داستان کوتاه ریشه های انتحار به قلم مهدیه سعدی

 

داستان کوتاه ریشه های انتحار به قلم مهدیه سعدی

 

خلاصه:

داستان کوتاه ریشه های انتحار به قلم مهدیه سعدی هوا سرد بود و سوز سردی می آمد .یک دوشنبه در دل زمستان !سکوت کوچهء نسبتا طولانی ای که بیشتر اوقات شاهد قدم های خسته اش بود و آن صدایی که از حرکت باد در میان شاخ و برگ درختان پژواک میشد ؛ نشان میداد یک شب یلدای دیگر ، دور از پدر ، در نبود مادر ، کنار یک فنجان قهوه که تلخی اش باز هم یادآور تلخی زندگی بود فرا رسید

پیشنهاد ما به شما

دانلود رمان خواب های من

دانلود رمان حریف سرنوشت نمیشی

دانلود رمان تحفه نجس

بسم تعالی

” مقدمه ”

کوچه ای بی انتها
در پس تقدیر شوم
من نگاه منتظر دوختم به این بی راهه ها
سخت است باور کنم
باختن تا انتحار
بردش این انتحار

شعر:مهدیه سعدی

” ریشه های انتحار ”

هوا سرد بود و سوز سردی می آمد .
یک دوشنبه در دل زمستان !
سکوت کوچهء نسبتا طولانی ای که بیشتر اوقات شاهد قدم های خسته اش بود

و آن صدایی که از حرکت باد در میان شاخ و برگ درختان پژواک میشد ؛

نشان میداد یک شب یلدای دیگر ، دور از پدر ، در نبود مادر ، کنار یک فنجان قهوه که تلخی اش باز هم یادآور تلخی زندگی بود فرا رسید

داستان کوتاه ریشه های انتحار به قلم مهدیه سعدی

با هر قدم که برمیداشت خاطرات برهنهء گذشته را لحظه به لحظه یادآور میشد .
نه خیلی دور رفت و نه خیلی نزدیک …

سه سال گذشته … یلدای بی بابا ، اجیل بی مادر …. چشمش پر بود دلش خالی .

امید قولی که از بابا شهاب گرفته بود در عرض یک دقیقه دود شد

و به هوا رفت . تمام ذوقی که از تزیین هندوانه شب یلدا برای نشان دادن به مامان رعنا در چشمش تنیده بود با یک تماس تبدیل به خشم و کینه شد …

خوب می دانست اختلاف آن دو حتی به خاطر دخترشان و حتی در شب یلدایی که هر خانواده ای را به دور سفره می کشاند تمامی ندارد .

تنها چیزی که از آن شب باقی مانده بود ریحانهء پانزده ساله ای بود

که در بالکن زیر نور شمع ، با همان قهوهء معروف و در کنار یک دیوان حافظ که هیچگاه و به هیچ نیتی باز نشد نشسته بود و به ماهی می نگریست که لحظه ای پیدا و لحظه ای پنهان به تنهایی او چشمک میزد .

هندوانه ، آجیل ، میوه ،دیوان حافظ ، قرآن و انارهای دون شده به عشق بابایی همه و همه بودند و آن دو نبودند …

عقربهء ساعت که روی عدد ۱۲ می رفت بد به ریحانه دهن کجی می کرد . اینبار نه خشم داشت نه نفرت ، نه بغض بود و نه کینه !
می توان گفت به معنای واقعی از همه چیز خالی بود . پر از پوچی ها و سرشار از خالی ها !

بابا شهاب به قولش عمل نکرد و از باورها تهی شد . مامان رعنا دوست پر افاده اش را یک شب کنار نگذاشت و مهرش از دل برید . در تمام طول شب نه بابایی به فکر دختر بود و نه مادری دلنگران او !

کمی بیشتر در خاطرات چرخ زد و عدد ۲ نیمه شب در ذهنش نقش بست … بابایی آمد اما با چهره ای عبوس و ابروانی در هم ‌کشیده . مامان هم آمد اما با اخم و تخم و بد عنقی .

داستان کوتاه ریشه های انتحار

نرسیده اول داد بابایی اش بلند شد و بعد صدای جیغ مادر بالا رفت .

دختر که هیچ حتی همسایه ها را نیز فراموش کرده بودند .

در این میان ریحانه به حال نیلوفری غبطه میخورد که در واحد کناری زیر سایهء پر مهر و محبت پدر و مادر یلدای دیگری را با آرامش گذرانده بود …

شهاب از بی مسئولیتی و رفیق بازی رعنا دم میزد و اورا مقصر روابط سرد می دانست

و این بی فکری را به تربیت خانوادگی او ربط می داد و رعنا از مشغله های هر شب شهاب می نالید و او را بیشتر مقصر می دانست .
این وسط هیچ کدام در پی رفع ریشه های مشکلات نبودند و سعی داشتند این وضع را به هم نسبت دهند …

بازهم داد و بیداد ، پرتاب وسایل ، فحاشی انتقاد و …. از این دهان بد و بیراه گفتن و از آن گوش شنیدن و بازگردانی کلمات .

