رمان نبض خاموش

photo ۲۰۱۷ ۰۸ ۲۱ ۲۳ ۱۸ ۵۰ - رمان نبض خاموش

مقدمه :رمان نبض خاموش چشم به در دوختم و هر روز
بی صبر منتظرِ آن تن خسته
که از در تو بیاید با یک لبخند
با حس گریز از یک روز خسته
خاموش شد نبضم …
ولی
تو نیامدی به این منزل …
هر روز به آینه نگاه کردم
بی پلک زدن ، مات و خیره
به پنجره
به شمعدانی های توی راه پله
چشم دوختم به راهی که می آیی
چشم دوختم به خیابان و کوچه پس کوچه
هرروز به زندگی گفتم
جلو نروصبر کن ؛ تو حتما می آیی …
کسی پرسید می آید؟
تشر زدم ، ساکتش کردم تا صدایش نرسد به تو
که مبادا تو نیایی …
خاموش شد نبضم
ولی تو …
نیامده رفتی
کارت کوچکی مانده بود لای در
نوشته بودی آمدم اما نبودی !
نبض خاموش


سرآغاز – نبض خاموش
به بخار چای زل زده بودم . چای کمرنگی که توی لیوان قرار بود ، خنک بشه و جرعه جرعه از گلوی خشک و خسته ی من پایین بره … اما انگار حالا حالاها ،خیال سرد شدن نداشت .
نخ تی بگ رو بین سبابه و شستم گرفته بودم و توی آب جوش ، آروم بالا و پایینش میکردم.خرده های معلق رسوبِ سماور کنج تریا که زیر شیر آبش ، سطل آبی رنگ قد بلندی چکه هاشو بغل می کرد، توی لیوان کاغذیم همراه با چای کیسه ای تکون می خوردند .
تا ته نشین شدن رسوب ، تا خنک شدن یه چای فوری به مایع توی لیوان زل زدم .
اونقدر حواسم پرت بود که نفهمم نسیم پاییزی کم کم رو ترش میکنه و میشه یه طوفان پر سر و صدا همراه با دونه های بارون .
تا به خودم بجنبم ، لیوان روی میز پلاستیکی برگشت و روی روپوش سفیدم خالی شد . آه بی حوصله ای از گلوم بیرون اومد .لک بزرگی بود. بزرگ و بد رنگ . مستقیم بهش زل زده بودم . انگار خیال نداشت با یه شستشوی ساده پاک بشه . به فکرم دهن کجی میکرد ، جوری تو تار وپودم نفوذ کرده بود که بهم حالی کنه حالا حالا ها قصد پاک شدن نداره .
امون از لکه ها …
امون از رنگ سفید … ! خدا نکنه لکه ای رو دامن سفید آدم بیفته و برای پاک کردنش دست به دامن هزار تا غریبه شد، خدا نکنه لکه ای رو پیشونی آدم مهر بخوره و پاک نشه که اون وقت دنیا واسه ی آدم برای همیشه خاموش میشد !

فصل اول :
با صدای تلفن همراهم به خودم اومدم ، از توی جیب روپوشم با دست خیس گوشی رو بیرون کشیدم ، با دیدن شماره ، نفسمو حبس کردم و با یه بله ی آروم به اون صدایی که میدونستم طوفانیه ، جواب دادم.
صداش داغ کرده تر از تصورم بود؛ پنجه ی آزادمو مشت کردم و توی گوشم تشر زد: کجایی؟!
بی حرف پس و پیش لب زدم: تو محوطه .
-بیابالا .
خواستم بگم باشه الان میام ، “تو آروم باش… چی شده انقدر عصبانی هستی؟ طوری شده؟ اتفاقی افتاده ؟ حالت خوبه؟ چه خبر …” هزار تا حرف ناگفته داشتم که بگم … اما قطع کرده بود .
پایین روپوشمو جلوی شیر آب مسجد چلوندم و با قدم های آرومی از وضو خونه بیرون اومدم .
آمبولانسی جلوی ورودی ساختمون ایستاده بود و برانکارد خالی رو توی خودش جا می داد ، با ببخشید گفتن ها مردهایی که کمک میکردند رو کنار زدم و خودمو به آسانسور رسوندم.
توی آینه مقنعه ی سورمه ای رنگم رو مرتب کردم و به آخرین تلاش تارموهای لجوجم برای توی پیشونی اومدن خاتمه دادم .
با توقف آسانسور ، چند ثانیه جلوی ورودی بخش ایستادم . یه وقت ها دلم میخواست مثل یه دختربچه ی نازک نارنجی خودمو توی کمد قایم کنم ، پام جلو نمی کشید با تنه ی پرستاری به شونم ،دستمو روی کتفم گذاشتم ، نگاه پر اخمی بهم انداخت و گفت: جلوی راهی ها خانم دکتر!
و پرونده به بغل وارد بخش شد .
نفسمو فوت کردم ، سلانه سلانه وارد بخش شدم . با دیدن خانم رضاییان که از پشت عینک ته استکانیش پرونده ها رو بالا و پایین میکرد ، آب دهنم رو قورت دادم ، سرم رو جلو کشیدم و با صدایی که خودمم به زحمت می شنیدم پرسیدم :دکتر رادمنش اومدن؟
-بله اینجام.
چشمهامو بستم.
حتی فرصت نداد رضاییان بیچاره بهم خبر بده که هست … اومده … پشت سرمه ! حتی فرصت نداد نفسم بالا بیاد .
سخت به سمتش چرخیدم .
یک تای ابروشو بلافاصله بالا فرستاد و حینی که پرونده های فلزی تخت های بیست ویک و بیست و دو رو روی پیشخون استیشن پرت میکرد گفت: تو اتاقم باش !
و با قدم های بلندی ازم فاصله گرفت .
رضاییان توی گوشم با پچ پچ گفت: از وقتی اومده همینطور بی اخلاقه .
سری تکون دادم و به انتهای راهرو رفتم ، همراه تخت سه با دیدنم به طرفم اومد و با صدای گرفته ای گفت: خانم دکتر چرا عمل پدرم عقب افتاد ، به خدا ما دیگه جایی برای موندن نداریم … چهارروزه تو ماشین میخوابم با دکتر رادمنش صحبت کنید … حداقل فردا اول وقت عمل بشه. من دو تا بچه مدرسه ای دارم تو شهرستان تنهاشون گذاشتم.
تمام مدت لای لابه های زن فقط نگاهم به رو به رو بود و رادمنشی که با شونه های خم شده و قدم های نا متعادل به طرف اتاقش می رفت.
زن انگار حرفهاش به نقطه رسیده بود ، نگاهمو به صورت خسته و آشفته اش دوختم و آروم گفتم: حتما مشکل شما رو هم مطرح میکنم باور کنید دست من نیست ولی چشم .
زن سری تکون داد و من با قدم های آرومی به طرف اتاق رفتم . کاش هیچ وقت به اون اتاق نمی رسیدم.
دستگیره رو با قیژ کمرنگی پایین فرستادم و صدای ناله ی لولای در سفید رنگ توی گوشم پیچید.
پشت به در اتاق، رو به پنجره که مشرف به محوطه ی بیمارستان بود ایستاده بود و دستهاشو توی جیب روپوش سفیدش کرده بود . در و بستم و بهش تکیه دادم.
از همون جایی که ایستاده بود ، متحکم گفت: بشین .
اگر همون دو زار هوشیاریم یاری نمیکرد ، پای در وا می رفتم و روی زمین ولو می شدم ، قدمی به سمت مبل های مشکی رنگ کهنه برداشتم و با خستگی جسممو روش پیاده کردم .