مقدمه: دلنوشته شانه های خیابان- بیش از پیش به جانم فشار میآید، وقتی که میدانم هست... اما دستهای من خالی است! در این شب تیره و تار، دل نیز گرفتار... جان شده غرقِ درد، جسم شده گرفتارِ مرگ... تنها شانهی خیابان است که میکشد بار گران مرا به دوش. تنها شبهای مسکوت است که میکند درد مرا خاموش... دستی به سویم دراز شد، اما وقتی آن را گرفتم؛ خرد شد... فرسوده شد... محو شد... . مجموعه دلنوشته شانههای خیابان قسمتی از دلنوشته: خیلی وقت است که جهانم بوی ماتم میدهد. سیاهی چشمهانم به دلم رخنه کرده، روحم در خلعی عمیق دست و پنجه نرم میکند... در تاریکی محض گم شدهام، غرق شدهام... . صدایی نجوا گونه نامم را فریاد میزند، گاهی هم صدای عربدهاش گوش فلک را کَر میکند! این شبها سر بر شانهی هر خیابان که گذاشتم، صحنه تدفین آرزوهایم ...
