جدیدترین محصولات فروشگاه

مشاهده فروشگاه یک رمان

 گلویم بغض بدی دارد، بغضی که با برگشتن به خاطرات هم نمی‌شکند.دلم تنگ است... .سردرگمم!نمی‌دانم چه راه حلی را پیش بگیرم!پس می‌نویسم و به خودش تقدیم می‌کنم... .شاید بگویید حماقتِ محض است، اما من می‌گویم تنها راهی است که آرامم می‌کند.خاطره‌هایمان یادت هست؟می‌خواهی یادآوری کنم؟فقط مشکل این‌جاست که نمی‌دانم از کجا باید شروع کنم! از دوران کودکی؟ یا از آخرین خاطره‌ی شاد دوسال پیش‌مان؟!​ *** در حال نبش قبر خاطراتم هستم... . و تو در آن بین مانند الماسی درخشان لا به‌ لای خاطراتم می‌درخشی و خودت را به من یادآوری می‌کنی! نمی‌دانی که هر لحظه در خاطراتِ تواَم با تو هستم؟​ *** یک نفر با خنده به من گفت: - «نود و پنج درصد در رویا زندگی کن، و پنج درصد بقیه را در واقعیت!» فقط سکوت ...

  • دلنوشته‌ی بغض تنهایی
  • مریم یونسی
  • غزل زندی
  • 18
  • یک رمان
ادامه و دانلود

نه دخترم، من اگه میگم ورزش کن بخاطر سلامتی خودته واگرنه چیزی به من نمیرسه.خب چرا بابا رو مجبور به این کار نمیکنید؟ اون بیشتر از من به ورزش نیاز داره.به سرش اشاره کرد: این موها با آسیاب سفید نشد، اون شکم بابات سفید اش کرد. نه مامان موهاتون سفید نیست که صورتیه. دیگه منتظر نشدم تا چپ نگاهم کند، خودم از آشپزخانه فرار کردم. ساعتی بعد بابا به جمع ما پیوست و سه نفره مشغول نهار خوردن شدیم. مثل همیشه غر زدنهای مامان شروع شد: آخه مرد مگه تو به فکر سلامتی خودت نیستی چرا انقدر غذا میخوری خوبه چربی و قندی هم داری. بابا هم مانند همیشه با بیخیالی غذا خورد: ای بابا دنیا دو روز خانم بزار حال کنیم. مامان همچنان حرص ...

  • رمان از کفر من تا دین تو
  • زینب حاجی زاده
  • نگین قاسمی
  • 220
  • رمانکده
ادامه و دانلود

دختری زاده شد از دل آتش.برون آید از او کینه و خشم. آرزویش مرگ. دلش تنگ...این رسم یا مکر زمانه است که هر آنچه بخواهی زمانی یابی که دگر نخواهی.من در هیچ، هیچ شده‌ام. سرگرم خویش ز غم، گیج شده‌ام. گذرم دریچه ز عشق، پیر شده‌ام. آدمی یک بار زندگی می‌کند؛ اما بار‌ها می‌میرد. من خود دیدم کالبدم را شکافتن را. من خود دیدم رفتنم را. *** آه می‌کشم تا غبار غم باز در خانه‌ام ننشیند. آه می‌کشم تا باران هوس باریدن بکند. آه می‌کشم تا چلچله پیغام من را به گوهر مقصود برساند. *** گمانم که دلم دل نیست دیگر. خاکستری بیش نیست دلم. گمانم که آدمیّت را به خاک سپرده‌ام. جسمی بیش نیست دلم. *** به آسمان بگو بگرید تا آتش درونم را خاموش کند؛ قبل از آن‌که موسم دیگری ...

