جدیدترین محصولات فروشگاه

مشاهده فروشگاه یک رمان

این داستان روایتگر زندگی پسری مزدیسنایست* که به دلیل مشکلات روحی که در سن بیست سالگی به‌ خاطر مرگ مرموز خواهرش برایش به وجود آمده، به مدت شش سال به سرزمین مادری‌اش، روسیه می‌رود. داستان از جایی شروع می‌شود که آراه به ایران باز می‌گردد و زندگی جدیدی را شروع می‌کند. در این میان، عاشق دختری مسلمان می‌شود و این‌که او خبر ندارد که این دختر، همان طعمه پدرش برای یک بازی سراسر خطر و ریسک است! به رستوران که رسیدند، آراه برای رفتن کمی تعلل کرد؛ انگار که پاهایش یاری نمی‌کردند. نگاهی کلافه به هماوند انداخت که در حالی که سوییچ را در دستش می‌چرخاند و به ماشین تکیه داده بود، خیره به تابلو رستوران بود. ابرویی بالا انداخت و گفت: -خوشت ...

  • رمان صوتی خاتمه بهار
  • Elif
  • ش.م.ی.م فرهادی
  • AraM770،Amatio007
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان رمان ما درمورد چهارتا دختر و چهارتا پسر هنرمند هستش که به دلایل مختلفی باهم آشنا می‌شن. آرین که دوسال شبانه روز عاشق همتا بود و چیزی بهش نگفته بود و برعکس همتا از آرین متنفر بود و با یکی از دوست‌های آرین تو رابطه بود. اما به دلایلی عاشق هم می‌شن و… تا الان اگه لی‌لی به لالات گذاشتم احمق بودم دوست داشتم.با بهت نگاهش کردم که ادامه داد: دیگه این خونه رو مثل جهنم می‌کنم.پوزخندی زدم و سرم رو پایین انداختم که داد بلندی زد و گفت: وقتی باهات حرف می‌زنم به من نگاه کن.از ترس چشمم رو بستم و گوشه‌ی لبم رو گاز گرفتم ولی سرم رو بالا نیاوردم.چند لحظه تو همون حالت بود و با صدایی که به ...

  • تنظیم کننده ی عشق
  • همتا صباغی
  • محدثه فارسی
  • 328
  • یک رمان
ادامه و دانلود

رمان زیاد خوانده‌ایم درباره وقایع دانشگاه و کافی شاپ و...؛ اما این رمان متفاوت است. بیایید یک‌بار هم بنشینیم پای حرف مذهبی‌ ترها. پای درد و دل‌هایشان، دغدغه‌هایشان، شوخی‌هایشان و حتی عاشق شدن‌شان...! بیایید سری هم به دنیای دوست داشتنی‌شان بزنیم و چند روزی را با آن‌ها بگذرانیم.داستان، داستان جوانی هم سن و سال توست؛ شاید کمی بزرگ‌تر یا کوچک‌تر. یکی از همان جوان‌های امروزی؛ جوانی که می‌خواهد مرز بین دوست و دشمن را بشناسد؛ و ناگاه خود را در اردوگاه دشمن می‌یابد.جوانند اما جنس انتخاب‌هایشان فرق می‌کند؛ از جنس مبارزه است. دهه هفتادی‌اند؛ اما دقیقا در میدان جنگی ایستاده‌اند، هزاربار سخت‌تر از جنگ سخت.در جنگ سخت، ابلیس رو به رویت می‌ایستد و شمشیر می‌کشد؛ اما در جنگ امروز، ابلیس ...

