معرفی رمان: رمان کارد به استخوان می رسد _ «جرأت ندارند که بگویند؛ ولیکن تا کارد به استخوان می‌رسد، لب‌ها را می‌گشایند.» پنهان‌کاری‌هایی زندگی زُلفا را تحت‌الشعاع قرار داده است. با پیدا شدن سوم شخصی مرموز و کینه‌های کهنه‌اش، روزمرگی‌های آرام زلفا کم‌کم رنگ می‌بازند. بوم شوم مرگ، در حوالی عزیزانش کمین می‌کند و او برای حفاظت از آن‌ها مجبور به کنکاش گذشته‌ای می‌شود که مادرش از بازگو کردن آن هراس داشت. و در این بین، همه چیز از آشنایی با مردی شروع می‌شود که زندگی‌اش به طور عجیبی با گذشته‌ی زلفا، گره خورده است... .   رمان کارد به استخوان می رسد   قسمتی از رمان: اولین بار، سقوط را از پله‌های خانه‌ی پدری‌ام، تجربه کردم. درد داشت؛ اما خوبی‌اش این بود که فهمیدم چیزی به نام ...

  • کارد به استخوان می رسد
  • مبینا قریشی
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 1257
  • عاشقانه / درام
  • بازدید: 963
ادامه و دانلود

معرفی رمان: رمان هزار و یک بوم _ سایه نقاش از اوان کودکی در رویای عاشقانه و لطیفش عاشق سهراب‌ست، مردی پر از جذابیت‌های خطرناک؛ اما دیری نمی‌گذرد که سایه با دیدن کابوس‌های از گذشته تلخش، پرده از حقایق گذشته کنار می‌رود. در این میان که در گرداب حقیقت و کتمان دست و پنجه نرم می‌کند، عاشقی از دیار زهر و کینه دریچه دیگری از عشق را برایش باز می‌کند. در نهایت دختر جوان سردرگم در کارناوال تاریکی به جستجوی حقیقت و عشق می‌پردازد. رمان هزار و یک بوم   قسمتی از رمان: آب استخر سردِ سرد چون یخچال بود. دست و پایم از کرختی آب سنگین و بی‌حس شده، هرچه در آب تقلا می‌کردم، دستان سفید اشباح مرا با قدرت تمام به پایین می‌کشاندند. به دنبال جرعه‌ای ...

  • هزار و یک بوم
  • طیبه حیدرزاده و فاطمه شیرشاهی
  • زهرا.د
  • تعداد صفحات : 459
  • عاشقانه / اجتماعی / جنایی
  • بازدید: 464
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته‌ های نازاد بدون مازاد _ از دل نور خیره‌کننده‌ای به آغوشم فرود آمدی و جسم و جانم را باز نفس بخشیدی! دوگوی براق و خیره کننده‌ات که با دو چشمانم برخورد کرد هم‌ چون صاعقه‌ای پر برکت تمام زندگی‌ام را سبز کرد. دستم را در گیسوان نرم و مخملی‌ات نوازش می‌دهم و هر دو از مهر هم لبریز می‌شویم. من برای تو می‌نویسم و نغمه‌هایم را برایت سر می‌دهم و تو همانی که برای همه‌شان سرشار از ذوقی دل چسب می‌شوی. حالا که تصمیم گرفتم برای تویی که از وجود خودم هستی بنویسم. و تمام آن چه را که بر من گذشت و می‌گذرد را برایت شرح دهم حس بهتری دارم؛ چون بی‌شک تو مثل بقیه نیستی و ...

  • مجموعه دلنوشته‌ های نازاد بدون مازاد
  • نرگس برزن
  • زهرا.د
  • تعداد صفحات : 22
  • عاشقانه
  • بازدید: 1090
ادامه و دانلود

معرفی داستان: داستان کوتاه نیمه ی سیاه _ قهرمان این داستان منم؛ فاطمه شکیبا. در یک روز پاییزی هنگام برگشت به خانه، در میان اعتصاب و آشوب و ناامنی، با یک تهدید خطرناک مواجه می‌شوم؛ طغیان خودم علیه خودم. حادثه‌ای غیرممکن که حالا ممکن شده است؛ انگار هر آنچه بر کاغذ خلق شده، جان گرفته و به دنیای واقعی راه پیدا کرده است. در میان اعتراض‌ها، کسی حواسش به خطری که من و دوستان نویسنده‌ام با آن مواجهیم نیست. وقتش رسیده تا با نیمه‌ی تاریک خودم مواجه شوم... .   داستان کوتاه نیمه ی سیاه   قسمتی از داستان: هوا سرد است و من لباس گرم نپوشیده‌ام. از در آزمایشگاه مهدیه که بیرون می‌آیم، سوز هوای آبان دور بدنم می‌پیچد. خیابان احمدآباد هوا ابری‌ست؛ همان مدلی ...