  • دلنوشته نخستین کالبد
  • تیام
  • آرین
  • 12
  • یک رمان
ادامه و دانلود

پسری که زندگی اش را در ماموریت خلاصه کرده. از آن طرف دختری که تمام زندگی اش را پای نویسندگی گذاشته است. چطور به هم می رسند؟ آنها که دنیایشان فرسنگ ها از هم دور است! اصلا بهم می رسند؟ زندگی پستی بلندی دارد، چطور مقابل یکدیگر در می آیند؟ دختر داخل اینه مهربونه، اما کسی باهاش در بی افته به قول معروف ور می افته. در عین مهربون بودن اعصاب معصاب نداره و توی فامیل هم به مغرور بودن معروف شده. هیکلش هم که به لطف انواع ورزش ها رو فرمه. نگاهم رو از خودم گرفتم و روی تخت نشستم. همیشه همینم؛ به کوچکترین اجزای صورتم خیره می شم و سه ساعت واسه خودم توصیفش می کنم! به دیوار تکیه دادم وباز ...

  • ساده نیست
  • مرضیه علیشاهی
  • نگین قاسمی
  • 280
  • رمانکده
ادامه و دانلود

نگاهم را که لابه لای شهر می‌لغزانم جز سیاهی، تنها سیاهی نصیبم می‌شود! وفاداری سگان شهر افسانه شده است، انسان‌هایش که دیگر کشک! فانوس‌های کوچه‌های شهر خوابند و کسی دیگر نای ندارد فانوس‌های خاک خورده را روشن کند... دریغ از یک قاشق چایخوری نور! همه را جذام ماتم بلعیده است! دریغ از لبخندی گرم... دریغ از عشقی صاف... دریغ از زندگی... دریغ از زندگی! راستی گفتم زندگی! خدا بیامرز شده‌ها که دیگر دریغ ندارند! هی! خدابیامرزدت زندگی! *** خدابیامرزد انسان را، موجود خوبی بود! غذایش را می‌خورد، سرش در آخور خودش بود... . شکم هر کسی را هم که می‌خواست بدرد قبلش یک ندایی می‌داد! *** خدا بیامرزد زمین را! سیاره بدی نبود امّا نمی‌دانم چرا حماقت کرد و گفت بگویید آدم‌ها بیایند... *** خدا بیامرزد ضحاک را، لااقل انتهایش پشیمان شد! این‌جا خون آدم‌ها را که می‌مکند... ...

  • دلنوشته فانوس‌های این شهر خوابیده‌اند
  • روناهی بازگیر
  • م. عبدالله زاده
  • 15
  • یک رمان
ادامه و دانلود

کجاست آن پرنده‌ی جادویی که مرا بر بال‌های خود بنشاند تا با هم به اوج آسمان پرواز کنیم، و در دل شب از نظر پنهان شویم؟ برویم کنار همان ستاره‌ای که نامش سهیل است. به زاری از ته دل یک خواهشِ نالان کنم که بگیرد دست مرا؛ تا من هم سوار بر دنباله‌ی او پرواز کنم به زاری از ته دل یک خواهشِ نالان کنم که بگیرد دست مرا؛ تا من هم سوار بر دنباله‌ی او پرواز کنم... .   *** هنوز هم در این رویا که باز تو را از نزدیک ببینم و تو باز به چشمان من خیره شوی و دوستت دارم را در گوشم نجوا کنی، سَر می‌کنم.آری به راستی دیوانه‌ام که هنوز هم تو را بخشی از رویای خود میدانم! *** دلم ...

  • دلنوشته رویاهای تلخِ نرسیدن
  • نرگس برزن
  • صبا عباسی
  • 12
  • یک رمان
ادامه و دانلود

معرفی‌نامه رمان کاش نبودم: زندگی پر می‌شود از کاش! کاش‌هایی که غوطه ور است در بغضی که سرسختانه جای خوش کرده و میل حقیقت ندارند‌. و گاه نبودن بیشتر به میل است تا بودن میان حجم عظیمی از خفگی‌هایی بی‌پایان. رمان کاش نبودم بر مدار زندگی پر محنت مهسایی‌ست که در در بند بند وجودش حسرت نبودن را می‌خورد و در نگاهش گویا اشکی دمیده‌اند که چشمه‌اش بیش از حد جوشان است. میان جوش و خروش بی‌امان زندگی، مهسا اسیر مشتی می‌شود پر مهر اما مخوف و لبالب پر می‌شود از نفرت... نفرتی که سرانجام کنار می‌زند حسرت نبودن را، به رخ می‌کشد لذت شیدایی را و مهسا... به چشم می‌بیند طعم خوش بودن را... بودنی پس از شفقتی عظیم.   دانلود رمان کاش نبودم       قسمتی از ...

