جدیدترین محصولات فروشگاه

مشاهده فروشگاه یک رمان

هوای ابری بغض آسمان است و رگبار و طوفان فوران غم‌های تلنبار شده‌اش..!​حالت بی من چگونه است؟هنوزم مانند گذشته قهقهه می‌زنی؟ می‌توانم امیدوار باشم صورت تو هم مانند صورت من با خنده خداحافظی کرده باشد؟ آه... . بعید می‌دانم.شب گذشته هنگامی که داشتم عکس‌های گذشته را مرور می‌کردم لبخندت را دیدم... . می‌دانی؟ من مانند تو نیستم، دلم نمی‌آید تو حتی یک روز لبخند بر روی ل**ب‌هایت نباشد! همیشه بخند برای دلی که با رفتنت تکه‌تکه‌اش کرده‌ای تنها کاری که می‌توانی کنی خندیدن است...! این روز‌ها هوای دلم عجیب ابریست! دلش باریدن می‌خواهد؛ اما از یک چیز می‌ترسد...! ترس از این‌که تکه‌های شکسته‌اش از جایشان سر بخورند، آن‌گاه است که دیگر چیزی برایش باقی نمی‌ماند! تازگی‌ها یک‌کلمه در مغزم سان ناقوص کلیسا صدا می‌دهد، مرگ..! مرگ برای رها شدن از دنیا، برای رها شدن از ...

  • دلنوشته‌ی هاله‌ی سیاه
  • Hadis.ka کاربر انجمن یک رمان
  • Diana_am
  • 14
  • یک رمان
ادامه و دانلود

من هم دخترم،دختری مانند دیگران،اما تو با رفتنت دنیایم را ویران کرده ای،نمیدانم بی تو میشود یانه؟ کسی جایت را می گیرد یانه؟اما شنیدم می گویند:جای خالی عشق با عشق پر‌میشود. سر بطری آب توی دستش رو باز کرد و یک نفس هر چی توش بود سر کشید: خب، الان که فکر میکنم حرفم رو پس می گیرم آماده شو زودتر بریم. سرم رو تکون دادم و مانتوی چهار خونه ی آبی سفیدم رو تنم کردم شال وشلوارم رو هم پوشیدم و بابرداشتن کیف مشکی ورزشیم از باشگاه خارج شدم. داشتم‌ توی حیاط باشگاه آروم آروم قدم بر می داشتم که کیمیا اروم صدام کرد و ازپشت خودش رو بهم رسوند: می خوای برسونمت؟ سرجام ایستادم، سرم رو به طرفین تکون دادم و گفتم: نیازی نیست پیاده ...

  • بلای جانم
  • زیبا ستاری
  • نگین قاسمی
  • 584
  • رمانکده
ادامه و دانلود

زمانه را می‌بینم چه با تجربه دهانم را از سکوت دوخت دلم را از حرف پر کرد! حال ایستاده در کناری نگاهی پر تنفر به نااحوالی هایم می‌اندازد! و مرا به مرور خاطرات وادار می‌کند..چه آزار قشنگی‌ست!عشق‌ورزیدن به آدمی که دوست‌داشتن برایش بی‌معناست...! ​ می‌دانی برای تو رفتن آسان بود؛اما هنوز...برای من سخت است فراموش‌کردن... «دوستت دارم»هایی که تو، در گوشی بهم می‌گفتی!خیالی نیست... آسوده‌خاطر باش! هر شبانه را، بی‌هیچ دردی خفته باش...  هیچ چیز آدم رو عوض نمی‌کنه؛ جز عشق! که به خاطرش تغییر می‌کنی؛ اما می‌دونی اگر یک روزی عشق از دلت رفت، دیگه هیچ‎‌وقت اون آدم سابق نمیشی... ​  روحم دلیلی‌ست برای زنده ماندنم! پس زندگی را سخت مجبورم... ای جسم فرسوده از درد، تحمل کن مرا!باید بدانی تپشِ هیچ قلبی ابدی نیست! یک روزیمرگ، حقیقت را برایم آشکار می‌کند...! ​  دلتنگی درد ...

  • اندکی مرا بشنو
  • _sanam_gh
  • محدثه فارسی
  • 20
  • یک رمان
ادامه و دانلود

دلارام سعادت که بخاطر تحصیلش اومده تهران و پیش خواهر و برادرش زندگی میکنه دوران خیلی خوبی رو داره میگذرونه که سال آخر معلم ریاضیشون عوض میشه و یه معلم مردی وارد مدرسه میشه و با وارد شدن معلم جدید ماجراهای جالبی اتفاق میفته رکسانا رفت. شروع کردیم باهم حرف زدن. که اکیپ آیسان اومدن سمتمون. آیسان و ژینوس. دوتا دختر مزخرف تو مدرسمون. از اولین سالی که اینجا بودیم باهاشون مشکل داشتیم. دخترای نچسب آیسان: - اوووو ببین کی اینجاس من: - به به. چقدر ناراحت شدم از دیدنت. خوشحالم که امسال آخرین سالی هست که ریختتو تحمل میکنم خانم سرمد اومد. مدیر چاق و عصبیمون. نذاشت اونا ادامه بدن. خانم سرمد اصلا حوصله اکیپ ما مخصوصا منو نداشت همه صف وایستادیم. اومد و بعد ...

  • دلارام
  • هستی صفرپور
  • طراح:
  • 282
  • رمانکده
ادامه و دانلود

می‌دانی معنای واقعی عشق را وقتی درک خواهی کرد که از مسیر طولانی آن با تمام بلندی ها و پستی‌هایش عبور کنی. به نظر من عشق مانند شیرینی است که تا تکه‌ای از آن را در دهانت نگذاری طعم شیرین و لذت بخش آن نصیبت نخواهی شد اما خوب مشکل اینجاست که گه و گاهی این مسیر زیبا و طولانی به بن بست می‌خورد. بن بستی که با قرار گرفتن در سر راهت باعث خراب شدن رویای رنگینت و فرو ریختن دیوار خیال هایت می‌شود. در اینجاست که پاهایت دیگر تحمل وزنت را ندارند و تو در انتهای این کوچه به زانو در می‌آیی، و با به یاد آوردن شوق و ذوق خود برای پیمودن این راه به آبشار های با ...

  • دلنوشته: نبض احساس
  • میناتیموری کاربر انجمن یك رمان
  • zandexi
  • 11
  • یک رمان
ادامه و دانلود

آتش همیشه داغه و می سوزونه، ولی گاه می تونه سرد باشه! می تونه سرد باشه و زندگی ببخشه! رمان آتش سرد از دختری شکننده از جنس شیشه ای سخت حکایت می کنه! دختری که سردی آتش رو با تموم وجود حس می کنه! از زندگی دختری حکایت می کنه که زندگی آروم و بی دغدغه اش با وزیدن نسیمی تغییر می کنه و یاسمن با تصمیم طوفانیش، خودش رو در مسیر پر پیچ و خم حوادث گرفتار می کنه! مسیری که با وجود تموم سختی هاش، براش عشق رو به ارمغان میاره! آتش سرد از یه داستان عاشقانه ی پلیسی حکایت می کنه! با مامان همراه شدم و در حالی که به سمت آشپزخونه می رفتیم، دوباره پرسیدم: او اینجا چیکار ...

  • آتش سرد
  • اسما مومنی
  • متین
  • 356
  • رمانکده
ادامه و دانلود

برای من که لبریز از حزنم،برای تو که پر از حسرتی،برای آن که ممتع از غم است،برای ما که یک عمر است حال‌مان خوب نیست، ای کاش خدا کاری کند...!من عطر اندوه کل تنم را گرفته و چهره‌ام طعم غم دارد...تو بوی عطر او را می‌دهی و عشق از چشمانت افکنده است...ای وای بر من و تو! ای کاش خدا برای این همه تضاد کاری کند‌‌‌...!​کودکی با دستان پینه‌بسته، در حسرت اندکی طعام و لباسی که گاهی او را گرم کند؛ از آن طرف سال‌هاست که او در پر قو بزرگ شده و طعم گرسنگی را نمی‌داند. چقدر تفاوت‌ها در چشم می‌زنند! ای کاش خدا برای این همه تفاوت کاری کند...!​ *** بانو جان، چقدر غمگینی! لبخندت جنس غمناک مردن دارد. به چه اندازه حال‌خرابی که این‌گونه در پی ...

