مقدمه: آفتاب این آشیانه را به دورترین نقطه از خود تبعید کرده و ابرها، باران را از خود راندهاند که به چشمان مردم پناه آورده است. گلها، دست و پا میزنند برای شکفتن، اما جانی برای روییدن ندارند و شادابی، دیگر مسیرش به این مرز و بوم نمیافتد. مردم این خاکِ شوم، چشم بستهاند بر خاک سوختهی سرزمینشان تا نبینند فلاکتش را و هرکس چشم باز کند بر روی این نگونبختی، باید طناب سکوت بر گردنش بیندازد. اما در آخر، شهامت دیدن و سخن گفتن، در یکنفر جوانه میزند و این آغازِ مرگِ تیرهروزیست! مجموعه دلنوشتههای زوال فریاد قسمتی از دلنوشته: آسمانِ تیرهی این خاک، آنقدر شاهد بیچارگی مردمِ سیهبخت بوده که دیگر نمیگرید. هربار که سال نو میشود، نه گلی هست برای رویش نه درختی که اشتیاق ...