  • نقاب ابلیس
  • فاطمه شکیبا(فرات)
  • نگار173
  • 154
  • یک رمان
ادامه و دانلود

داستان درمورد دختری به اسم فرنوش که فقط ۱۷ سالشه۰اما بخاطر اینکه بتونه ادامه‌ی تحصیل بده با مردی که از خودش ۱۰ سال بزرگتره نامزد می‌کنه! در این بین فرنوش قصه‌ی ما بخاطر ازدواج اجباری که داشت این مرد رو بختک زندگیش می‌دونه. اما این بین اتفاقایی می‌افته که نظر و دید فرنوش به این مرد عوض می‌شه.باحرص داشتم به حرف‌های مامان گوش می‌دادم؛ با عصبانیت گفتم: مامان، مگه مامان‌بزرگ جزء من نوه‌ی دیگه‌ای نداره که، من رو می‌خوای بفرستی پیشش؟!مامان که درحال ابکش کردن برنج بود؛ با حرص سرش رو برگردوند سمتم و گفت: نخیر خداروشکر ۶ تا نوه جز تو داره؛ اما مشکل اینه که، هر ۶ تایه اونا پسرن و نمی‌تونن ازش به خوبی مراقبت کنن. درکت کجا رفته ...

  • رمان عشق معلم
  • سهیلا زاهدی
  • diana-am
  • 242
  • یک رمان
ادامه و دانلود

روشا دختری که چند سال پیش برادرش رو از دست داده و برگشته شهرشون و قصد رفتن به دانشگاه رو داره. تو دانشگاه با رایان روبرو میشه، شروع رابطه‌ی رایان و روشا باعث میشه که اسرار چند ساله فاش بشن. اسراری درباره‌ی خانواده شون...مردها...گاهی همه‌ی عشقشان در نگاهشان خلاصه می‌شود! بگذار مطمئن باشد که می‌فهمی.گاهی زبانش نمی‌چرخد به گفتنِ" دوستت دارم"اما تا دلت بخواهد شوقِ بودنش فریاد می‌زند!و عاشقانه‌ای برایِ لحظه‌هایت می‌شودناگهان سکوت می‌کند میانِ هیاهویِ حرفهایتان! دستش را محکم بگیر و بگو: «من هم دوستت دارم» بهادر... آخ... آخ بچه‌ام!از درد داشتم به خودم می‌پیچیدم!بهادر سراسیمه از خواب پرید که با درد بهش گفتم:بهادر، زود باش... بچه‌ام!بهادر هول شد. پرید سمت کمد و سریع یک شال و مانتو برداشت و ...

  • گرداب تقدیر
  • لی لی و نانا
  • بهار قربانی
  • 232
  • یک رمان
ادامه و دانلود

افروز میسوزد در آتش که مردش به پا کرده. به بی تفاوتی مطلقی میرسد و خوشبختی را در پایان زندگی میبیند اما بعد از تمام تاریکیها روشناییست، روشنایی که حاصل صبر است و بردباری..   با صدای رعد و برق با هراس از خواب پریدم.انگشتانم به سمت دیگر تخت لغزید و زمزمه کردم:- سیاوش؟خالی بود، باز هم نبود و قلبم با حسی آمیخته به ترس و غم تندتر تپید.در سفید رنگ اتاق خواب به آرامی باز شد. انتظار ورود سیاوش را می‌کشیدم اما با دیدن چهره‌ٔ خواب آلود هستی فریادی که داشت ذره ذره راه گلویم را طی می‌کرد؛ بلعیدم.چشمان رنگینی را که از پدرش به ارث برده بود با مشت‌های کوچکش فشرد و با صدای آرامی گفت: مامان می‌ترسم تنها بخوابم‌، بیام ...

  • وهم مطلق
  • یهدا رضایی (یگانه)
  • محدثه فارسی
  • 214
  • نویسا
ادامه و دانلود

درمورد دختری به نام آرزو هست که با دوستش به دنبال کار میگرده تا اینکه در یک بانک مشغول به کار میشه…. همه چی خوب پیش میره تا اینکه رئیس عوض میشه و این رئیس جدید انقدرا هم با آرزو خوب نیست  من: - مردم به بچشون میگن سلام دخترم تو به من فحش میدی- من مثل مردم بیخود نیستم. من خودمم. خب شبیه بزمجه هستی باباابابا خندید و رفت بالا. بعد ده دیقه اومد پایین و گفت: خب بزمجه جان برام غذا بکشغذا من تموم شد. انداختمش تو سینک، حوصله شستنشو نداشتم بیخیال شدم. ول کن فوقش یه کتک از مامان میخورم دیگه. ناهار و برای بابا کشیدم. اومدم برم بالا که بابا گفت: راستی مامان کجاست؟با تعجب برگشتم. بعد از یک ربع ...