  • دلنوشته: ای کاش خدا کاری کند!
  • شقایق سیدعلی کاربر انجمن یک رمان
  • صبا عباسی
  • 20
  • یک رمان
ادامه و دانلود

خلاصه رمان : دانلود رمان سرنوشت دامون _ پسری که با خیانت نامزدش دور خود حصاری از غرور میکشد تا اینکه به عنوان استاد وارد دانشگاه می شود و با دختر شاد و شیطونی رو به رو می شود...   دانلود رمان سرنوشت دامون   قسمتی از رمان: دانلود رمان سرنوشت دامون _ دیگه بیشتر از این اونجا نموندم با دو خودمو به در حیاط رسوندم. پشت سرم درو محکم بستم شروع کردم به دویدن نمیدونم کجا میخوام برم ولی میدونستم که باید هرچی زودتر ازشون دور بشم. اینقدر دویدم که خودمو تو یه مکان غریبی دیدم ترسیده اشکامو پاک کردم بهع اطراف نگاهی انداختم روی جدولی نشستم. سرمو روی پاهام گذاشتم شروع کردم گریه کردن اینقدر گریه کردم که سرم درحال ترکیدن بود. یعنی من ...

  • سرنوشت دامون
  • نازنین رامی نیا
  • نگین قاسمی
  • 235
  • یک رمان
ادامه و دانلود

شب می‌شود و من به تو فکر می‌کنم گاهی غمگین می‌شوم و گاهی لبخند میزنم اما گاهی هم فارغ از فکر تو می‌خندم و شادی می‌کنم! لبخند من چیزی نیست که به راحتی از من بگیری! تو موفق نشدی که مرا غمگین کنی ازت ممنونم که من رو با  واقعیت‌های زندگی رو به رو کردی! می‌دانی... . گاهی حس می‌کنم تو برای انتقام به سراغم خواهی آمد! اما قلبم به من می‌گوید این قدر هم ظالم نیستی در این لحظه حس می‌کنم قلبم نمی‌زند من کاری نکردم که بخواهی انتقام بگیری اما نیمی از وجودم فریاد می‌زند که بدبختی در انتظار من است! مانند گذشته‌ها قرار است اشک بریزم؟ تو می‌دانی بیش از این طاقت شکست ندارم بذار قلبم در همین حد ترک‌خورده بماند نشکنش و خوردش نکن... . این قلب ...

  • دلنوشته لبخند
  • ainoosh کاربر انجمن یک رمان
  • فرزانه رجبی
  • 17
  • یک رمان
ادامه و دانلود

معرفی رمان سکوت یخ‌زده: روزی سکوت‌ها می‌شکنند و حرف‌های ناگفته بر زبان جاری می‌شوند. رمان سکوت یخ‌زده درمورد دو گروه حق و باطل است که سعی در شکست یکدیگر دارند. گروهی که افراد آن مدت‌هاست به سکوت دچار شده‌اند. نیروی پلیس سعی دارند خیلی زیرکانه گره‌های عجیبی که از یک باند بزرگ خلافکار به دست آورده را باز کند. وقتی پای یک حس لطیف در میان سختی‌ها و خشکی‌های روزمره در میان است، شاید شکستن سکوتی که سال‌هاست یخ‌زده، به اتفاقات پایان دهد.   دانلود رمان سکوت یخ زده   قسمتی از رمان: با صدای رعد‌ و برق از فکر بیرون اومدم و سریع پشت پنجره رفتم؛ آرشام یه تیشرت آستین کوتاه تنش بود و بی‌خیال زیر بارون نشسته بود. نمی‌دونم چرا نگرانش شدم و یه پتو ...

  • سکوت یخ‌زده
  • مهسا شیخ
  • بهار قربانی
  • 306
  • یک رمان
ادامه و دانلود