مقدمه: آفتاب این آشیانه را به دورترین نقطه از خود تبعید کرده و ابرها، باران را از خود رانده‌اند که به چشمان مردم پناه آورده است. گل‌ها، دست و پا می‌زنند برای شکفتن، اما جانی برای روییدن ندارند و شادابی، دیگر مسیرش به این مرز و بوم نمی‌افتد. مردم این خاکِ شوم، چشم بسته‌اند بر خاک سوخته‌ی سرزمینشان تا نبینند فلاکتش را و هرکس چشم باز کند بر روی این‌ نگون‌بختی، باید طناب سکوت بر گردنش بیندازد. اما در آخر، شهامت دیدن و سخن گفتن، در یک‌نفر جوانه می‌زند و این آغازِ مرگِ تیره‌روزی‌ست! مجموعه دلنوشته‌های زوال فریاد قسمتی از دلنوشته: آسمانِ تیره‌ی این خاک، آنقدر شاهد بیچارگی مردمِ سیه‌بخت بوده که دیگر نمی‌گرید. هربار که سال نو می‌شود، نه گلی هست برای رویش نه درختی که اشتیاق ...

  • زوال فریاد
  • مهشید شکیبایی
  • صبا عباسی
  • تعداد صفحات : 11
  • بازدید: 403
ادامه و دانلود

خلاصه: کتاب خاطرات یک دزد دریایی ناتمام (این قسمت: دهکده‌ی اسلیپی هالو) شرح خاطره‌نویسی‌های یک دزد دریایی به نام شوآن لئوپاردو است که در اول جوانی ناخواسته وارد کشتی دزدان دریایی می‌شود و چون وجود خانم‌ها در کشتی ممنوع است، هویت خود را پنهان می‌کند و خودش را یک مرد جا می‌زند. سپس شورش علیه کاپیتان کشتی یعنی ادوارد تیچ، هویت واقعی‌اش به عنوان یک زن را فاش می‌کند. شاید برایتان سؤال باشد که چرا نام این مجموعه خاطرات یک دزد دریایی ناتمام است! شوآن لئوپاردو، یعنی شخصیت اصلی این مجموعه داستان، برخلاف غرور و هوشی که دارد معتقد است یک انسان تمام و کامل نیست، بنابراین نام نوشته‌هایش را «خاطرات یک دزد دریایی ناتمام» گذاشت. خاطرات یک دزد دریایی ناتمام قسمتی از داستان: آخرین ...

  • خاطرات یک دزد دریایی ناتمام
  • آزاده دریکوندی
  • زهرا. د
  • تعداد صفحات : 86
  • معمایی
  • بازدید: 342
ادامه و دانلود

مقدمه: سکوتم در و دیوار را به صدا درآورده هر یک می‌گویند حرف بزن اما... کاش او بود و می‌دید... اویی که در آینه نگاهش خشکیده، کز کرده به دیوار و نگاهش مثل سابق نیست... .​ مجموعه دلنوشته‌های کاش بود! قسمتی از دلنوشته: دلم آن چشم‌ها را می‌خواهد! دیدن دوباره‌ی آن دو گوی بیشتر عذاب نداشتنت را زیاد می‌کند! غمت در دلم حس می‌شود. کجایم؟ کجایم که مشخص است که این من جدید آن من قدیم نیست کجا گم کردم نشانم؟ کجاست آن نشانی که خاموش می‌کند درد درونم را!؟ *** خطی عمود میان افکارم می‌اندازم خویش را ندارم گمش کرده‌ام! میان خودم... خودی که خود نیست یکی دیگر است تنها، نفس می‌کشد رسم لبخند یادش رفته انگار وجودش هست اما، درونش تاریک و پر از نبودنش است! *** کمی هم خود باش دیگر تحمل نبودت را ندارم کجایی؟ چرا نمی‌آیی؟ چرا هر زمان که از درونم صدایت می‌کنم نیستی؟ خوابیدی؟ چرا با ...

  • کاش بود!
  • bahareh.s (بهاره.ص)
  • سمار یاور نیا
  • تعداد صفحات : 15
  • بازدید: 383
ادامه و دانلود

