داستان کوتاه راز مترسک

 

داستان کوتاه راز مترسک

خلاصه:

داستان کوتاه راز مترسک انگار از اول خلقتش محکوم به تنها شدن بود! مترسکی با قلب چوبی که دست ساخته ی دخترکی کوچک به نام سی بِل بود. ادم های با احساس قلب چوبی اش را به بازی گرفته بودند. درکش نمی کردندشبیه آدم بود اما قلب چوبی داشت. اما آدمک چوبی برای یک لحظه احساس شد؛ وهمان دخترک کوچک تمام دردهایش را فهمید؛

پیشنهاد می شود

دانلود رمان نقاش مزاحم

دانلود رمان نقاش مزاحم جلد دوم

دانلود رمان مارماهی

داستان کوتاه راز مترسک

دخترکی تنها که تمام حرف ها ودردهای نگفته اش را با او تقسیم می کرد.
افسوس؛ که مترسک نمی توانست اورا نوازش کند تا آرام بگیرد وگریه نکند.
مترسک حتی قادر به حرف زدن با او نبود.جان در اندازه ی دست وپاهم نداشت که تکانی به خودش بدهدتا او را لمس کند.
حتی فریادش را در اعماق چوبی اش می شنیدوهیچ کس نمی توانست صدایش را بشنود.
اما کلاغ سیاه تمام حرف های اورا می فهمیداما نتوانست حقیقت روحش را برای او باز گو کند.
وآدمک چوبی درحسرت دوباره ی دیدار سی بِل وراز کلاغ ماند.
وتمام وجود زخم وترک خورده اش را در هیاهوی باد گذاشت تا آرام بگیرد.
اما از او چه ماند…؟

# راز مترسک
نوشته ی ندا سلیمی

پیشنهاد می شود

رمان متاهل (جلد دوم) | سیده پریا حسینی

رمان لوح خاکستری| I.yasi

 رمان تقصیر | بهار قربانی