دانلود رمان دنیای وحشی

 

دانلود رمان دنیای وحشی

 

خلاصه:

دانلود رمان دنیای وحشی سرم پایین بود و داشتم گریه میکردم که دستی رو شونم قرار گرفت….صدای کیارش تو گوشم پیچید… نوچ نوچ نوچ…نگاش کن….مرد که گریه نمیکنه مرد حسابی….توجهی نکردم…..جان کنارم زانو زد….به زانوش تکیه داد و اسلحه رو نمایشی گرفت جلوی صورتش و دهانشو فوت کرد…سرم پایین بود هنوز….جان هم کنار این یکی گوشم زمزمه کرد

پیشنهاد می شود

دانلود رمان جدال نهایی (جلد پایانی رمان لیانا)

دانلود رمان سلطنت اغواگران

دانلود رمان طلوع آرامش

 اخی…نگاش کن…..واقعا تاسف باره…..میدونی که منظورم چیه؟؟؟اینکه یه مرد …واسه عشقش که ترکش کرده….یعنی حتی اندازه پشه ای هم واست ارزش قائل نبود که ترکت کرد((شرمنده……ولی وجدانا جز پشه چیز دیگه ای نبود بگی؟؟؟))هه…دلش خوشه ها….من داغونم…مهم نیست…فقط چرا…چرا…

بازم کاری نکردم…کیارش با صدای ارومی گفت

– بسه…دیگه گریه کردن کافیه….تو نباید ضعیف باشی …قوی باش…..

فریاد زدم

– دست از سرم بردارین عوضیا…

جان با لذت گفت

دانلود رمان دنیای وحشی

– او او او….چه مرد خشنی….بودمووو…….عالیه…خشونتت رو دوست دارم….

این چی میگه این وسط؟؟؟کیارش دوباره اروم در گوشم گفت

– بهتره به جایی قصه خوردن…به فکر راه چاره باشی….

سوالی نگاش کردم….با اون چشمای سبز رنگش تو چشمام خیره شد…سرشو نزدیک اورد و در گوشم گفت

– میخوای کمکت کنم؟؟؟

امیر- من به کمک شما عوضیا هیچ احتیاجی ندارم…..

کیارش- داد نزن….احتیاج داری…ولی داری خودتو گول میزنی….

جان هم مثل کیارش اروم گفت

– درسته….تو به کمک ما دو نفر نیاز داری…باور کن…

عصبی دستاشونو پس زدم و از سرجام بلند شدم…باشه باشه….حالا که تو رفتی…منم میرم..ولی بدون دل شکستن هنر نیست هلن خانوم…

داشتم میرفتم که هر دوشون همزمان بلند شدن و دستاشونو گذاشتن رو شونه هام…

کیارش- صبر کن مرد جوان…کجا با این عجله؟؟

جان- حالا حالا ها باهت کار داریم آقا خوشگله….

بی اختیار وایسادم…کیارش تو همون حال بهم گفت

– من میتونم کمکت کنم….تو مثل پسرم میمونی…

جان- رو کمک منم حساب کن…تو به هردوی ما نیاز داری…همونطور که ما به کمکت نیاز داریم….

منظورش چیه؟؟؟

دانلود رمان دنیای وحشی

امیر- منظورتون چیه؟؟؟

کیارش- میفهمی…..خیلی زود میفهمی…فقط کافیه از اراده کنی و همراه ما بیایی

با پوزخند گفتم

– و من چرا باید همراه شما دو تا بیام؟؟؟

جان- چون ما بهت نیاز داریم امیرحسین….

به سمت جان برگشتم…یعنی چی؟؟؟

جان- مگه هلن ترکت نکرده؟؟؟ تو هم ترکش کن…انتقام بگیر….با اینکارت میتونی انتقام دل شکستتو بگیری …

یکم فکر کردم..راس میگفت..ولی نه…نه نه…حتما دلیلی داشته…مطمنم…هلن من….اونکه مچین ادمی نیست…

کیارش- هی پسر…فراموشش کن….ارزششو نداره..

تو دلم گفتم حتما داره که اینجوری به خاطرش داغونم….

جان- واس خودت میگم…فراموشش کن….اون لیاقت نداره…

باخشم برگشتم سمتش و داد زدم

– بفهم چی از اون دهن کثیفت میاد بیرون….

کیارش- هی هی…اروم باش….من صلاحتو میخوام…

به چشماش نگاه کردم..حالاش خیلی عجیب بود…انگار میخواست خودشو مثلا نگران نشون بده یا…چمدونم…

با درموندگی کنارشون زدم و خواستم برم که بازم سد راهم شدن

کیارش- به ما ملحق شو ….هلنو فراموش کن و به ما ملحق شو

از اون چیزی که گفت هنگ کردم….چی؟؟؟

کیارش- هر چی بخوای بهت میدم…خونه…ماشین…زن…هرچی….

جان- پول…قدرت…شهرت…چی بهتر از این که معروف بشی؟؟؟

من چرا همچین شدم…نه..نه….من نباید خامشون بشم….

کیارش- حتی اگه بخوای…میتونم…هلن رو هم برات برگردونم….

گیج و منگ نگاش کردم..خباثت تو چشماش موج میزد….چیزی نگفتم…یعنی نداشتم که بگم…هه..هلن بد کردی..خیلی بد کردی…از امروز به بعد عشقتو تو سینم میکشم…نابودت میکنم…همتونو نابود میکنم…ازت نمیگذرم لعنتی…ولی دلم میگفت

اون حتما دلیلی داشته امیر…اون بی دلیل کاری نمیکنه…اون عاشق تو بود…اخه برای چی باید ترکت کنه؟؟؟بازم عقلم سر دلم

لینک های دانلود

دانلود رمان برای اندروید

دانلود رمان برای کامپیوتر

دانلود رمان برای ایفون

منبع:رمانکده

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید