خلاصه: دانلود رمان سودای عشق صدای تلفن من رو به خودم آورد نمی دونم اما فکر کنم بیستدقیقه ای به جاری شدن آب خیره شده بودم .دست هام رو با لباسم خشک کردم و گوشی رو برداشتم. الهام بود تقریبا فریاد زد الوبا صدایی که به زور از حنجرم بیرون می اومد جواب دادم: الو الهام صداش بلند تر شد. زهر مارو الهام، دوروز ازت غافل شدم آخرشم کار خودت رو کردی؟ بدبخت حالا می خوای چیکار کنی؟ اصلا حال و حوصله ی نصیحت نداشتم. -توروخدا الهام اینقدر سر زنشم نکن، بخدا دیگه توانایی ندارم می خوام از این به بعد فقط آرامش داشته باشم. خنده ی عصبیی کرد. -آره، آره جون خودت حتما هم آرامش داری وقتی قسط بانکت عقب بیافته، وقتی صاحب خونه ...
