دانلود رمان سلفی دردسرساز ⭐️

پاشنه ی کوتاه کفشش که روی آخرین پله نشست، سری که به سرعت وارد کلاس شد را هم دید! عینک کائوچویی مشکی اش را با انگشت، بالاتر کشید و مثل همیشه، آرام قدم برداشت

هر چه قدر به در کلاس نزدیک تر می شد، صدشا ها هم ارام تر به گوشش می رسید. نزدیک در، نفسش را عمیق بیرون داد و با یک بار پلک زدن وارد کلاس شد، چهارده نفر، دانشجوی ترم آخر عکاسی، همه ایستاده بودند و جز صدای پاشنه های کفش او، صدای دیگری در کلاس نبود

وقتی کنار میز ایستاد، کیف سامسونت مشکی را رویش گذاشت و به سمت دانشجوها برگشت: بشینید

در یک لحظه، سکوت تبدیل شد به صدای کشیدن صندلی ها و همهمه ی آرام میان دانشجو ها، اما او بی توجه به سمت صندلی رفت و به عادت همیشه، نگاه دقیقی به صندلی انداخت و وقتی از تمیزی اش مطمئن شد، نشست و پای راستش را روی پای چپ انداخت غایب؟  نداریم استاد..

صدای پر نشاط مرد جوانی را که جواب داد، به خوبی می شناخت. چشم بست و هم زمان با خروج بازدمش، نگاه دقیقی به چهره های دانشجوهایش انداخت

 شما اصلا درس می خونین؟؟ 

صدایی از کسی بلند نشد و هر کسی یک جور نگاهش را از مردمک های قهوه ای خشمگینش می گرفت! انگشتان استاد، روی میز نشست و ریتمیک و ارام، هر چهار انگشتش شروع به نواختن کردند:

 برای ژوژمان آخر ترم … براتون چند تا موضوع انتخاب کردم… طبیعت، نجوم؛ نقاشی با نور و البته موضوع مهم تر، عکاسی ماکرو در فضای بازه

با سکوت او، دوباره همهمه و صدای اعتراض هایی که فقط جسارت نجوا شدن داشتند، بلند شد

 یه روز یه اردو می ذاریم که توش بتونین برای ژوژمان عکس تهیه کنید

آوا کاظمی روی آخرین صندلی کنار دیوار نشسته بود، خودکارش را بالا گرفت

دانلود رمان سلفی دردسرساز

دانلود رمان سلفی دردسرساز

 

 اجازه استاد؟ بله؟ یه روز کمه … مخصوصا چون شبه. من می گم حداقل یه شب و دو روز باشه، بریم کاشان الان فصل گلاب گیریه … 

تغییر حالت چهره و سکوت استاد خجسته، باعث شد، آرام دست آوا پایین بیاید و نگاهش را به برگه ی سفید زیر دستش بیندازد

حسین رافعی، یکی از بهترین دانشجو های کلاس، دقیقا جلوی میز او نشسته بود. دستش که بالا رفت، استاد، سرش را پایین بالا کرد تا اجازه ی صحبت را به حسین بدهد: استاد جایی رو انتخاب کردین؟ 

استاد خجسته در حالی که کیفش را باز می کرد، آهسته گفت نه فعلا… اما خبر می دم زود

صدای آشنا بار دیگر بلند شد آخه رصتی نیست استاد… نهایت یه هفته فرصت داریم

حتی از پشت عینک هم، به خوبی خشم چشمانش مشهود بود، در کیف را کمی بست و به صورت پسر جوان خیره شد:

 شما نگران فرصت نباش، نگران برگه ای باش که چهار گرفتی

چشم های عسلی سام، با تعجب خیره ی استادش شد: چهار؟؟ بیکافیه! می ریم سراغ درس

صلابت کلامش باعث شد، کلاس تا سه ربع بعد در سکوت مطلق فرو برود. وقتی استاد خجسته ، کیفش را در دست گرفت و صاف جلوی تخته ایستاد، گفت:

برنامه ی اردو رو تا فردا اطلاع می دم .. 

منتظر تایید و صحبتی نشد و سریع از کلاس خارج شد. به محض خروجش، مسعود، که دقیقا پشت سر ِسام نشسته بود، با مجله ای، پس گردن سام کوبید. سام معترض برگشت چته؟؟ 

 چمه؟ آخه من نمی دونم سامی، تو چه طور باهاش زندگی می کنی؟!

سام بلند شد و در حالی که خم می شد تا یقه ی پیراهن مسعود را بگیرد، بلند گفت: حرف دهنتو بفهم بیشعور . .. 

حسین زودتر از همه دست سام را گرفت و نگذاشت کار بالا بگیرد. مسعود که انتظار این حرکت را نداشت با ارامش گفت:

باشه … چرا ناراحت می شی… چیزی نگفتم که اخه

 

رمان های عاشقانه جذاب و خواندنی:

منتشر شده توسط :REZA_M در 91 روز پیش

بازدید :3109 نمایش

برچسب ها : , , ,

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

سلفی دردسرساز

نویسنده

سارا هاشمی

ژانر

عاشقانه

طراح

محدثه فارسی

تعداد صفحات

180



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 3 )


  1. S :) گفت:

    رمان خوبی بود برای کسانی که میخوان یه رمان کوتاه و با یه داستان و جریان میخوان
    ولی اگر یه داستان پر فراز و نشیب میخواید گزینه ی مناسبی نیست
    ولی در کل خوب بود
    کاش یکم بیشتر واسه آخرش وقت میزاشتین و زود تمومش نمیکردین
    خسته نباشید

  2. فاطیما گفت:

    بد نبود ,خوب هم نبود
    کوتاه و یکم تخیلی

  3. گل گفت:

    واقعا قشنگ