خلاصه رمان : رمان عاشقانه ازماشین پیاده شدم وراهی اتاق کارن دراین بین شایدنزدیک صدنفربهم احترام گذاشتن وارد اتاق شدم و سرمیز نشستم صدای در زدن آمد،خیلی خشک گفتم:بفرمائید سربازی واردشدبعداحترام گذاشتن گفت:سرهنگ جودی(بابام)باهاتون کاردارن من:باشه رفت بیرون.پووووووف یعنی باباچیکارم داره، پاشدم تااتاق باباهمع احترام گذاشتن درزدم که بابام گفت:بفرمائید قراریه عملیات برین امیدوارم که خوب کارتون رومثل همیشه انجام بدین البته یک ساعت دیگه کنفرانس داریم که من قبل کنفرانس گفتم هردوسرمون روتکون دادیم به معنی باشه وبعدهردو ازاتاق خارج شدیم،من به طرف اتاق خودم اون هم همین طور ۱ساعت گذشت وبه طرف اتاق کنفرانس راهی شدم واون جا آتناوآیداوساراوفاطمه رو دیدم من:سلام باهمه دست دادموکنار آتنا نشستم، من:آتی آتنا:بله من:قضیه کنفرانس چیه میدونی؟! آتنا آتناباشیطنتگفت:توکه اون بالایی،بایدبدونی نه ما، من:مسخره آتنا:ولی جدی منم خبری ندارم بابام:اهم اهم،خوب،همه ...
