دانلود رمان ایلین بانوی من

 

دانلود رمان ایلین بانوی من

 

خلاصه:

دانلود رمان ایلین بانوی من داستان این رمان از یک انتحاب اشتباه شروع میشه که دختر داستان ما فکر میکنه هر عشقی عشق واقعی هست ولی متوجه میشه که اشتباه و شخص دیگه ای وارد زندگیش میشه که اول کار ایلین با اون زیاد خوب نیست و با هم درگیر میشن سر هر موضوعی 

رمان های دیگر ما :

سه تایی نگاهی بهم انداختن

چیه تا حالا همو ندیدین یا می خواین زیر شرط بزنین؟ –

مسعود اما ما پیرژامه تنمون نیست –

مونیکا با پرویی گفت : خوب لخت برو آقا

هممون از این حرف مونیکا زیر خنده زدیم

محیا میگم بچه ها اینا با این تیپ و قیافه این موتورا بخوان با لباس زیر تا خونه برن چی فیلمی میشن چقدر ملت بخندن –

به ما ربطی نداره تا تو دید ما هستین باید با لباس زیر برین , یالا –

با حرص لباساشونو در آوردن

سوار موتوراشون شدن گازشو دادن از دید ما ناپدید شدن…

جیغی کشیدیم دستامونو بهم کوبیدم …

ماشین و توی پارکینگه آپارتمانمون پارک کردم …

سوار آسانسور شدم

و به طبقه خودمون رفتم

کلید راانداختم در و باز کردم

صدای آهنگ و جیغ و رقص نور کل سالن و بر داشته بود

پوزخندی زدم پیش خودم گفتم : به من میگه دیر میام بعد اقا برای خودش پارتی تشکیل داده…

دانلود رمان ایلین بانوی من

نگاهی به دوستای علاف تر از خودش انداختم که داشتن در آغوش هم می رقصیدن

بین جمعیت نگاهی به رانیک کردم که با یه دختره توی بغل هم می رقصیدن

سری تکون دادم طی این دو سه سال که از اشنایی و ازدواجمون میگذشت

البته بعد از ازدواجمون فهمیدم که این چه مار خوش خط و خالیه

بی توجه بهشون از کنارشون رد شدم رفتم سمت اتاق خواب . انگار اصلا نفهمیده بود که من اومدم

لحظه ای اخر که خواستم وارد اتاق بشم نگاهم به رانیک و اون دختر توی بغلش افتاد

دستمو مشت کردم تا به اعصابم تسلط داشته باشم ….

وارد اتاق شدم در و محکم کوبیدم. ….

به سمت تخت رفتم و خسته و با با همون لباس ها خودم را روی تخت پرت کردم …

الان که به روزهای گذشته فکر میکنم

می بینم که …

باید حرف مامان و گوش میکردم یه دختر بچه ای  ساله از عشق و عاشقی چی سرش می شه

که ادعای عاشقی میکردم….

دوباره فکر و ذهنم به گذشته پرت شد….

بعد از اون مسابقه دیگه اون پسرها رو ندیدم و کلا از خاطرم رفته بودن..

بچه ها پایه اید بعد از ظهر بریم اسکی؟

مونیکا گفت : من نمی تونم .

قراره با مامان جایی برم.

خوب مونیکا خانم که نمیاد –

مهتاب و محیا شما دوتا چی ؟؟

محیا ناف من و تو رو که بهم بستن عزیزم هر جا بری باهاتیم –

مهتابم گفت : منم پایم

بعد از کلی اصراربه مامان موفق به و راضی کردنش شدم

 

پیشنهاد می شود

رمان شاهزاده گمشده | mona.n

 رمان کآریزمآ | Senator

رمان آتشی بر پیکر جانم | فائزه حاجی حسینی

 

این مطلب را به اشتراک بگذارید