دانلود رمان یک‌ عمر‌ پریشانی ⭐️

یک عمر پریشانی داستان دختر دانشجویی است که از پس هزینه های درمان برادر سرطانی اش بر نمی آید و در نتیجه مجبور به قبولی درخواست مردی پنجاه و پنج ساله به نام جهانگیر فراهانی می شود. او آرزوهایش را به دور می ریزد و وارد زندگی ای جدید می شود،

حالم چون ماهی است که باید حسرت دریا را به گور ببرد و تا ابد در یک تنگ شیشه ای بماند.

بوی ذرت مکزیکی اشتهایم را تحریک می کرد. جلو رفتم و رو به مردی که سرش ایستاده بود ، درخواست یک لیوان کوچک دادم. ناگهان یادم افتاد دانیار ذرت دوست دارد. گفتم که یک لیوان بزرگ دیگر هم بدهد. با اشتیاق  لیوان ها را گرفتم و به سمت کنار خیابان دویدم. باران شدیدی می بارید. در همان چند دقیقه که منتظر تاکسی بودم ، موش آب کشیده شدم. بوی ذرت ها در تاکسی پیچیده بود و از این امر حسابی خجل بودم. اما کاری از من ساخته نبود. دانیار عاشق ذرت مکزیکی بود. دلم نمی آمد تک خوری کنم. جلوی در بیمارستان که رسیدم ، کمی دلم گرفت. اینجا را دوست نداشتم. دلگیر بود. وارد ساختمان بیمارستان شدم و به سمت اتاقش حرکت کردم. با ورودم ، نگاهش به سمتم چرخید. لبخندی زدم. لبخندی پر از بغض. حیف آن موهای پرپشت مشکی که دیگر ندارتشان. هر چند ، او همیشه برای من زیبا بود. حتی بدون مو. حتی بدون ابرو. بدون مژه. لبخندش همه جوره به دل می نشست.

 

دانلود رمان یک‌ عمر‌ پریشانی

 

دانلود رمان یک‌ عمر‌ پریشانی

 

 

سلام! چطوری؟

سرفه ای کرد و کمی خودش را بالا کشید.

سلام. چقدر دیر کردی! فکر کردم نمیای.

جلو رفتم و لیوان بزرگ ذرت مکزیکی را به دستانش سپردم.

به خاطر اینا دیر کردم. کل راه رو با خودم کشوندمشون. می دونستم دوست داری. هر چند الان سرد شده.

قاشق را داخل دهانش گذاشت و با لذت شروع به جویدن کرد. تشکرش دلم را لرزاند. بغضم را قورت دادم و با خنده گفتم:

وای! بوش توی تاکسی پیچیده بود. خیلی خجالت کشیدم.

تنها لبخندی زد. صدای زنگ کوفتی موبایلم خلوتمان را به هم ریخت. با دیدن نام روی صفحه، اخم هایم خود به خود در هم شدند. می دانستم اگر دانیار بفهمد جوابم به او مثبت بوده ، غوغایی به پا می کند. حاضر بود بمیرد اما من تن به چنین کاری ندهم. ولی من هم حاضر بودم بمیرم تا او زنده بماند. مجبور بودم این فداکاری را بکنم تا او آسیبی نبیند. با اینکه می دانستم اگر بفهمد ، تا مدت ها با من صحبت نخواهد کرد. لبخندی به رویش پاشیدم و از اتاق خارج شدم. تماس را برقرار کردم.

دیوانه شده بودم. متلک های رادین دیوانه ام کرده بودند. رادین مهربانی که حالا سیصد و شصت درجه با گذشته فرق داشت دیوانه ام می کرد. اگر مهراز نمی ایستاد دست به بیرون پریدن از ماشین می زدم؟ نمی دانم. مطمئن بودم لحظه آخر از ترس به گریه می افتادم. اما خدا را شکر می کنم که ایستاد و من هم بدون حرف پیاده شدم. تا دانشگاه را پیاده کز کردم. می دانستم به کلاسم نمی رسم. پس عجله ای هم نکردم

وقتی وارد محوطه دانشگاه شدم، تنها نیم ساعت به اتمام کلاس مانده بود. روی نیمکتی نشستم و منتظر ماندم تا کلاس تمام شود و کتی بیاید. نشستم و فکر کردم؛ به خودم، دانیار، جهانگیر، رادین و بیشتر از همه به افسانه خانمی که شش سال تمام

 

 

رمان های عاشقانه  پربازدید انجمن یک رمان:

رمان جعبه ی پاندورا | سیده پریا حسینی کاربر انجمن یک رمان

رمان بحران زده | سهیلا زاهدی کاربر انجمن یک رمان

رمان رستاخیز جنون | Ailar.D کاربر انجمن یک رمان

دانلود رمان فاصله ی جانبی

رمان سرکش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

یک‌ عمر‌ پریشانی

نویسنده

کیمیا هاشمی

ژانر

عاشقانه

طراح

نگین قاسمی

تعداد صفحات

314



دیدگاه خود را بنویسید . تعداد نظرات : ( 2 )


  1. مروارید گفت:

    عزیزم قلم خوبی دارین کاش شادی های داستان بیشتر بود اخرش دلم میخواست به جای دل آویز خودکشی کنم از بس همه چی یهو آوار میشد ولی درکل خوب بود خسته نباشی منتظر متن های بعدیت هستم

  2. گل گفت:

    سلام قشنگ بود دستتون درد نکنه عالیه