رمان حسرت ⭐️

دانلود رمان حسرت از محرابه سادات قدیری (رهایش) کاوه که در کودکی پدرش را ازدست داده و با لطف و محبت مادر بزرگ شده، حالا در این زمان عشق کهنه و پنهان کاوه بعد گذشت چند سال از مخفی ماندنش رو می شود و این اتفاق هم زمان می شود با رو شدن واقعیات دیگه ای از زندگی او

بدون توجه به حرفش رفتم دست و رومو شستم و اومدم بیرون و در حالی که صورتم رو با دستمال کاغذی خشک می کردم داروها رو از روی میز برداشتم و از پنجره آشپزخونه انداختم توی کوچه . کیان که روبروی آشپزخونه نشسته بود با عصبانیت از جاش پرید و اومد سینه به سینه من واستاد و با حرص از لای دندوناش گفت:

انقدر بی شعور و یه دنده و غد و لج باز و نی نی کوچولویی که هیچ حرفی ندارم بهت بزنم! بعد در هال رو محکم کوبید به هم و رفت. عذاب وجدان داشتم که تا این حد ناراحت و عصبانیش کرده بودم، از طرفی هم به خودم حق می دادم چون بارها و بارها سر این مسئله که حق نداره واسه حل مشکلات زندگی من و مادرم پای پدرش و هر کسی که ربطی به پدرش داره رو وسط بکشه با هم بحث کرده بودیم

رمان حسرت

دانلود رمان

 

 

اما تو گوشش نمی رفت که نمی رفت! خیالم از بابت قرص های مامان راحت شده بود. وقتی با پارتی بازی می شد از یه داروخونه گیر آورد با یک کم تلاش و پول بیشتر می شد از جای دیگه ای هم پیداش کرد. انقدر خسته بودم که حال گرم کردن و خوردن غذا رو هم نداشتم و روی کاناپه دراز کشیدم و زل زدم به تلویزیون و نفهمیدم کی خوابم برد

با صدای زنگ موبایلم از خواب پریدم و با تعجب دیدم هوا روشن شده! تماس از شرکت بود و تا من بخوام از گیجی دربیام و جواب بدم قطع شد. سر و صورتم رو هول هولکی شستم و سریع حاضر شدم و دوییدم سمت خیابون. اون روز اول وقت توی شهرداری جلسه داشتیم و باید نیم ساعت پیش دم در شرکت می بودم و از شانس گندم عدل همین امروز خواب مونده بودم

وقتی رسیدم منشی شرکت، خانوم کرمانی، گفت که مدیرعامل و معاون و یکی دو تا از کارشناسها رفتن جلسه و آقای یوسفی یعنی همون مدیرعاملمون سپرده بمونم شرکت تا بیاد و تکلیفم رو روشن کنه! تو اوضاع آشفته کار و تعداد زیاد فارغ التحصیل های بیکار، من به لطف دوست صمیمی بابا یعنی عمو منصور خسروی تونسته بودم این کار رو گیر بیارم و علیرغم خواسته مدیر عامل شرکت که ترجیح می داد جای من خواهرزاده عزیز کردش رو استخدام کنه دستم بند شده بود

و همین بهونه ای بود واسه اینکه هر روز و هر روز به پر و پای من بپیچه و از کارهای بی ایرادم ایرادهای بنی اسرائیلی بگیره. کیان بارها ازم خواسته بود برم و توی شرکت اون کار کنم اما چون دوست نداشتم کوچکترین ارتباط مالی با خونواده عمو داشته باشم قبول نمی کامیرعلی و حسام در حال خوردن چای بدن که با سلام من برگشتن سمتم و حسام نگرون پاشد اومد کنار میزم و گفت …

 

رمان پلیسی:

رمان دوست نداشتنت مبارک | میم پناه

رمان بی‌هویت | اِیوین الف

دانلود رمان مهتاب اندود

دانلود رمان تقصیر

رمان با ماهی ها غرق می شوم

منتشر شده توسط :REZA_M در 734 روز پیش

بازدید :1186 نمایش

این کتاب را به اشتراک بگذارید ..

نام رمان

رمان حسرت

نویسنده

محرابه سادات قدیری (رهایش)

ژانر

عاشقانه/معمایی



افزودن نظر