  • کاش نبودم
  • مهلا جعفری
  • نگار 1373
  • 400
  • یک رمان
ادامه و دانلود

سرگذشت زنی را که شوهرش را از دست می دهد. به خاطر وجود سختی های بی شمار بر سر راه زندگی اش، مجبور به ازدواج مجدد می شود. با مردی بزرگتر از خود به همراه دو پسر بزرگ. او مجبور می شود همه جوونی واحساس را به چاله فراموشی بسپارد.برای بزرگ کردن طفلش، هر بلایی را به جان بخرد. زندگی اش با آن دو پسرهمسر دومش، سراسر کینه ونفرت با آزار وافتراهایی که به وجود پاکش می زدند واورا بدنام می خواندند. آن طفل معصوم، کیان فرزند زن بی نوا، قربانی حسادت وکینه ناجوانمردانه دو برادر ناتنی خود شد. پدر ناتنی اش از دنیا می رود وعرصه بر آنها تنگ وتنگتر می شود ومادرش مورد ضرب وشتم دائم آن دو ...

  • هم آغوش مرگ
  • آزاده بختیاری
  • نگین قاسمی
  • 236
  • رمانکده
ادامه و دانلود

مدت‌هاست که در باور من، خورشید از غرب طلوع می‌کند و در شرق، به فراموشی مطلق سپرده می‌شود؛ سیرت، هر چه که باشد، پشت نقاب صورت جا می‌ماند و این ما هستیم که بی‌بهانه، دل به صورت اتفاقات می‌سپاریم. اطمینان دارم در چنین جهانی، احمقانه نیست اگر بگویم: «سفید، سیاه ترین رنگ است». زندگی ما پر شد؛ از همه‌ی آن آدم‌های به ظاهر عاقلی که به جُرم جُنون، در قفس زندانی‌مان کردند؛ سالیان سال، ما را محکوم به فنا خواندند و در تاریکیِ بی‌انتها، رهایمان کردند. اما غافل بودند از این‌که: «عشق»، زندانبانِ ما دیوانه‌هاست. *** «لاجوردی» من درست به اندازۀ یک دنیا، تنها راه رفتم؛ چون در روزی که به یاد نمی‌آورم کِی بود و کسی که به یاد نمی‌آورم چه کسی بود، برایم نجوا کرده بود: «خوشبختی ...

  • دلنوشتهٔ سفید، سیاه‌ترین رنگ است
  • *AFSOON*
  • zandex
  • 27
  • یک رمان
ادامه و دانلود

معرفی نامه رمان بحران زده: دانلود رمان بحران زده_ داستانی اجتماعی از واقعیت‌ها و دروغ‌های مجازی و زندگی‌حال، تاوان‌هایی که قصد ضربه زدن برای خیال پوچ خود دارند. دروغ باشد یا واقعیت ما یک‌دیگر را در خیابان دیدار خواهیم کرد و بدون شناخت از یک‌دیگر دور خواهیم شد و این معنای واقعی نشناختن‌ها هست.     دانلود رمان بحران زده   قسمتی از رمان بحران زده: دانلود رمان بحران زده_ ميدونی چیه... يک وقت‌هايى ... بايد خودت رو به بي‌خيالى بزنى... . بي‌خيال تمام آدم هايى... كه دوستت ندارند!بی‌خيال تمام كارهای كه مى خواستى بشه... ولى نشد! بي‌خيال تمام ركب‌هايى كه خوردى!بی‌خيال هر كس كه امروز وارد زندگيت شد و فردا رفت! بی‌خيال تلاش هاى بی‌نتيجه‌ات... دوست داشتن‌هاى بى‌ثمرت! وقتى كسى دوستت ندارد؛ اصرار نكن! وقتى كسى برايت وقت ...

  • بحران زده
  • سهیلا زاهدی
  • MAEE_A
  • 567
  • یک رمان
ادامه و دانلود