مقدمه: هرکس، سیاره‌ی کوچکی دارد. میان سیارک‌های شماره‌ی پنجاه تا هشت میلیارد و چهل و دو... . سیاره‌ی من، سیاره‌ی زیاد بزرگی نیست. شب‌ها بدون کلاه ایمنی، سوار بر سفینه‌ی خیالم می‌شوم تا بروم در آبی تیره و خوش‌رنگ آسمان شب... . سیاره‌ی من، کمی با مال شازده کوچولو فرق دارد... . دلنوشته‌های سیاره‌ی کوچک من قسمتی از دلتوشنه: سیاره‌ی من، شاید در آسمان باشد، گاهی هم شاید در قلبم! آخر روح آدم که محدودیتی ندارد، می‌تواند کوچکِ کوچک شود، آن‌قدر که بتواند در کهکشان درون قلبش به اندازه‌ی نقطه‌ای کوچک باشد، یا حتی آن‌قدر بزرگ که آدم تصورش را هم نتواند بکند. بعضی وقت‌ها، سیاره‌ام رنگ‌های عجیبی به خودش می‌گیرد. غمگین که باشد سرسبز است، اما ابرها هم‌چنان بالای سرش کشمکش و دعوا می‌کنند. آن‌قدر دعوا می‌کنند که بالاخره یکی از آن‌ها گریه‌شان در بیاید! ظاهرشان ...

  • سیاره‌ی کوچک من
  • ژیلا.ح
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 21
  • بازدید: 280
ادامه و دانلود

مقدمه: مصداقِ بارز «من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود»، منم! جانم رفته و من مانده‌ام و واگویه‌هایی که قصد کشتنم را دارند! من مانده‌ام و خاطراتی که اسیر خاکِ فراموشی شده‌اند. ​ مجموعه دلنوشته‌‌های پریشان‌دل قسمتی از دلنوشته: در این دنیای وانفسا، یأس دست دراز کرده و دور گردن‌هایمان پیچیده! شب‌ها چنان سیاه و تاریک‌اند که امیدی به اتمامشان نیست! جان‌ گیرند این شب‌های دراز که با تمام وجود دردها را بر تن‌هایمان شلاق‌وار می‌کوبند و نمی‌بینند تن‌های گلگون شده‌ی‌ ما را از شدت هجوم غم‌ها! به کجا پناه ببریم که رها شویم ازین بند سیه‌گون؟! ​ *** همه یک‌جایی می‌بُریم یک‌جایی نفس کم می‌آوریم؛ همان زمان، رفتن را تنها راه چاره دانسته و می‌رویم! من هم رفتم! تو هم یک‌روز، یک‌جا می‌بری خسته می‌شوی و تمام کوله بارت می‌شود یک‌کیف! می‌دانی گاهی نداشتن‌ها خیلی بهتر از داشتن‌ ...

  • پریشان‌دل
  • راحله خالقی
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 14
  • بازدید: 718
ادامه و دانلود

خلاصه: رمان زیبای یوسف-جلد دوم "در بند زلیخا" همتا به دنبال دستگیری شاهین ناخودآگاه وارد ماجرایی مرموزتر می‌شود. زمانی که تنها چند ساعت دیگر تا دستگیری سایه‌های شب باقی مانده بود، همتا متوجه معمای خالکوبی می‌شود؛ ولی دیر چون ناگهان اتفاقی می‌افتد که سرنوشت همه‌شان را ظاهراً به نقطه پایان می‌رساند؛ اما... ! حال با گذشت هشت ماه پلیس دوباره متوجه نشانه‌هایی از تیم سایه‌های شب می‌شود! رمان زیبای یوسف قسمتی از رمان: احساس نفس تنگی داشت. صدای خر و پفش را می‌شنید. گردنش هم درد می‌کرد. چشمانش را باز کرد و تازه متوجه خم بودن سرش شد. با تکیه به دستانش درست نشست و ناله ریزی از میان لب‌هایش خارج شد. نگاه گذرایی به اطراف انداخت. داخل سالن بود؛ اما نمی‌دانست چرا و برای چه روی مبل خوابیده. آفتاب از پنجره‌های بزرگ به ...

  • زیبای یوسف
  • آلباتروس
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 743
  • جنایی، عاشقانه
  • بازدید: 1518
ادامه و دانلود

مقدمه: درد می‌کند، این‌که سال‌ها برایت بنویسم «او جان» من، هرچند که می‌دانم؛ این نامه‌ها، به دستت نمی‌رسند، و هرگز خوانده نخواهند شد!​ مجموعه دلنوشته‌های نامه‌هایی به او قسمتی از دلنوشته: می‌دانی«او» جانم؛ این روزها خسته‌ام. خسته از نشستن‌ها و به در نگاه کردن‌ها و در آخر، آه کشیدن دریچه‌ها! از تمام «شاید این‌بار بیایی هایی» که نیامده رهگذر شدند. از تمام حجم این بغضی که به جانم نشسته و درد می‌کند؛ تمام جانم، درد می‌کند. درد می‌کند یعنی، آن‌جا که شهریار نیز می‌نالد: «آزرده دل از کوی تو رفتیم و نگفتی کی بود؟ کجا رفت؟ چرا بود و چرا نیست؟» به اندازه‌ی تمام «هست»هایی که «نیست» شدند؛ به اندازه‌ی تمام فریادهایی که هنوز کشیده نشده، در مدفن گلو خفه شدند؛ به اندازه‌ی تمام امیدهای بی‌هوده‌ی واهی؛ مثل همان روزهایی که گفتم جانم درد می‌کند؛ و تو گفتی: همه چیز درست می‌شود؛ ...

