‌ آمیز نثارش کرد

و روبه خسروخان با همان لحنِ آرامش گفت:-آقای مهدوی

انقدر به مال دنیا گیر ندید,پسر و دختر از هم خوششان اومده

سخت گرفتن تو امر خیری که خدا و پیغمبر واجب اعلامش کردند کار خوبی نیست!

خسروخان سرش را به طرفین تکان داد و گفت:-

حاج‌خانم دختر من غلط بکنه خاطرخواه پسر هیچی ندار بشه,

من غرق پولش کردم تا الانش,از این به بعدشم میکنم شما

را هم به خیر مارو بسلامت! بلند که شد تا نگاهش به دخترش

افتاد با آن چادر اخمی شدید رو پیشانیش نقش بست و داد زد:-محیا,این چه وضعشه؟

مادر محیا که تا آن موقع ساکت فقط نظاره‌گر بود برگشت

و با دیدن محیا با آن چادر سفید که نگاه محمد را خیره‌اش کرده بود هینی بلند کشید و آرام زد رو گونه‌اش و بلند شد,نزدیک دخترش شد و عصبی غرید:-این چیه سرت کردی محیا, درش بیار وگرنه خودم این کارو می‌کنم!

محیا بدون جواب به مادرش از کنارش گذشت و روبروی پدرش

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

ایستاد,پدرش دستش را بلند کرد چادرش را گرفت خواست

بکشد که محیا چند قدم عقب رفت و بالاخره صدایش بلند شد:

-بابا به من هم حق انتخاب بدید,من راضی هستم!

مادرش صدایش را تا آخرین حد بالا برد:-تو خیلی بیجا کردی

راضی باشی,حق با پدرته, این پسره هیچی ندارد,با دستان خالی میخواد خوشبختت کنه؟

محیا نگاهش را به مادرش دوخت و گفت:-از نظر من این

شماهایید که دستاتون خالیه,نه این پسر! مگه همه چیز به پول و ثروته؟

این پسر همونیه که من میخوام,مامان,بابا چند بار ازتون خواهش کردم که بذارید راحت باشم؟

تو مامان چندین بار تا حالا بخاطر حجابم دعوام کردی و بخاطر نماز روزه‌ام املم خوندی؟

من این خونه و این ثروت و این آرامش نداشته رو نمیخوام,من دنبال پول نیستم,من هدفم عشقه و عشق.

من عاشقم بابا,درست مثل خودت,باورم نمیشه درکش براتون سخت باشه.

خودتون چی دارید؟فقط پول!هیچ‌کس تا حالا نتونسته

عشق و محبت رو با پول بخره, اون دنیا رو میخوای چیکار کنی؟ میگن کو آذوقت؟میخواهی بگی پول؟بقول خودت میگن پولت رو بذار دم کوزه آبشو بخور!

محیا نفس زنان سکوت کرد و نگاه محمد پایین بود.

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

خسروخان لبش را کمی کش داد و گفت:-من راضی

نیستم اما اگر خودت هستی بسلامت,دست برد اناری

از جا میوه‌ای رو عسلی برداشت و گرفت طرف محیا و گفت:-‌بیا اینم  جهازیت,بیشتر از این از دستم برنمیاد.

محیا انار را از دست پدرش گرفت و بغضش شکست,نگاه اشکیش را به نگاه مادرش دوخت و لب زد:-مامان!

مادر بود,دلش کباب شد با دیدن تنها دخترش,سمتش رفت

که خسروخان با دست مانع‌ اش شد و گفت:-یا این پسره یا من و مادرت!

محیا هق هقش  را با گاز گرفتن لبش خفه کرد و برگشت

سمت محمد,بلند شد و روبروی هم ایستادند,با نگاه اشکیش انار را بالا گرفت و روبه محمد پرسید:-منو قبول میکنی با این جهازیه؟!

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

محمد لبخندی کم یاب تحویلش داد و جواب داد:-از خدامه…مکث کرد:-اما اینطوری هم نمیشه,شده تا آخر دنیا منتظرت میمونم,پدرت رو که راضی کردم تا آخرش نوکرتم.

محیا سرش را به طرفین تکان داد و لب زد:-راضی نمیشه!

محمد با آرامش چشم‌ هایش را بازوبسته کرد و مثل خودش آرام لب زد:-میشه!

دل محیا آرام شد,انگار همان یک جمله‌ی محمد معجزه کرده بود برایش!

محمد به مادرش اشاره کرد:-بلندشو مادر!

مادرش بلند شد و در حالی که چادرش را رو سرش مرتب میکرد نگاهی قشنگ به سمت محیا انداخت و پسر و مادر با خداحافظی بدون جواب خانه را ترک کردند و محیا ماند و خشمِ پدرش!

تا چند روز غذایش گریه بود و کارش منتظر ماندن برای گل‌های رنگارنگ محمد!

داستان کوتاه دستان خالی به قلم ا اصغر زاده

پدر سخت گیرش آخرش دلش به حال دخترش سوخت که

جلو چشمانش ذره ذره آب می شد و چشمانش هرروز سرخ تر از دیروز می شد

و خسرو با تمام خشمش رضایتش را اعلام کرد, اما غرورش اجازه‌ی بروز دادن

را نمی‌داد بهش,مینا که فهمیده بود شوهرش بالاخره کم آورده, سراغ دخترش رفت و عروس شدنش را با غمی تو صدایش تبریک گفت…بیخبر نبود که کار محمد تو آن چند روز رفت و آمد به شرکت خسرو بود.

جهازیه‌ی محیا همان انار بود و محمدش چیزی ازش نخواسته بود الا عشقش!

.

نمارشان که تمام شد محیا بلند شد چند قدم برداشت و کنار مردش

نشست,سرش را روی شانه‌اش تکیه داد و نگاه جفتشون رو جهازیه‌ی محیا

افتاد و لبخندشون همزمان شد با گریه‌ی حسین و جفتشان باهم از جا بلند شدند و خدایا چقدر هدیه کوچکت پر از برکت بود!

 

#دستان_خالی

#ا_اصغرزاده

پیشنهاد می شود

 رمان جای مادرم زندان نیست | مریم علیخانی

 رمان کاش نبودم | مهلا جعفری

رمان به دنبال انتقام | Mahbanoo_A