دانلود رمان رعیت زاده ⭐️

کسی که بعد از ۸ سال دوری،وقتی با کابوسای زندگیش رو به رو میشه،چاره ای جز فرار نداره ..ولی وقتی به خاطر یه دوست ،پاشو میذاره تو زندگیه کابوس اصلیش،اون یکی میتونه براش یه رویای شیرین شه….نه؟ از نسل رعیت های عادی بود اما با عشق ارباب دل شد یه لنگه پا تو هوا منتظر بودم. تکیه امو از در برداشتم و دوباره رنگ زدم. باز همون زن قبلیه آیفونو برداشت که گفتم–خانم چی شد؟ اربابتون اجازه داد؟

خانمه–نه خانم، صبر کنید.

با عصبانیت گفتم–خب خانم،چقدر دیگه باید صبر کنم؟ دارم از سرما یخ میزنم. من که معطل شما نیستم. نمیخوایید بیام بگین برو چرا اینطوری میکنین؟ ای بابا….

یه صدایی از اونور اومد–کیه نورا؟

نورا–عه،ارباب بیدار شدید؟ این خانمه همونیه که پدرشون….

دستمو گرفتم جلوی دهنم و گفتم–عه عه عه. اربابتون تا حالا خواب بود؟ نمیتونستید بیدارش کنید واقعا؟

نورا–خانم بفرمایین داخل.

یهو در با صدای بدی باز شد و یه پسر اومد تو. بدن اینکه به اینور حتی یه نگاه کوچیک بندازه رفت بالا تو اتاقش. ابروهامو فرستادم بالا و با تعجب رو به ارباب گفتم–این اینجاست؟

ارباب–از دخترم خوشش اومده. با هم خیلی خوبن.

 

دانلود رمان رعیت زاده

 

دانلود رمان رعیت زاده

 

خب چه ربطی داشت؟ یه جوری حرف میزد انگار چه پیروزیه بزرگی به دست آورده. پامو انداختم رو اون یکی و گفتم–خب با دخترت بیاد تو عمارت خودش. من از اینجا خسته شدم. اولین کاری که بعد از گرفتن بابام ازت میکنم رفتن از اینجاست. بهش بگو بیاد عمارت خودش. من از این ارباب بازیا خوشم نمیاد. این کارا فقط به خودش میاد.

ارباب–تو به اونا مدیونی.

–آره. من تا زمانی مدیون بودم که بیاد. حالا که اومده. پس دینی وجود نداره….

صدای گریه دوباره اومد. برگشتم سمت ارباب و گفتم–این بچه مال کیه،چرا ساکت نمیشه؟

ارباب–گفته کسی به بچه اش نزدیک نشه.

با چشای گشاد شده گفتم–بچه اشم آورده؟

ارباب–نمیخواست بیاره ولی مادرشم بچه ی خودشو قبول نکرد.

–داره گریه میکنه. بگین یکی آرومش کنه.

ارباب–نه خودش میره سمت بچه اش،نه میذاره کسی بره. فقط موقع غذا خوردنش میرن همون موقعم پوشکش میکنن. اگه به جز این وقتا کسی بره طوفان به پا میکنه.

به دختر ارباب که تو عمارت در حال گردش بود نگاه کردم و گفتم–خب به دخترتون بگین بره. مگه نمیگید رابطه اشون خوبه.

دخترش برگشت سمت من و گفت–من به اون موجود چندش که ۲۴ ساعته در حال گریه است نزدیک نمیشم.

برگشتم به ارباب نگاه کردم. واقعا صدای گریه های اون بچه برام عذاب آور بود. منو یاد خاطراتی مینداخت که هیچ علاقه ای بهشون نداشتم. یهو از جام بلند شدم و گفتم–این بچه کجاست؟

ارباب–بهتره نری سمتش.

–من کاری ندارم چی بهتره. اون بچه داره از گریه خفه میشه. نمیتونم بی تفاوت ردشم.

ارباب–عصبی میشه.

–زورش به یه بچه کوچیک رسیده؟ غلط میکنه عصبی بشه.

ارباب لبخند زد و گفت–هنوزم همون طوری هستی. کل روستا از پسر بردیاخان وحشت داشتن ولی تو…..تو هم میترسیدی هم جلوش وایمیستادی.

 

رمان های پر مخاطب یگ رمان:

پیدا کردن‌ رمان های بی نام

رمان قلب خونین شیطان | سیده پریا حسینی

رمان روحش بود که دستانم را گرفت | سارا خیرآبادی

رمان مرزهای بی‌قانون | marzieh-h

دانلود رمان شاهزاده های کاغذی

دانلود رمان سیگار صورتی

منتشر شده توسط :REZA_M در 53 روز پیش

بازدید :5511 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 1 )


  1. فاطمه گفت:

    با اینکه کم بود،ولی قشنگ بود،مرسی واقعا