مقدمه: چمدان کهنهام را بستهام. پشت در خانه ایستادهام، مستأصل میان ماندن یا رفتن! اسیری درمانده میان دو راهی، ماندن در شهری که بار خاطراتم را به دوش میکشد، یا رفتن به شهری که آرامش خاطر را برایم محیا کرده است... . مجموعه دلنوشتههای از این شهر خواهم رفت قسمتی از دلنوشته: رفتن به این سادگیها نیست! رفتن را باید بلد باشی. اگر نابلد باشی در میان راه... خسته نمیشوی، راه را گم نمیکنی. رفتن را بلد نباشی، در میان راه جان میدهی! *** میروم از شهری که من و تو را ما کرد، در نهایت با سنگدلی از هم جدایمان کرد! میروم از شهری که بیزارم کرد از من بودن، از بی تو بودن، از ما نبودن... . *** انگار آن هزاران قرص خوابآوری که خوردهام... تا شاید بتوانم در این شهر نفرین شده به عذاب؛ ساعتی آسوده به خواب روم، در میان راه به بیخ گلویم چسبیدهاند! وگرنه دلیل این همه بغض ...