  • عروس اعدامی
  • هستی صفرپور
  • محدثه فارسی
  • 318
  • رمانکده
ادامه و دانلود

تمام شخصیت‌های حقیقی و حقوقی و اتفاقات این کتاب زاده ذهن نویسنده است و جنبه حقیقی ندارند. هر گونه تشابه اتفاقی بوده و سازمان جاسوسی (تی سی او دی) وجود خارجی ندارد. تمام افراد و مکان‌ها بدون منظور بوده و قصد توهین به هیچ ملیتی وجود نداشته است. در اول خدا را سپاس گذارم که قدرتی داد تا بنویسم... باید تشکر کرد از عزیزانی که در نوشتن یاری ام کردند و بودنشان تسلی خاطرم بود. از پدری تشکر می‌کنم که بدون دریغ از هر لحاظ حامی من بود، پدری که با راهنمایی‌ها و پندهایش همچو چراغی مسیرم را روشن می‌کرد. پدری که به وجودش می‌بالم و از خداوند برای بودنش تشکر می‌کنم... از مادرم و مهسا خواهرم تشکر می‌کنم که محبت‌های بی دریغشان دلگرمی ...

  • خورشید سیاه
  • معصومه رحمتی علمی
  • سدنا
  • 85
  • رمانکده
ادامه و دانلود

دختری بنام سروه که از بس مهربون و شیطونه که پسرعموش شیفته و عاشقش میشه اما سروه آریا رو به چشم برادرش میبینه و اونو مثل برادرش دوست داره تا اینکه یه روز آریا بهش ابراز علاقه می‌کنه و سروه هم بهش جواب رد میده چون معتقده که توی زندگی باید عشق دوطرفه باشه و زندگیه بدون عشق براش هیچ معنایی نداره…بعداز رفتن آریا اتفاقاتی برای سروه میفته که هم تلخ و هم شیرینن که باعث میشه سروه عشق رو تجربه کنه با تمام سختیاش و اونجاست که حاله آریای عاشق رو درک میکنه…. بعد از کلاس دریا گفت؛سروه من دیگه میرم توام که دیگه کلاس نداری ها؟؟ من؛برو بسلامت عزیزم نه دیگه منم کلاس ندارم تا فردا میبینمت دریا:باشه عزیزم ...

  • سروه
  • مریم شهسواری
  • دنیا20
  • 180
  • رمانکده
ادامه و دانلود

خلاصه: داستان از این قراره که مریسا، دختری شیطون و بازیگوش با دوستاش وارد شرکت سارته میشه. دوتا دوست خل و چل هم داره که خیلی با هم رفیقن.از اون‌ور هم نویان و داداشاش، با داداشای مریسا با هم دوست هستند، و می‌خوان دخترا رو آزار بدن. ولی ماهان و ماکان که نمیدونن مریسا همون آبجی کوچولوشونه و وقتی می‌فهمن که مریسا تو دردسر می‌افتد.  مقدمه من آب و آتشم، با من بازی نکن! می گویند از باد باران، از بازی جنگ، من همبازی خوبی نیستم. سرم که بشکند؛ میدان بازی را خالی میکنم. تو عاشق رمز و راز و روباه بازی، من عاشق رمز گشایی‌ام. بشناسمت؛ ترش می‌شوم که نتوانی با صد من عسل مرا هم بخوری! من بدم، بدِ بَد کاری می‌کنم شوره بزنی؛ ترک برداری و بعد در ...

  • بچرخ تا بچرخیم
  • AERZOO_MOHEBI
  • Moon Shadow و Sorian
  • تعداد صفحات: 82
  • منبع: یک رمان
ادامه و دانلود