  • داستان کوتاه نیمه ی سیاه
  • فاطمه شکیبا
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 108
  • اجتماعی / رئالیسم جادویی
  • بازدید: 1585
ادامه و دانلود

معرفی رمان: رمان دلم روشنه _ دخترکی که مشکلات زیادی سر راهش قرار می‌گیرن ولی نمی‌تونن از پا درش بیارن. این دختر عاشق یه پسر میشه و خیلی چیزها ازش مخفی می‌مونه؛ ولی همیشه امیدواره به این که خدا کمکش می‌کنه.   رمان دلم روشنه   قسمتی از رمان: درسام خیلی سنگین بودن. من دانشجوی سال اول میکروبیولوژی بودم، توی دانشگاه آزاد؛ ولی می‌خواستم دوباره کنکور بدم و پرستاری قبول بشم. همزمان برای کنکور هم می‌خوندم. خیلی سخت بود ولی شدنی بود. این‌که به آرزوهام برسم غیر‌ممکن نیست. رمان عاشقانه می‌خوام و می‌رسم به امید خدا! دو ساعت گذشت. درسامو تموم کردم و رفتم سر کلاس زیست‌شناسی و بعد از اونم رفتم سمت ایستگاه اتوبوس تا برم خونه. سوار اتوبوس شدم و حرکت کردم. بعد از پانزده دقیقه رسیدم ...

  • دلم روشنه
  • زینب زاهد شادباد
  • غزل زندی
  • تعداد صفحات : 139
  • عاشقانه
  • بازدید: 7734
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته‌ های نوباوه‌ ی جان‌ ها _کودکی، در عمقِ طوفان‌ها... در گوشه‌ی قبرستانِ دردها... در میانه‌ی جانِ شما، با نفس‌هایی گرم، زنده است و آیینه‌ها را زنده نگه می‌دارد! اما کودک آیینه‌ها خفته‌ست. بیدارش کنید؛ آیینه‌ها در خطرند.​   مجموعه دلنوشته‌ های نوباوه‌ ی جان‌ ها   قسمتی از دلنوشته: کودکِ آیینه‌ها، لی‌لی کنان... به سوی دشتِ لبخندها، آواز می‌خوانَد! لبخندها، در آیینه‌ها منعکس می‌شوند. گرد و غبارِ آیینه‌ها را باید شست. آیینه‌ها باید پاک شوند: از غم از نگرانی از خاطرات. کودکِ آیینه‌ها آواز سر می‌دهد؛ به آوازش گوشِ جان فرا دهید. غم، سر خم کرده است و تسلیمِ آوازِ زندگیِ نوباوه‌ی قلب است. آوازِ کودکی لبخندها را زنده می‌کند! آیینه‌ها را باید شست؛ لبخندها باید انعکاس یابند. *** دستِ نوازش بر تنِ غبارآلودِ آیینه بکش. کودکی دوان‌دوان، از عمقِ چشمانت، در آیینه انعکاس می‌یابد. کودکی از جنسِ لبخند؛ ...

  • مجموعه دلنوشته‌‌های نوباوه‌‌ی جان‌‌ها
  • محرابی83
  • مائده شمس
  • تعداد صفحات : 24
  • اجتماعی
  • بازدید: 707
ادامه و دانلود

معرفی رمان: رمان داو اول _ ساجده دانشجوی سال سوم مهندسی کامپیوتر است که همیشه زیر سایه خواهرهای زیباتر از خودش زندگی کرده است. او درصدد ازدواج، با یکی از همکلاسی‌هایش است که با افتادن در دام یک رسوایی، زندگی‌اش بیش از پیش دچار آشوب می‌شود. تلاش برای برگرداندن همه‌ چیز به حالت عادی، او را در مسیری پیش‌بینی نشده قرار می‌دهد.   رمان داو اول     قسمتی از رمان: به جوش کوچیک روی چونه‌م، داخل آینه دستشویی دانشکده، نگاه کردم و آروم فشارش دادم. اتفاقی نیفتاد؛ به نظر می‌رسید تا یک هفته‌ی دیگه هم این جوش قرمز رنگ از بین نمیره. در دستشویی باز شد و دو دختر سال پایینی که من از روی قیافه اون‌ها رو می‌شناختم، وارد شدند. یکی از اون‌ها گریه می‌کرد ...