ریحانه تنها بود. حرفها و اتهامات پدر و مادر به جایی که برای آن ها گران

تمام شود برای ریحانه سنگین بود . دلش می خواست عمه و خاله ای را داشت تا از آزار پدر و مادر به آنها پناه ببرد و کمک بخواهد .
اما کدام خاله و عمه ای ؟ پیش کدام دایی و عمویی میرفت ؟ چیزی که در آغاز اسمش برای پدر و مادر عشق بود و در واقعیت

هوس زود گذر باعث طرد شدن مادر از خانه و بریده شدن ریشهء

ارتباط پدر از خانوادهء ثروتمندش شده بود.
شاید اگر مادر قبل از ازدواج گوشش را به روی حرفهای به ظاهر قشنگ جوانکی خام که فقط ادعای عاشقی می کرد و نمی دانست حسش پوچ است می بست آنگونه نمیشد یا شاید اگر پدر حرفهای خانواده را گوش می داد و دختری هم سطح خودش انتخاب می کرد لازم نبود هر روز زندگی متوسط مادر را در مقابل زندگی پادشاهی خودش به رخ بکشد و او را باعث ببریده شدن رشتهء ارتباطش با خانواده بداند …

داستان کوتاه ریشه های انتحار

اگر حرف مادرش را گوش میداد لازم نبود سرکوفت خیلی چیز هارا به رعنا بزند و او را عقدهء پول خطاب کند و عزت نفسش را زیر سوال ببرد .

شاید انتخاب از اول اشتباه بود ! کاش به جای دل عقل حکم میداد .

کمی تجربیات دیگران و کمی تحقیق !
کاش به جای ریسیدن رشته های انتحار رشته های انحصار ریسیده میشد .
انحصار به عشق و زندگی . محصور شدن به محیط گرم خانواده … محیطی که امن باشید نه نا امن .

ای کاش کاش ها واقعا اتفاق می افتاد . حتی برای لحظه ای !

آن شب بحث طلاق بود و بی توجهی به ریحانه ای که از شدت غم می لرزید و بی مهابا اشک می ریخت . یک تصمیم اشتباه !
یک محیط نا امن !

خانه حتی از درون کوچه هم برای ریحانه نا امن تر شده بود .
خانواده گرمی نداشت و روابط به شدت سرد بود …
آری آن شب یلدا گذشت و رشتهء محبت و تعهد با جاری شدن صیغهء طلاق در یک روز زمستانی با حضور دخترکی که دیگر معنی لبخند و شادی را نمیدانست
از هم شکافت .
از آن روز نه ریحانه ریحانه سابق شد و نه زندگی روال عادی داشت . یک شب مادر او را از مهمانی های آن چنانی بیرون می کشید ، یک شب پدر او را در خلوت تاریکی پارک میان انبوهی از دود سیگار و تنهایی پیدا می کرد و به خانه میبرد .

حال کوچه همدم سه سال تنهایی دختری شده بود که تمام محبت نداشته اش را خرج سنگ فرش های زیر پایش می کرد و آن صدای هوهویی که باد در گوشش میخواند ، لالایی که هیچگاه مادر برایش نخواند …

داستان کوتاه ریشه های انتحار

هنوز سرد است !
هنوز زمستان است !
هنوز هم با خاطرات سپری می کند !
امروز تکراری از دیروز !
و‌باری دیگر یلدایی دیگر است .

وارد آپارتمان هفت طبقه اشان میشود .
پاهای خسته ، دلی خسته ، امیدی نارسته !
آخرین طبقه مرگ آرزوهایش است .
پشت ماتم سرای خانه می ایستد . خوب می داند پشت آن در بسته چیز خوبی در انتظارش نیست پس امید الکی نمیدهد .
پوزخندی به این بخت زیبا میزند و کلید را در قفل می چرخاند .
نور مهتاب در خانهء تاریک سایه انداخته و سرماء نبود دو نعمت حس می شود .
کیفش را یک گوشه و کفشش را گوشه ای دیگر پرت می کند و راهش به آشپز خانه ختم میشود .

حال فنجان داغ قهوه در دست سردش ، سیگار نصفه نیمه گوشهء لبش ، حضور پوچ و نا امیدش در بالکن و دیوان حافظی که سالیان بعد هم باز بسته خواهد بود یک یلدای دیگر را بی حضور پدر و مادر برایش رقم میزند …

نبود آن دو یعنی نبود پشیمانی و این یعنی ریشه های انتحار ….

( مهدیه سعدی )

پیشنهاد می شود

رمان عشق مبارز من | مریم سالاری 

رمان سراب رد پای تو | مریم علیخانی

رمان وقتی که نبودی | Moaz17

این مطلب را به اشتراک بگذارید