خلاصه: داستان کوتاه یک کلام تا فریاد - روایتی که داستانی متفاوت را بازگو میکند؛ اتفاقی که سالها پیش افتاده و هنوز آثارش در زندگی نوجوانی باقی است. سوالهایی هر روز از او پرسیده میشود و معمایی که شاید تا ابد بیخواب بماند؛ مانند خاطرهای که ذهنش هست و صاحب آن چشمان سیاه که جانش را نجات داد، شاید هم هشداری که بر دیوار شهری نوشته شده: «هرگز در یک جنگل، دوچرخهسواری نکن!» داستان کوتاه یک کلام تا فریاد قسمتی از داستان: از روی دوچرخه آبی رنگ و کوچکش پایین آمد، با اخمهای کودکانهاش نگاهی به زنجیر در رفته دوچرخه کرد؛ گونههایش را پر از باد کرد و سپس کلافه آن را بیرون داد، برخاست و با نگرانی به جنگل بزرگ و مخوفی که در ...