  • داو اول
  • زهرا.ا.د
  • زهرا.د
  • تعداد صفحات : 664
  • عاشقانه / اجتماعی
  • بازدید: 4145
ادامه و دانلود

مقدمه: مجموعه دلنوشته آزرده ضمیر _ دل در قفسش بی‌قراری می‌کند و سیاهی شب بر خانه حکومت. می‌دانی، تیرگی شب‌های پس از تو جور دگری‌ست! هر چه چراغ روشن می‌کنم، بر تاریکی‌اش فائق نمی‌آیم! راستش را بخواهی وحشت دارم، از این قیرگونی بی‌انتها! شاید در میان همین تیرگی‌ها، خنجر زهرآلود دلتنگی در سینه‌ام فرو می‌رود.   مجموعه دلنوشته آزرده ضمیر   قسمتی از دلنوشته: شب که می‌رسد، خورشید که غروب می‌کند، ماه که در میانه‌ی پارچه‌ی سیاه آسمان هویدا می‌شود، دستی از جنسِ داء، دور گردنم حلقه می‌گردد، و آنقدر گردنم را می‌فشارد تا طعم اکسیژن از خاطرم رخت می‌بندد؛ اما... اما همین‌که برای همیشه با این دنیای مملو از نبودن‌ها وداع می‌کنم، رهایم می‌سازد، و این جنگ هر شب ادامه دارد! نبودنت نمی‌کُشد مرا؛ تنها زجرکُشم می‌سازد! *** سیاهی شب دست دراز می‌کند، و یادواره‌های پیشین را از ...

  • مجموعه دلنوشته آزرده ضمیر
  • راحله خالقی
  • فائزه اکبری
  • تعداد صفحات : 22
  • عاشقانه
  • بازدید: 731
ادامه و دانلود

معرفی رمان: رمان نقاش نقش _ او فوق‌العاده است! در هنگامه‌ی پستی و بلندای زندگی جوانی‌اش، او به جبران عشقی که بر دلش جوانه نمی‌زند، به سودای قدرتی پوشالین می‌رود. و قدرت، قرار است همیشه دست و پاگیر باشد، حتی آن زمان که او در منجلاب گرگانی درنده، دست یاری به سوی روباه نقاشی‌هایش می‌کشاند. او فریب می‌دهد، بی‌رحم می‌شود، دوست می‌دارد و در نقشِ نقاشِ نقش‌ها، او پرده می‌اندازد از نقش قلم‌مویش بر رازهایی که مُهرشان در لابه‌لای الماس‌هاست و بر مِهرهایی که گم می‌شوند لای گلوله‌های روباه‌ و گرگ‌صفتان. او شاید روزی ملکه‌‌ی جهنم خود شود و شاید هم هدفش همان باشد که روزی بتواند با خود تکرار کند، آیا به راستی "او فوق‌العاده‌است؟" رمان نقاش نقش قسمتی از رمان: انگشتانش در میانه‌ی راه ایستادند. برای ...

  • نقاش نقش
  • الیف شریفی
  • مائده شمس
  • جنایی / معمایی
  • بازدید: 8875
ادامه و دانلود

معرفی رمان: رمان چند کام حسرت _ مجازات می‌شوی؛ اما به کدامین گناه؟ حسرت می‌خوری؛ اما به کدامین آرزو؟ من گناهکار بودم؛ اما مجازات تو کمی زیادی برایم سنگین بود.   رمان چند کام حسرت   قسمتی از رمان: از جام بلند شدم و پوزخندی بهش زدم. به طرف آشپزخونه رفتم خدا رو شکر تنها خوبی این کارم، همینه که قهوه درست کردن رو با انواع قهوه‌سازها به خوبی یاد گرفتم. دوتا ماگ از داخل کابینت برداشتم. لعنتی چرا دوتاش هم‌رنگه حالا چطور تشخیص بدم؟ آهان! مال اون رو تو دست راستم، قهوه سالم هم برای خودم تو دست چپ. شیشه کوچیک حاوی دارو رو از تو لباسم بیرون اُوُردم. زیر چشمی یه نگاه به پسره انداختم چشم‌هاش رو بسته بود. مقدار زیادی از دارو رو ...

  • چند کام حسرت
  • اسماء نادری
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 207
  • عاشقانه / اجتماعی
  • بازدید: 3212
ادامه و دانلود