خلاصه: رمان افسون چپ دست - قبل از شروع این ماجرا، بذارید یه داستان براتون تعریف کنم، که البته در آینده بیشتر درموردش میفهمید. سالها قبل، جادوگر بزرگی وجود داشت؛ اما اون با بقیه متفاوت بود. اون یه جادوگر چپدست بود. تقریباً از صفر شروع کرد؛ درواقع، اون یه یتیم بیهویت بود. نوادگان اون جادوگر، چپدست بودن، و به این نژاد «چپدست» لقب داده شد، که تبدیل به نام خانوادگیشون شد که چه دختر و چه پسر، نسلبهنسل به ارث میرسید. داستان ما، همینطوری شروع میشه؛ از اتفاقات و اسراری که در گذشته نهفته... رمان افسون چپ دست قسمتی از رمان: آسیاب روستا جایی بود که همیشه برای نقاشی به اونجا میرفتم؛ اما همین آسیاب آغاز تمام بدبختیهام شده بود. سهتا نوجوون قلدر روستا ...
