جدیدترین محصولات فروشگاه

مشاهده فروشگاه یک رمان

با عجله وارد ساختمان شد و توسط آسانسور خود را به طبقه ی پنجم رساند ، عجله ی که داشت کاملاً در حرکات و رفتارش مشهود بود و می‌خواست خود را زود به مقصدش برساند ، طبقه ی پنجم از آسانسور خارج شد و سریع به سمت واحد ۱۰ رفت و زنگ را فشرد ، برای اینکه اهالی خانه زودتر در را باز کنند چندین بار پشت سر هم زنگ را زد که بالاخره در توسط جوانی همسن خودش گشوده شد و معترضانه گفت : چه خبرته ؟  مگه سرآوردی ؟ جوان عجولانه گفت : پیداش کردیم سامیار ، پیداش کردیم . سامیار ابروی در هم کشید و گفت: آدالان  ؟؟؟ نه ، خواهرش  . کجاست ؟  توی آسایشگاه بیماران روانی بستریه . سامیار ...

  • غوطه در گرداب
  • م .صالحی
  • PARISA_R
  • 349
  • ارسالی توسط کاربر
ادامه و دانلود

فانوسم باش قصه طناز دختری از طبقه پایین جامعه که با توجه به مشکلات مالی که دارند تصمیم میگیره کار کنه تا بتونه باری از روی دوش پدرش برداره طی معرفی که از طریق پدرِ دوستش میشه بعنوان پرستار وارد زندگی خانواده مرفه و مهربون فروزش میشه.. فراز و نشیب هایی سرراه زندگی طناز قرار میگیره که دست به قتل میزنه و روزای صورتی زندگیش به روزای خاکستری تبدیل میشه.. که شاید همان روزهای فقر اما با صفا را به این روزهای پر از ثروت اما در تنگنا را ترجیح میدهد.. از فقر تا ثروت… از قتل تا جنون… به راستی که سرگذشت طناز عاشق قصه چه میشود؟ تنها میدانم من یک زن هستم با دنیایی همیشه به رنگ صورتی... در هر ...

  • فانوسم باش
  • هناس نامداری
  • محدثه فارسی
  • 110
  • رمانکده
ادامه و دانلود

معرفی نامه: رمان اژین سرگذشت چند خانواده را بیان می‌کند. اژین سرگردان میان دو عشق، معشوق قدیمی و معشوق حال، خیانت‌هایی که خواسته و ناخواسته خنجری می‌شود بر روان آن زن‌ها و پدری که جز آبروی خویش، روان دخترهایش زیاد برایش پر معنا نیست. معشوقی که از خیانت می‌گذرد ولی همچنان شک و تردید در دلش خانه کرده است.     دانلود رمان اَژین     قسمتی از کتاب: با اینکه خستگی از سری‌باریش، روی من می‌چرخید. موبایلم توی دستم دوباره لرزید و من نگاهم رو از اژین گرفتم و به صفحه موبایلم چشم دوختم. شیرین دوباره برام نوشته بود. - فقط آهو، شوهرت نفهمه که من این دکتر رو برات پیدا کردم... خودت می‌دونی که سیم‌هاش قاطی داره... بفهمه من رو می‌کشه! ناخواسته لبم به خنده باز شد. دستم روی صفحه ...

  • اَژین
  • معصومه نوروزی
  • Mahsa_sheykh و Sorian و melisa.fe
  • 591
  • یک رمان
ادامه و دانلود

آتنه زن مطلقه ایست که با محمود رئیس شرکتش قرار ازدواج می گذارد ولی دیدن عشق سابقش تمام برنامه هایش را برهم می زند. شاید تو اون اداره یه کم شبیه رئیسا باشم اما اینجا دربست در اختیار بانو هستم که امر کنن! به این قسم حرف زدنش عادت داشت. شیطنتی به نگاهش داد و گفت: -من که خیلی گرسنمه!  از دست و دل بازی مرد هم با خبر بود. - جونم! کباب نایب....پیتزا ایتالیایی سیب یا سالاد سزار سن سو؟کدومش تا برونیم طرفش؟ مگر می شد این مرد را دوست نداشت وقتی اینطور از علائقش با خبر بود. کمی با خودش فکر کرد ببیند کدام از این سه گزینه به سلیقه ی مرد نزدیک است...... چیزی یادش نیامد.....لبش را متفکرانه گزید: -نظر خودت چیه؟ نمیشه که همش ...

  • ابر بی باران
  • الف.صاد
  • محدثه فارسی
  • 180
  • رمانکده
ادامه و دانلود

یک عمر پریشانی داستان دختر دانشجویی است که از پس هزینه های درمان برادر سرطانی اش بر نمی آید و در نتیجه مجبور به قبولی درخواست مردی پنجاه و پنج ساله به نام جهانگیر فراهانی می شود. او آرزوهایش را به دور می ریزد و وارد زندگی ای جدید می شود، حالم چون ماهی است که باید حسرت دریا را به گور ببرد و تا ابد در یک تنگ شیشه ای بماند. بوی ذرت مکزیکی اشتهایم را تحریک می کرد. جلو رفتم و رو به مردی که سرش ایستاده بود ، درخواست یک لیوان کوچک دادم. ناگهان یادم افتاد دانیار ذرت دوست دارد. گفتم که یک لیوان بزرگ دیگر هم بدهد. با اشتیاق  لیوان ها را گرفتم و به سمت کنار خیابان ...

  • یک‌ عمر‌ پریشانی
  • کیمیا هاشمی
  • نگین قاسمی
  • 314
  • رمانکده
ادامه و دانلود

ما آدم‌ها شاید در ظاهر و عقایدمان باهم تفاوت داریم اما همه از یک اصل و ریشه هستیم همه از یک جنس هستیم و نظرت چیست رازهای درون‌مان را برایت درون نوشته‌ها بازگو کنم؟!​می دانی که... راز تو، راز من است...!در این دنیا که بی‌شباهت به دریا نیست آن‌قدر کشتی زندگی‌ام بالا پایین شده است... که دریازده شده‌ام!​ مرده بودم! تو را که دیدم نفسم بالا آمد آخر می‌دانی، وقتی که نبودی... بغض سنگی بود در میان گلویم که راه نفس کشیدنم را بسته بو حال به‌هم‌زن هستند آن‌هایی که در وقت طوفان حتی نگاهت نمی‌کردند اما تا به ساحل رسیدی... یار دیرینه‌ات می‌شوند! خواب به خواب می‌شوند آن‌هایی که ظلم می‌کنند به کسی که برایش خواب‌های شومی دیده‌اند...!​ وقتی به جایی برسی که کسی حرف‌هات رو نفهمه... به ته دنیا رسیدی! اون‌قدر ته که دست هیچ‌کس به ...

  • دلنوشته راز درون
  • Nemesis
  • سدنا%
  • 22
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان در مورد زندگی  افرادی هست که فکر میکنند مواد مخدر  باعث ایجاد شادی در زندگی آنها خواهد شد ولی متاسفانه این بدترین تفریح و اخرین تفریح آنها خواهد بود ساعتها بود تو خیابون های شلوغ و پر ترافیک بالا و پایین میرفت دیگه خسته و نا امید شد به تمام کافی شاپ هایی که با دوستای از ما بهترونش میرفت سر زد ساعت یازده شب بود  نمی خواست باور کنه دوباره مثل همیشه اون اتفاق میوفته دیگه تحملش رو نداشت تلفنش رو مرتب میگرفت  فایده ای نداشت  کلا خاموش کرده بود  گوشی رو پرتاب کرد و با عصبانیت فریاد زد خدا لعنتت کنه نفس .......... این بار بگیرمت خفه ات میکنم ناگهان تلفنش زنگ خورد نگاهی انداخت  زیر صندلی افتاده بود گوشه ی خیابون پارک کرد و با ...

  • نفس
  • لیدا صبوری
  • محدثه فارسی
  • 430
  • رمانکده
ادامه و دانلود

ﮔﺎﻫﯽ اﻓﺮادی در زﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎن ﭘﯿﺪا ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮاﻧﻨﺪ ﻣﺎ را ﻓﺮﺳﺦ ﻫﺎ ازﺧﻮدﻣﺎن ﻓﺎﺻﻠﻪ دﻫﻨﺪ ﮔﺎﻫﯽ اﯾﻦ اﻓﺮادﺧﻮب ﻫﺴﺘﻨﺪ و ﺟﻠﺪ ﺑﺪی ﻫﺎﯾﻤﺎن را از وﺟﻮدﻣﺎن ﺟﺪا ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ و ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﻋﮑﺲ،اﻓﺮادی ﭘﯿﺪا ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺎراﺑﻪ ﻧﺎﺑﻮدی ﻣﯿﮑﺸﺎﻧﻨﺪ؛ اﻧﺘﺨﺎﺑﺸﺎن ﻣﯿﺘﻮاﻧﺪ ﺑﻪ دﺳﺖ ﺧﻮدﻣﺎن ﺑﺎﺷﺪ. داستانی بسیار عبرت اموز که عشق واقعی و عشق های پوشالی را به شما نشان خواهد داد که در یک رابطه عاشقانه ملاک چه خواهد بود و برعکس دوﺳﺖ ﻧﺪاﺷﺘﻢ. دراﻓﮑﺎرﺧﻮدم ﻏﺮق ﺑﻮدم ﮐﻪ راﺣﻠﻪ ﮔﻔﺖ:ﭼﺮا ﻣﻌﻄﻠﯽ ﭘﺮواﻧﻪ زﻧﮓ ﺑﺰن ﺑﻬﺸﻮن ﺑﮕﻮ دﯾﮕﻪ آﺧﻪ ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮاده ام دروغ ﺑﮕﻮﯾﻢ. ﺷﻤﺎره ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ رو ﺑﺪه ﺗﺎﺧﻮدم ﺑﮕﻢ. راﺣﻠﻪ ﺑﺎﻣﺎدرمﺗﻤﺎس ﮔﺮﻓﺖ وﺑﻌﺪاﺣﻮال ﭘﺮﺳﯽ وﺧﻮش وﺑﺶ ﻗﺮﺑﻮن ﺻﺪﻗﻪ ﻣﺎدرم رﻓﺘﻦ وﮔﻔﺘﻦ واﯾﻨﮑﻪ ﻧﻪ ﺑﺎﺑﺎ ﺧﺎﻟﻪ ﭼﻪ ﻣﺰاﺣﻤﺘﯽ آﺧﺮﺷﺒﻢ ﺧﻮدم ﻣﯿﺮﺳﻮﻧﻤﺶ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﻨﻢ آدرس ...

  • شکسته بال
  • نرگس برزن
  • Mat_Narimsayi
  • 150
  • رمانکده
ادامه و دانلود

اینجا حرف از یه عاشقانه آروم ولی پر پیچ و تابه اینجا حرف از یه دختر پزشکه که دلدادگیش رو با یه بازی لو داد و پسری که معروفه! داستان از یه تصادف شروع میشه و سیاه شدن لباسِ دختر و پسر داستان و گذشته ای که دنبالشونه… روشنا:من فعلا موبایل میدم دست نیاز...این عینکم بخار گرفته تمیزش کنم.  دستش و نزدیک لبش برد و بوسی برای پرهام فرستاد و تند تند دستش و تکون داد. موبایل و ازش گرفتم. طناز، پرهام و از روی پاش بلند کرد و پایین گذاشت و تکیه اش و به صندلی داد. در لا به لای سکوت چند ثانیه ای که بینمون حضور پیدا کرد، تونستم بهتر ببینم چشمای مشکی رنگش و امان از این چشم ها، ...

  • هزاران فریاد
  • سراب
  • بهار قربانی
  • 350
  • رمانکده
ادامه و دانلود

رمان در مورد دختری به نام پریماه سعدی که در اثر فهمیدن واقعیت بزرگ زندگیش که پدر مادرش ازش پنهان کردن بعد فهمیدن اتفاقی واقعیت زندگیش در مسیر مشکلات میفته و سختی های زیادیو تحمل میکنه  پریماه خانم تا کی میخوای به این رفتارت ادامه بدی تو هنوز سنت خیلی کمه فرصت زندگی کردن داری من نمیدونم چه اتفاقی افتاده برات ولی همه آدما مشکل دارن ولی باز مجبورن زندگی کنن فکر میکنی با سکوت کردنت یا خودکشی کردنت همه چی حل میشه نه بر عکس ازت میخوام حرف بزنی مطمئن باش من و فرید از هیچ گونه کمکی دریغ نمکنیم تو هنوز فرصت داری هر مشکلی باشه میتونی از پسش بر بیای بر گردی به زندگی دید که اصلا اهمیت نمیدم ...

  • آسمان بی ستاره من
  • سمیه_پ ومبینا قلی بگلو
  • ش.روحبخش
  • 150
  • رمانکده
ادامه و دانلود