دانلود رمان سرنوشت هیلدا ⭐️

آره، ی اتاق بود بغل جایی که من ایستاده بودم بود، توی اون اتاق بود. حرفی نزدم که در به صدا در اومد. در باز کردم که دیدم ی دختر با ملافه جلوی در ایستاده بهش نمی خورد که سنی داشته باشه. اگه دید زدنتون تموم شد برید کنار تا بیام تو ملافه هارا تعویض کنم. 

از جلوی در کنار رفتم بهش می خورد خیلی داشته باشه چهارده و پونزده سال داشته باشه،

هیلدا هم با تعجب به دختر نگاه کرد. 

می شه بلند بشید رویه تخت و پشتی را عوض کنم. 

بزار همین جا عزیزم خودم عوض می کنم. 

اگه عوض نکنم کتکش را تو نمی خوری.

هیلدا با تعجب از روی تخت بلند شد، همون طوری که داشت رویه پشتی و تخت عوض می کرد گفت:

اینجا صبحونه نمیدن ناهار ساعت دوازده تا دو غیر از این ساعت بری ناهار خوری غذا دریافت نمی کنید،

ناهار هم خورشت سبزی و قیمه و خورشت بادمجون صبح ساعت نه میای آشپز خونه سفارش میدی،

غذا را که گرفتی توی اتاق تون سرف می کنید، شام هم همین طور ناهار که گرفتید

شام سفارش میدید پنج شنبه و جمعه ها به شام و ناهار کوبیده و میرزا قاسمی هم اضافه میشه،

ساعت شام هم هشت شب تا ده شب اگه دیر تر برید شام بی شام. 

دانلود رمان سرنوشت هیلدا

دانلود رمان سرنوشت هیلدا

 

همه چیز مرتب کرد و صاف ایستاد، حواسم رفت سمت هیلدا که پرسید. 

تو چند سالت.

نسبت به سختی های کشیدیم بخوای حساب کنی مطمئنم از تو بزرگترم.

مگه تو منو میشناسی، می دونی چه سختی هایی کشیدم؟ 

نه فقط حدس میزنم. 

هیچ موقع تا چیزی نمی دونی نه حدس بزن نه قضاوت کن.

همون موقع بود که یکی گروپ گروپ به در زد رفتم در باز کردم که پرید داخل چه بی در و پیکر بود این مسافر خونه. 

سیتی دیگه، سیتی سنتر.

آهانی گفتم و آدرس پرسیدم و توی جی پی اس وارد کردم و راه افتادم.

حدود نیم ساعت دیگه رسیدیم به قول آیسان سیتی،ماشین پارک کردم و رفتم جلوی فروشگاه”جلدل خالق، چه جاهایی” اولین بارم بود همچین جاهایی می اومدم.آیسان دستم گرفت و رفتیم تو، رفتیم غرفه لباس، عنواع اقسام لباس ها اونجا بود،پریسا که فقط یک تاپ و شلوارک بنفش با قلب های سفید خرید و ی مانتو و شلوار سفید، اما آیسان پنج دست لباس تو خانگی و دو تا مانتو و شلوار و ی لباس مجلسی خرید، منم بی صدا پشت سرشون راه میرفتم، آیسان چندبار اعتراض کرد که چرا من چیزی نمی خرم اما من فقط جوابم این بود که لباس دارم و تا میگفت ی چیزی پرو کنم قبول نمی کردم. 

تو فکر بودم که متوجه توقف آیسان شدم.که ی نگاه به من انداخت، انگار می خواست حرفی بزنه اما پشیمون شدم باشه برگشت و به ویترین

 

رمان های در حال تایپ

رمان این عشق مرد می‌خواهد

منتشر شده توسط :REZA_M در 245 روز پیش

بازدید :2289 نمایش

برچسب ها : , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..


دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. م گفت:

    سلام
    جلد دوم داره؟

  2. فاطمه گفت:

    آقا من بقیشو می خوام
    ممنون از نویسنده رمان لطفا جلد۲ رمان هم زودتر بزارین بابا همه راز ها که بسته موند

  3. فرنوش گفت:

    عالی بود ، ارزش وقت گذاشتن رو داشت
    ممنون از نویسنده ، دست مریزاد