دانلود رمان دوران ⭐️

بابا جوابی نداد و حدس زدم الله اکبر نمازش رو گفته! اما مامان جوابِ سلامم رو ناکام نذاشت و حینی که کاسه رو رویِ میز می ذاشت گفت: علیکم حلیم از کجا؟! هوسِ شهاب! نه بابا؟! بلکه هوس هایِ شهاب سبب خیر شود! مامان خنده ی شیرینی سر داد و زیر لب ” پررو ” ای نثارم کرد!

با خنده به سمتِ پله ها رفتم و بعد از تعویضِ لباس هام سراغِ میزِ افطار رفتم…

رو به مامانی که آخرین چیزی که رویِ میز می ذاشت، سبدِ کوچیکِ سبزی خوردن بود،

گفتم:

 پسرِ مضطربِ سکته ایت کجاست؟

شروع کردی؟! نرسیده هنوز…

ماشین ثبت نام کردم ها… یادم رفت بگم!

صدایِ سلامِ بابا رو شنیدم و بعد هم قرار گرفتنش سرِ میز!

بعد از دادنِ جوابِ سلام،گفت:

 (رضا) نگفتی!

حینی که خرما دهان می گذاشتم و به ” قبول باشه ” گفتنِ مامان لبخند می زدم گفتم:

آره… یادم رفت!

کمی از چاییم رو نوشیدم و گفتم:

به گمونم همونی بشه که می خواین… واسه تولدش تحویل می دن!

 به سلامتی!

مامان حینی که برام حلیم می کشید گفت:

 (مریم) فردا عمه محترمتون ناهار دعوت کردن! گفتن اولین عیدیه که شروین عروس دار شده،

فکر کنم پیش پیش پاگشا کرده شما ها رو!

زیرلب آروم گفت:

 این شهاب چرا نرسید؟

حینی که کاسه کوچکتری که برام داخلش حلیم ریخته بود رو از دستش می گرفتم گفتم:

 جدی؟

دانلود رمان دوران

دانلود رمان دوران

 

 (مریم) آره! شماره خونه اشون رو ازم گرفت و با مادرِ گیسو صحبت کرد، اتفاقاً آقایِ

پرویزی و رضوان خانم رو هم وعده گرفته، ولی ظاهراً فقط گیسو میاد!

 چطور؟!

بابا لیوانِ چای را رویِ میز گذاشت و گفت:

 (رضا) لابد جایی دعوتن! شاید کسی دعوته منزلشون، فردا عیده هر چی باشه!

 (مریم) ولی اگر می اومدن بهتر بود! اینجوری حرف در میاد!

چه حرفی آخه؟!

با شنیدنِ صدایِ آیفون، مامان بلند شد و با لبخندی گفت:

 شهاب هم اومد!

نگاهی بهم کرد و برایِ لحظه ای دست از کارش کشید و گفت:

 مرگِ شهاب سر به سرم نذاریا! به خدا درگیرِ این ماکته ام!

 کی به تو گیر داد باز قسم و آیه می دی و کشتار راه می اندازی؟! می گم به گیسو بهش زنگ بزنه… من که این چیزا رو نمی دونم!

مطمئنی؟!

چطور؟!

 آخه دیگه ساقدوش بودن رو منم می دونم چیه!

تک خنده ای کردم و گفتم:

 پس می دونی خیلی شوتی اکثرِ اوقات!

خندید و دستی به چشم هاش کشید و گفت:

 ساعت چنده شروین؟!

به ساعت دیواریِ اتاقش نگاه کردم و گفتم:

دوازده!

دارم از زورِ خواب میمیرم!

 فردا نه تنها مطب نمی رم و کار تعطیله، بلکه تا دوازده، یک هم قراره بخوابم! چون گیسو ظهر میاد که بریم دنبالِ کت شلوار و پیرهن! وقت نشد اون روز که!

کوفتت شه! کوفتت شه امیدوارم این خوابت!

 عشقِ منی تو بی اعصاب

خندیدم و سری تکان داد و گفت:

 عینِ مجسمه ابوالهول بالا سرمی که چی؟!

 خب تو که از یازده به بعد آمپر می چسبونی عینِ بچه آدم بیا برو بخواب!

 می رم! این لعنتی رو به یه جا برسونم…

 پس شب بخیر! حرص هم نمی خوری ها

 بخیر بخیر بخیر شبِ تو هم بخیر بیا

 

رمان های در حال تایپ:

رمان بهاران بی باران | roro nei30

رمان کافه اسپرسو | مریم علیخانی

منتشر شده توسط :REZA_M در 440 روز پیش

بازدید :1482 نمایش

برچسب ها :

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 4 )


  1. AHafez گفت:

    عالی بود ارزش خوندن داشت. ممنون

  2. بهار گفت:

    ارزش خوندن نداره

  3. Sahel گفت:

    خیلی مزخرف

  4. nesa گفت:

    سلام. ضمن خسته نباشید به نویسنده سوالی که مطرحه این هست: همین؟؟
    خیلی زود تموم شد انگار زندگی شهاب فقط در دختر داستان خلاصه میشد که با رفتن دختر، رمان هم به پایان رسید!!