  • نامه‌هایی به او
  • فائزه 1380
  • زهرا. زدکا
  • تعداد صفحات : 24
  • بازدید: 1002
ادامه و دانلود

مقدمه: دلنوشته شانه های خیابان- بیش از پیش به جانم فشار می‌آید، وقتی که می‌دانم هست... اما دست‌های من خالی است! در این شب تیره و تار، دل نیز گرفتار... جان شده غرقِ درد، جسم شده گرفتارِ مرگ... تنها شانه‌ی خیابان است که می‌کشد بار گران مرا به دوش. تنها شب‌های مسکوت است که می‌کند درد مرا خاموش... دستی به سویم دراز شد، اما وقتی آن را گرفتم؛ خرد شد... فرسوده‌ شد... محو شد... . مجموعه دلنوشته‌‌ شانه‌‌‌های خیابان قسمتی از دلنوشته: خیلی وقت است که جهانم بوی ماتم می‌دهد. سیاهی چشم‌هانم به دلم رخنه کرده، روحم در خلعی عمیق دست و پنجه نرم می‌کند... در تاریکی محض گم شده‌ام، غرق شده‌ام... . صدایی نجوا گونه نامم را فریاد می‌زند، گاهی هم صدای عربده‌اش گوش فلک را کَر می‌کند! این شب‌ها سر بر شانه‌ی هر خیابان که گذاشتم، صحنه تدفین آرزوهایم ...

  • شانه‌های خیابان
  • مهنا عزیزی
  • ستاره سیاه
  • تعداد صفحات : 12
  • بازدید: 1577
ادامه و دانلود

خلاصه: رمان در بند زلیخاـ مرگ جان یکی را نمی‌گیرد بلکه نفس کسی را سرد می‌کند و نفس‌ بازمانده‌ها را سردتر. انفجاری که جان گرفت! دختری را یتیم کرد و مادری را... . شلیک گلوله‌هایی که دختری را تنهاتر کرد و پدری را... . حال هفده سال از آن واقعه‌های تلخ می‌گذرد. با ورود شخصی مرموز خاک‌ دیروزها کنار رفته و دلیل مرگ پدر و مادری که به ظاهر حق بود، روشن می‌شود و خیلی از ناحق‌ها آشکار می‌شوند! رمان در بند زلیخا قسمتی از رمان: قطرات عرق صورتش را خیس کرده بود. نمی‌توانست پایش را تکان دهد. یاسین با احتیاط داشت تکه پارچه را که قطعه‌ای از لباسش بود، به دور ساق پایش می‌بست تا خونریزی را بند بیاورد. به‌خاطر گرگ و میش بودن هوا گاراژ نیمه تاریک ...

  • در بند زلیخا
  • آلباتروس
  • فاخته
  • تعداد صفحات : 584
  • جنایی، عاشقانه
  • بازدید: 3310
ادامه و دانلود

خلاصه: داستان کوتاه کیهانیسم_چرخش افلاک، جبر ستارگان و اقتضای صورفلکی، پیروی از مکتبی تباه را سرلوحه‌ی زندگی دختری اعجوبه قرار می‌دهد. در تقاطع خطوط موازی در سِیری کیهانی، سایه‌هایی در جوار هم قرار می‌گیرند تا همسایگی، دو قطب موافق آهنربا را به هم جذب کند. داستان کوتاه کیهانیسم قسمتی از داستان: - الهی... مورمور... بشین! با نفسی بریده‌شده، هر دو پایش را محکم بر پاگرد سرامیکی واحدش کوبید و دست به زانو شد تا نفسش قبل از جانش بالا بیاید. خدا بر عمه‌ی تعمیرکار آسانسور رحم کند! - این همه ماهیانه پول شارژ ساختمون بده، بازم نصف ماه از پله دخول و خروج کن. چقدر من الاغم که طبقه‌ی هفتم مکان گرفتم! کلید را با خستگی از جیب شلوار جینش بیرون کشید و حیف الاغ! سوءبرداشت نشود ...

  • کیهانیسم
  • رها امینی
  • رها امینی
  • تعداد صفحات : 69
  • طنز، عاشقانه
  • بازدید: 2518
ادامه و دانلود